وقتی خواستم سر کلاس لطیفه بگویم!

در سال تحصیلی ۸۷-۸۸ در یکی از کلاس‌های دوم دبیرستان بودم و در حال تدریس “زبان فارسی” بودم. رسیده بودیم به مبحث آواها، نمی‌دانم چه شد که تصمیم گرفتم لطیفه‌ای برای آن طفل معصوم‌ها تعریف کنم. کمی به بچه‌ها نگاه کردم ببینم جنبه‌اش را دارند یا خیر، بالاخره مطلب مهمی بود و باید دید کلاس ظرفیتش را دارد یا نه…

دل را به دریا زدم و شروع کردم به صحبت: “بچه‌ها حالا که بحث به این‌جا رسید بگذارید براتون یک لطیفه هم بگم”. بچه‌ها هم که همیشه منتظر این‌چنین لحظه‌هایی هستند سر جایشان میخ‌کوب شدند و به من نگاه کردند. راستش ته دلم نگران بودم که اگر این ماجرا را تعریف کنم برایم در مدرسه بد شود. ولی کاری بود که شروع کرده بودم و باید تمامش هم می‌کردم.

ولی گفتم بگذار کمی احتیاط کنیم که حداقل کسی آن طرف‌ها نباشد. از پنجره‌ی کلاس چند ثانیه‌ای بیرون کلاس را بررسی کردم و فهمیدم کسی در آن اطراف نیست که بتواند صدای من را بشنود. یک پنجره هم به راهروی مدرسه باز شده بود که از یکی از بچه‌ها خواستم آن را کاملا ببندد و مطمئن شود که صدایی از آن خارج نمی‌شود! از کلاس خارج شدم و نگاهی به راهرو انداختم، یکی از بچه‌ها را دیدم که داشت به بورد راهرو روزنامه‌دیواری می‌چسباند. ولی خوشبختانه دور بود وگرنه مجبور بودم آن ماجرای مهم را بگذارم برای وقتی دیگر.

بچه‌ها هم فهمیده بودند که معلمشان می‌خواهد مطلب مهم و ناجوری را به آن‌ها بگوید. همه‌ی معلم‌هایشان راحت سر کلاس حرف‌هایی می‌زدند که در شان کلاس نبود ولی این لطیفه بسیار حساس‌تر بود و ممکن بود مرا در مدرسه به حاشیه بکشاند. بار دیگر کلاس را برانداز کردم و باز از پنجره بیرون را نگاه کردم، کسی نبود! نیش‌خندی به بچه‌ها زدم و با مکث ۱۰ ثانیه‌ای بالاخره آن لطیفه را تعریف کردم: “می‌دونید چینی‌ها چجوری اسم بچه‌هاشون را انتخاب می‌کنن؟” بچه‌ها همه حواسشان به من بود، ادامه دادم: “یک ظرف چینی را از ارتفاع به پایین پرتاب می‌کنند و با توجه به صداهایی که ظرف تولید می‌کند، اسم بچه را انتخاب می‌کنند. مثلا چینگ چانگ چونگ!”

بچه‌ها وقتی صحبتم تمام شد ۵ ثانیه‌ای به یک‌دیگر نگاه می‌کردند. همین کافی بود برایم تا متوجه بشوم که تحت تاثیر لطیفه‌ی من قرار گرفته‌اند. بعد از ۵ ثانیه ناگهان کلاس منفجر شد! همه می‌خندیدند. حتی خنده‌ی بچه‌ها نسبت به خنده‌های همیشگی‌شان عوض شده بود و مشخص بود که چقدر برایشان آن مطلب جالب بوده. آن‌روز دیگر نتوانستم درس را بیش‌تر ادامه بدهم، چون تا آخر آن زنگ بچه‌ها به لطیفه‌ی بامزه‌ای که برایشان تعریف کرده بودم فکر می‌کردند و می‌خندیدند. البته همین هم باعث شد متوجه بشوم که این‌گونه کلاس‌های جنبه‌ی این‌گونه لطیفه‌های +۲۱ سال را ندارد و نکته‌ی دیگر هم این بود که آن‌شب نتوانستم بخوابم و همه‌اش خواب مدیر مدرسه را می‌دیدم که به خاطر این لطیفه‌ی مورد دار در حال اخراج من از مدرسه است. پس دیگر در هیچ کلاسی لطیفه نگفتم…

– این مطلب واقعا اتفاق افتاد سال پیش 😐 فقط الان یادم افتاد و تصمیم گرفتم از زبان خود جناب معلم اُسْکُلمون تعریفش کنم 😀

اعصاب شما جر خورد

خوب هرکسی تا یه حدی کشش داره اعصابش. من که خیلی زود اعصابم خورد می‌شه، البته این اعصاب خورد شدنم را با کتک‌کاری تخلیه نمی‌کنم، چون بلد نیستم و اگه بخوام انجامش بدم کتک مفصلی می‌خورم 🙂 ولی صحبت در مورد اصل مطلب، یعنی عصبانی شدنه، نحوه‌ی بروز دادنش مهم نیست.

