۲۱ اسفند ۱۳۸۸
بعضی وقتها انقدر زندگی خوبه و همهچیز همونجوری پیش میره که میخوام که برای مدت کوتاهی هم که شده همهی اتفاقات بد از یادم میره و خوبِ خوب زندگی میکنم.
مشکل اینجاست که نباید به هیچچیزی بیش از حد امیدوار شد، هر چیز خوبی بعد از یه مدتی تموم میشه، و اتفاقات بد هم. دل بستن و وابستگی خانهخراب کنه، جوری که همهی اون لحضات خوب که برات بهوجود اومده را میتونه توی چند لحظه نابــود کنه.
چیزی که باعث میشه این مطلب را تایپ کنم، فهمیدن همین نکته هست و بس. بههیچ چیز نباید وابستگی پیدا کرد، اگه یک مکان باشه، یا حتی یک کتاب باشه و یا یک نفر. اون مکانی که بهش وابسته میشی رو یکروز باید برای همیشه ترک کنی، کتابی که بهش دل میبندی بعد از یک مدت مطالبش کهنه و از رده خارج میشه و کسی که بهش علاقهمند میشی تنهات میگذاره.
هیچچیز همیشه دوستداشتنی نمیمونه، پس باید جوری دوستش داشته باشم که وقتی دیگه نیست بتونم تحمل کنم…
برچسب ها: آدم, انسان, بد, خوب, دوست, دوستی, عاطفه, عطف, محبت, مدت, مشکل, مکان, نفر, وابستگی, پایان
فرستاده شده با موضوع مربوط به خودم | بدون نظر »
۲۲ دی ۱۳۸۸
یکسال پیش پسرکی هر روز توی دلش غر میزد و با خدای خودش صحبت میکرد، پسرک دنبال جواب سریع بود، خدا هم جوابش را نمیداد. پسرک بعضی روزها که خوشحال بود خدا را از یاد میبرد. وقتهایی که دلش میگرفت با خدا دردودل میکرد و خودش را برای او لوس میکرد، خدا جوابش را نمیداد. وقتهایی که از موضوعی ناراحت میشد به همه ناسزا میگفت، به خدا هم. فردایش هم سعی میکرد از دل خدا در بیاورد و برای او توضیح میداد که مشکلاتش خیلی زیاد شده بوده و چیزی غیر از خدا بر او مسلط شده و برای خدا شرط میگذاشت که اگر مشکلاتش حل بشود دیگر آن اتفاق نمیافتد.
شش یا شایدم هفت ماه پیش اتفاق بزرگی قرار بود بیفتد، پسرک استرس داشت. دیگر خوشحالی در زندگیاش نبود، پس همهاش بهیاد خدا بود، بیشتر اوقات با او دردودل میکرد و خیلی کمتر به او ناسزا میگفت. به خدا “نیاز” داشت. پس هرشب ساعتها با خدا اتمام حجت میکرد! مظلومنمایی هم باعث شده بود احساس کند خدا میخواهد بالاخره جوابش را بدهد. “اتفاق بزرگ” افتاد؛ پسرک از نتیجهی کار راضی بود، همهچیز باب میل او نبود ولی راضی بود، احساس میکرد بالاخره خدایش کمی هم بهاو محل گذاشته. تا چند هفته بعدش خبری از ناسزا گفتن و غر زدن نبود، فقط وقتی یاد خدا میافتاد لبخندی میزد و تشکر میکرد بهخاطر جوابی که از خدا گرفته بود.
زمان گذشت، آن چیزی که پسرک فکر میکرد لطف بزرگ خدا بوده برایش عادی شد، انگار از اول همهچیز همانشکلی بوده و سالها برای بهتر شدن ناله سر نمیداده، ناسزا نمیگفته، غر نمیزده و گریه نمیکرده. کمکم غر زدنها شروع شد. پسرک تازه فهمیده بود مشکلات خیلی بیشتر از آنچیزی هستند که او فکر میکرده و با حل شدن یک مشکل بزرگ انگار دهها مشکل کوچک و بزرگ دیگر از دل آن مشکل، بیرون آمده بود! کمکم نهتنها تشکرش را از خدا پس گرفت، بلکه توقعش خیلی بالاتر از قبل رفته بود و احساس میکرد خدا باید به همهی خواستههای خوب و بدش پاسخ بدهد.
