یک زنگ ادبیات

۲۱ مرداد ۱۳۸۹
سر کلاس نشستم. زنگ آخره و دبیر ادبیات نشسته روی صندلی پلاستیکی کوتاهی که به صندلی نرمی که واسه‌ی دبیرها گذاشتن ترجیهش داده و تند تند نکات درس را می‌گه تا بچه ها بنویسن. زنگ آخر که ادبیات داریم اکثر هم‌کلاسی‌ها صندلی‌هاشونو میارن عقب کلاس تا بتونن نقاشی بکشن، به دوستشون SMS بدن، با موبایلاشون بازی کنن یا به هر نحوی سر خودشون رو گرم کنن. الان شمردم؛ یک‌سوم کلاس هم دارن نکاتی که معلم میگه رو می‌نویسن (که بعدا بقیه هم کتابهای این افرادو میگیرن تا نکات رو توی یه فرصت بهتر (!) بنویسن).
زنگ ادبیات به‌خودی خود خسته کننده هست، چه برسه به اینکه زنگ آخر باشه، آخرین روز هفته باشه، تابستون باشه و اولین روز ماه رمضان باشه.
معلم خودش متوجه شرایط دردناک و وخیم بچه‌ها هست و سرشو انداخته پایین و از روی کتاب خودش متن رو می‌خونه و آرایه‌هاشو با صدای بلند می‌گه تا بچه‌ها بنویسن، هر چند دقیقه یک‌بار نگاهی به وجنات بچه‌ها می‌ندازه، و جوری که انگار چندشش شده باشه باز سرش رو می‌ندازه پایین و ادامه‌ی نکات و آرایه‌ها رو می‌گه. البته تلاش زیادی هم می‌کنه که اون یک‌سوم باقی‌مونده هم بی‌خیال نوشتن نشن؛ مثلا یه تیکه از درس رو می‌خونه و میگه “فلانی می‌دونه دارم چی میگم”، بچه‌ها هم که انگار یکی مجبورشون کرده باشه، به حرفش می‌خندن. البته مطمئنم نصفشون نمی‌دونن دارن به‌چی می‌خندن و فقط از حرکات دیگران تبعیت می‌کنن تا تو چشم نباشن، خود معلم هم که کلی ذوق می‌کنه از حرفی که زده.
چند دقیقه یکبار ساعت رو نگاه می‌کنم، لعنتی جلو نمی‌ره که! خسته‌م. دلم می‌خواد با خودم حرف بزنم، نمی‌دونم تا کی، می‌خوام کارهای مزخرفی که این مدت انجام دادم رو توجیه کنم، دلم می‌خواد غرق بشم توی فکرهام، جوری که دیگه صدای معلم برام نامفهوم بشه. انقدر تو رویاهام فرو برم که صدای زنگ رو هم نشنوم و دوستم مجبور بشه بزنه به شونه‌م تا بفهمم کلاس تموم شده و باید برم خونه. حالمو درک نمی‌کنم. ۵۰ دقیقه دیگه مونده.
این مطلب رو سر کلاس نوشتم؛ این هم سرگرمی من بود، برسم خونه منتشرش می‌کنم، یه اسپم بیشتر!

دغدغه‌ی بزرگ جلسه‌ی امتحان، ساعت برنارد

۳۰ خرداد ۱۳۸۹

همیشه وقتی‌ سر جلسه‌ی امتحان نشستم، اگه مثلا زمان امتحان یک ساعت باشه حداقل ۵ دقیقه به چیز‌های خیلی بی‌ربط به امتحان فکر می‌کنم. یکی از این فکرها که از اول دبستان تا حالا باهام بوده، نگه داشتنِ زمان هست!

اون دورانی که تازه مدرسه می‌رفتم و قبل‌ترش یه کارتون توی تلویزیون بود که خیلی دوستش داشتم. “ساعت برنارد” کارتونی بود که هروفت می‌دیدمش پای تلویزیون میخ‌کوب می‌شدم. برنارد یک ساعت عجیب داشت که هرموقع به‌مشکل برمی‌خورد زمان رو نگه می‌داشت، این‌جوری هر فعالیتی که توی دنیا در حال انجام بود متوقف می‌شد، برنارد کارش رو انجام می‌داد و دوباره دکمه‌ای که روی ساعت کوچولوش بود رو می‌زد تا همه‌چیز به‌حالت عادی برگرده. نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت اون قسمتش که می‌خواست چند تا جعبه رو از اتاقش که طبقه‌ی بالا بود ببره توی پارکینگ خونه و با استفاده از ساعتش این کار رو خیلی راحت انجام داد رو یادم نمی‌ره!