واسه‌شون نوشتم که این کارو بکن، اون کارو انجام بده و نهایتا نتیجه رو به من برسون. حالا جوابشو واسه‌ی من آورده‌ن ولی کسی که کار رو دادن بهش انجام بده “گنــــد” زده به موضوع! موضوع چیه؟ کتاب ادبیاتم. به درخواست معلم (یعنی پیشنهادش) می خواستم بین هر برگ از کتابم یک برگه‌ی سفید گذاشته بشه و به‌همین دلیل هم باید سیمی بشه کتاب. الان کتاب رو آوردن خونه، دیدم 😐 در نگاه اول که اصلا فکر کردم از توی کوچه این کتاب پیدا شده!! دور تا دورش پر از تا‌خوردگی شده بود و کتاب رو کاملا خراب کرده بود طرف. به‌جان خودم کتاب اول دبستانم هنوز خیلی بهتر از اینه! کلی خورد توی ذوقم… فهمیدم کسی که این کار رو انجام داده، یعنی اون صحاف محترمِ خر، آدم بی‌سلیقه و شلخته‌ای بوده. بعد دیدم یک سیم (یا فنر!) که مال یه دفتر ۱۰۰ برگ هست رو گذاشته برای این کتاب که با برگه‌های بینش شده ۳۰۰ برگ حدودا!! خیلی قیافه‌ی کتاب خنده‌دار شده بود.

حالا مشکل اصلی اینه به هرکی دردمو می‌گم نمی‌فهمه. و همین باعث شد اعصابم “جـِــر” بخوره و کتاب رو پاره کردم… من یک کتاب جدید می‌خوام. 😐 درسته مهم ظاهر ماجرا نیست ولی این دیگه ظاهرش انقدر خراب شده بود که تاثیر مستقیم گذاشته بود روی باطن کتاب!! T_T

پ.ن: تا حالا توی عمرم هیچ کتابی‌مو پاره نکرده بودم، یعنی ببین چه‌قدر اعصابم خورد شد یه لحظه که کندم برگه‌هاشو!؟ الان گیجم هنوز.

چه چیزی می‌تونه معلم حسابان رو ترسناک کنه؟

جوابش خیلی ساده‌ست. معلم حسابان خوش‌تیپی داریم. قدش بلنده. جوونه. ریش پروفسوری داره. حالا درسته یه‌کم جدیه ولی کلاسش خشک هم نیست. خلاصه هیچ مشکلی نداره. یه مشکل کوچولو فقط هست، قیافه‌ش شبیه اون کسی هست که پیشش می‌رفتم فیزیوتراپی!! قبلا خاطرات نحس و دردناک فیزیوتراپی رو نوشتم که. اصلا انقدر فکر کردن بهش حالم رو بد می‌کنه که دلم نمیاد برم دنبالش لینکش رواین‌جا بگذارم. بی‌خیال اصلا، ولی امروز که من از اول تا آخر زنگ با دیدن این معلم حسابان، رفته بودم تو فکر فیزیوتراپی و می‌لرزیدم!

دو روز اول، دبیر تاریخ، و دیگر هیچ!

در دو روزی که از مدرسه گذشت اون‌جور که فکر می‌کردم حالم به‌هم نخورده هنوز. البته یک‌سری مسائل جدای از درس، و البته مربوط به محیط مدرسه هست که یک‌کمی روی اعصابه. چیزی که توی این دو روزه فکر می‌کردم خیلی بدتر از این حرف‌ها باشه معلم‌ها هستند. نمی‌دونم چون ما سال سوم هستیم باهامون راحت‌تر هستند یا کلا معلم‌های خوبی امسال نصیبمون شدن.

الان هم واسه‌ی اینکه پستم بی‌بار نباشه (!) مطلبی که معلم تاریخ امسال در شروع درسش گفت صفحه‌ی اول کتاب‌هامون بنویسیم را می‌گذارم!

change-needed

حالم از خیلى چیزهاى صبح به هم میخوره

الان توی تخت خوابم هستم و نمیتونم فکر اینکه صبح وقتی از خواب بیدار میشم قراره سال جدید تحصیلی شروع بشه را از سرم بیرون کنم. برای همین موبایلم را برمیدارم و یک موضوع برای روز اول مدرسه انتخاب میکنم تا در موردش بگم.
میخوام از چیزهایی که باعث میشه حالم از روز اول مدرسه به هم بخوره بگم تا دلم خنک شه یه کم. من کلا از روز اول مدرسه بدم میاد، کاش مدرسه از روز دهم شروع میشد. آخه روز اول مدرسه خیلی لوس و بیمزه تشریف دارن! بدم میاد از اینکه هم کلاسیهای سال قبلم رو دوباره میبینم و بعد باید به زور بخندم جلوشون و یه خورده هم باهاشون احوال پرسی کنم. از اینکه میبینم باز باید برم توی یک کلاس و هشت، نه ماه اونجا وقتم بگذره اصلا خوشم نمیاد. از معلم، دبیر، استاد یا هر لفظ دیگه ای بدم میاد. از اینکه روز اول همه ی معلمها میان سر کلاس و حرفهایی که ١٠ ساله اول سال میشنوم را طوری میگن انگار که تازه اولین باره داره اون حرف زده میشه و خودشون هم اختراعش کردن بدم میاد. ازاینکه ناظم و معاون و مدیر و هر کس دیگه ای هی میگه شما دیگه یک سال بزرگتر شدید و باید فلان کار رو نکنید بدم میاد. از اینکه روز اول همه بچه ها تصمیم گرفتن درس خون باشن و به درس گوش بدن که دیگه حالم به هم میخوره! از…
همین جوری بخوام ادامه بدم میتونم یه کتاب بنویسم از “آنچه در روز آغازین سال تحصیلی من را آزار میده”. فعلا تنها چیزی که حالمو خوب میکنه اینه که با نوشتن این مطلب خوابم گرفت و الان راحت میخوابم دیگه:D
لعنت به فردا صبح تا ظهرش!