پسرک لطف خدا را یادش رفته، هنوز کارش به فحش دادن و ناسزا نرسیده، ولی زیاد غر میزند. او فراموش کرده آنچه بهسرش آمده را، بهدرستی که لیاقتش خیلی کمتر از آنچیزی بوده که هست. و از خدایش چه بگویم؛ چقدر بزرگ است و چقدر صبور، بهدرستی که لیاقتش خدا بودن است اما لیاقت پسرک کمتر از یک بنده…
- دعا میکنم مرگم زمانی باشه که تازه خدا گرهای از مشکلم باز کرده باشه و در حال شکر کردنش باشم…
برچسب ها: بنده, توقع, خالق, خدا, رفع, سختی, صبر, غر, فحش, فراموش, لایق, لطف, لیاقت, مخلوق, مشکل, ناسزا, ناله, نیاز, پسر, پسرک
فرستاده شده با موضوع بیربط به همهچیز | بدون نظر »
۳ آذر ۱۳۸۸
همهی مشکلات از وقتی شروع میشه که به خودم امید میدم. تصمیم میگیرم تمام تمرکزم را بگذارم روی درس و به خودم میقبولونم که اگه این کار را بکنم درس را خوبِ خوب میفهمم.
وارد کلاس میشم و دفتر و قلمم را آماده میکنم تا دبیر بیاد سر کلاس و درسش را شروع کنه. در اولین اقدامش یک تستِ کنکور از درس جلسهی گذشته میده و من با تمام تلاشم سعی میکنم حلش کنم، ولی نمیتونم. باز بهخودم میقبولونم که این درسِ هفتهی پیش هست و من به خودم قول دادم از درسِ امروز بترکونم! و بهاین نحو از خودم دفاع میکنم در برابر ضرباتِ روحیای که معلم میخواد بهم وارد کنه!
درس جدید شروع میشه، احساس میکنم درس را خوب فهمیدم و به خودم مغرور میشم کمی حتی (!)، توی دلم هم بهخودم میگم “دیدی درس رو میفهمی، کافیه توجهت را بیشتر کنی!” / معلم یک مثال حل میکنه، احتمالا میتونم حلش کنم چون آسونه ولی خوب بازم کسایی هستن که خیلی زودتر از من حلش کنن و جواب بدن. به خودم میگم مهم اینهکه بتونم جواب بدم، باز هم ضربات معلم را دفع میکنم.
نوبت میرسه به سوالهای سخت، باز کم میارم، بدجوری کم میارم. چند نفری هستن که میتونن به سوال جواب بدن. ولی من نمیتونم، خیلیهای دیگه هم نتونستن، ولی مهم اینهکه من نمیتونم. معلم من را ضربهفنی میکنه با این کارش و موجی از ناامیدی بهسمت من حملهور میشه. دیگه کلِ اون روز از درس چیزی متوجه نمیشم و همش به خودم و مغز صفر کیلومترم فحش میدم. تا شب همین حس و حال رو دارم. به امتحانات نهایی سال سوم دبیرستان فکر میکنم، و در مرحلهی بعد هم حسِ جدیدی که امسال تازه سراغم اومده داغونم میکنه، اونم اینهکه من کنکور میخوام چیکار کنم آخه؟؟؟!!
خلاصه که اگه خودم را دست کم میگیرم، اگه واقعا چیزی حالیم نیست، اگه داغونتر از منم خیلی هست، اگه ملاک این چیزهایی که گفتم نیست، اگر اشتباه میکنم و درسم خوبه و اگر… به هر حال من ناامید میشم به درسم و این آزارم میده.
برچسب ها: امتحان, امید, ترس, دانشگاه, درس, مدرسه, مشکل, ناامید, نهایی, نگران, کنکور
فرستاده شده با موضوع مربوط به خودم | یک نظر »
۲۲ مهر ۱۳۸۸
بعضی وقتها وقتی خیلی کم میارم در مورد یکچیزی یکدفعه بیخیال اون ماجرا میشم!
مثل الان که خودمم نمیدونم چه اشتباهی کردم که هیچ کدوم از ادامهی مطالب نشون داده نمیشه
خلاصه اینکه الان اون حالتی که اول حرفم گفتم بهم دست داده و باید امشب با اعصاب خورد (نسبتا!) بخوابم و فردا تحقیق و تفحس (تفحص؟ تفحث؟) بکنم ببینم چه غلطی خوردم!
فردای آن روز: درست شد
برچسب ها: 404, Error, Not Found, استرس, اعصاب, بیخیال, تحقیق, خرابکاری, مشکل, نگرانی
فرستاده شده با موضوع در مورد پارسیکده | بدون نظر »