به‌هرحال، این‌که ساعت برنارد و توقف زمان و جلسه‌ی امتحان چه‌ربطی به زندگی من دارن مربوط می‌شه به یه‌جور آرزو که از بچگی داشتم!

وقتی می‌نشستم سر جلسه‌ی امتحان و شروع می‌کردم به جواب دادن به سوال‌ها، وقت‌هایی که چند تا از سوال‌ها رو بلد نبودم یا توی درستی جوابم شک داشتم سریع می‌رفتم توی فکر اینکه کاش یک ساعت برنارد داشتم تا بتونم باهاش زمان رو نگه دارم! اونجوری می‌تونستم خیلی راحت برم سراغ برگه‌های بقیه‌ی بچه‌های کلاس، جواب‌هاشونو نگاه کنم و وقتی جواب درست را روی برگه‌ی خودم نوشتم، باز دکمه‌ی ساعتم رو بزنم! حتی همه‌ی جزئیاتش رو هم واسه خودم بررسی می‌کردم، انگار همون لحظه ساعت دستم بود و فقط لازم بود یه نقشه‌ی درست‌و‌حسابی بکشم تا همه‌چیز خوب پیش بره! بچه‌ها رو توی حالتی که همه مثل مجسمه شدن، یا معلم رو وقتی داره قدم می‌زنه و در همون حالت خشک شده تجسم می‌کرد و کلی ذوق می‌کردم واسه خودم!! حتی کسایی که می‌خواستم از رو دستشون تقلب کنم رو هم واسه خودم نشون می‌کردم! :)

هنوز هم بعضی وقت‌ها که سوال‌ها رو بلد نیستم یاد اون آرزوی قشنگم میفتم! شاید دیگه نتونم مثل اون‌موقع همه‌ی شرایط و حالات رو تجسم کنم واسه خودم. ولی یک تفاوت عمده داره وقتی الان به‌فکر ساعت برنارد میفتم! اونم اینه‌که وقتی یکم بهش فکر می‌کنم به‌خودم می‌گم: “اگه دیشب درست خونده بودی الان مثل بز اینجا ننشسته بودی تا از این فکرهای چرند به‌سرت بزنه!!”

وقتی خواستم سر کلاس لطیفه بگویم!

۲۷ مهر ۱۳۸۸

در سال تحصیلی ۸۷-۸۸ در یکی از کلاس‌های دوم دبیرستان بودم و در حال تدریس “زبان فارسی” بودم. رسیده بودیم به مبحث آواها، نمی‌دانم چه شد که تصمیم گرفتم لطیفه‌ای برای آن طفل معصوم‌ها تعریف کنم. کمی به بچه‌ها نگاه کردم ببینم جنبه‌اش را دارند یا خیر، بالاخره مطلب مهمی بود و باید دید کلاس ظرفیتش را دارد یا نه…

دل را به دریا زدم و شروع کردم به صحبت: “بچه‌ها حالا که بحث به این‌جا رسید بگذارید براتون یک لطیفه هم بگم”. بچه‌ها هم که همیشه منتظر این‌چنین لحظه‌هایی هستند سر جایشان میخ‌کوب شدند و به من نگاه کردند. راستش ته دلم نگران بودم که اگر این ماجرا را تعریف کنم برایم در مدرسه بد شود. ولی کاری بود که شروع کرده بودم و باید تمامش هم می‌کردم.

ولی گفتم بگذار کمی احتیاط کنیم که حداقل کسی آن طرف‌ها نباشد. از پنجره‌ی کلاس چند ثانیه‌ای بیرون کلاس را بررسی کردم و فهمیدم کسی در آن اطراف نیست که بتواند صدای من را بشنود. یک پنجره هم به راهروی مدرسه باز شده بود که از یکی از بچه‌ها خواستم آن را کاملا ببندد و مطمئن شود که صدایی از آن خارج نمی‌شود! از کلاس خارج شدم و نگاهی به راهرو انداختم، یکی از بچه‌ها را دیدم که داشت به بورد راهرو روزنامه‌دیواری می‌چسباند. ولی خوشبختانه دور بود وگرنه مجبور بودم آن ماجرای مهم را بگذارم برای وقتی دیگر.

بچه‌ها هم فهمیده بودند که معلمشان می‌خواهد مطلب مهم و ناجوری را به آن‌ها بگوید. همه‌ی معلم‌هایشان راحت سر کلاس حرف‌هایی می‌زدند که در شان کلاس نبود ولی این لطیفه بسیار حساس‌تر بود و ممکن بود مرا در مدرسه به حاشیه بکشاند. بار دیگر کلاس را برانداز کردم و باز از پنجره بیرون را نگاه کردم، کسی نبود! نیش‌خندی به بچه‌ها زدم و با مکث ۱۰ ثانیه‌ای بالاخره آن لطیفه را تعریف کردم: “می‌دونید چینی‌ها چجوری اسم بچه‌هاشون را انتخاب می‌کنن؟” بچه‌ها همه حواسشان به من بود، ادامه دادم: “یک ظرف چینی را از ارتفاع به پایین پرتاب می‌کنند و با توجه به صداهایی که ظرف تولید می‌کند، اسم بچه را انتخاب می‌کنند. مثلا چینگ چانگ چونگ!”

بچه‌ها وقتی صحبتم تمام شد ۵ ثانیه‌ای به یک‌دیگر نگاه می‌کردند. همین کافی بود برایم تا متوجه بشوم که تحت تاثیر لطیفه‌ی من قرار گرفته‌اند. بعد از ۵ ثانیه ناگهان کلاس منفجر شد! همه می‌خندیدند. حتی خنده‌ی بچه‌ها نسبت به خنده‌های همیشگی‌شان عوض شده بود و مشخص بود که چقدر برایشان آن مطلب جالب بوده. آن‌روز دیگر نتوانستم درس را بیش‌تر ادامه بدهم، چون تا آخر آن زنگ بچه‌ها به لطیفه‌ی بامزه‌ای که برایشان تعریف کرده بودم فکر می‌کردند و می‌خندیدند. البته همین هم باعث شد متوجه بشوم که این‌گونه کلاس‌های جنبه‌ی این‌گونه لطیفه‌های +۲۱ سال را ندارد و نکته‌ی دیگر هم این بود که آن‌شب نتوانستم بخوابم و همه‌اش خواب مدیر مدرسه را می‌دیدم که به خاطر این لطیفه‌ی مورد دار در حال اخراج من از مدرسه است. پس دیگر در هیچ کلاسی لطیفه نگفتم…

- این مطلب واقعا اتفاق افتاد سال پیش :| فقط الان یادم افتاد و تصمیم گرفتم از زبان خود جناب معلم اُسْکُلمون تعریفش کنم :D

چه چیزی می‌تونه معلم حسابان رو ترسناک کنه؟

۴ مهر ۱۳۸۸

جوابش خیلی ساده‌ست. معلم حسابان خوش‌تیپی داریم. قدش بلنده. جوونه. ریش پروفسوری داره. حالا درسته یه‌کم جدیه ولی کلاسش خشک هم نیست. خلاصه هیچ مشکلی نداره. یه مشکل کوچولو فقط هست، قیافه‌ش شبیه اون کسی هست که پیشش می‌رفتم فیزیوتراپی!! قبلا خاطرات نحس و دردناک فیزیوتراپی رو نوشتم که. اصلا انقدر فکر کردن بهش حالم رو بد می‌کنه که دلم نمیاد برم دنبالش لینکش رواین‌جا بگذارم. بی‌خیال اصلا، ولی امروز که من از اول تا آخر زنگ با دیدن این معلم حسابان، رفته بودم تو فکر فیزیوتراپی و می‌لرزیدم!

دو روز اول، دبیر تاریخ، و دیگر هیچ!

۲ مهر ۱۳۸۸

در دو روزی که از مدرسه گذشت اون‌جور که فکر می‌کردم حالم به‌هم نخورده هنوز. البته یک‌سری مسائل جدای از درس، و البته مربوط به محیط مدرسه هست که یک‌کمی روی اعصابه. چیزی که توی این دو روزه فکر می‌کردم خیلی بدتر از این حرف‌ها باشه معلم‌ها هستند. نمی‌دونم چون ما سال سوم هستیم باهامون راحت‌تر هستند یا کلا معلم‌های خوبی امسال نصیبمون شدن.

الان هم واسه‌ی اینکه پستم بی‌بار نباشه (!) مطلبی که معلم تاریخ امسال در شروع درسش گفت صفحه‌ی اول کتاب‌هامون بنویسیم را می‌گذارم!

change-needed

RSS