جوابش خیلی سادهست. معلم حسابان خوشتیپی داریم. قدش بلنده. جوونه. ریش پروفسوری داره. حالا درسته یهکم جدیه ولی کلاسش خشک هم نیست. خلاصه هیچ مشکلی نداره. یه مشکل کوچولو فقط هست، قیافهش شبیه اون کسی هست که پیشش میرفتم فیزیوتراپی!! قبلا خاطرات نحس و دردناک فیزیوتراپی رو نوشتم که. اصلا انقدر فکر کردن بهش حالم رو بد میکنه که دلم نمیاد برم دنبالش لینکش رواینجا بگذارم. بیخیال اصلا، ولی امروز که من از اول تا آخر زنگ با دیدن این معلم حسابان، رفته بودم تو فکر فیزیوتراپی و میلرزیدم!
چه چیزی میتونه معلم حسابان رو ترسناک کنه؟
۴ مهر ۱۳۸۸شکنجه از نوع پزشکی، فیزیوتراپی
۲۷ مرداد ۱۳۸۸دردها انواع مختلفی دارن، بعضی دردها لحظهای به وجود میان ولی در طول چند ساعت شخص را آزار میدن، بعضی دیگه همون لحظه فقط بهوجود میان و نهایتا بعد از چند ثانیه از بین میرن، همینجوری بهنظرم میشه درجه بندیش کرد به انواع دیگهی دردهای معمولی، زیاد، خیلی زیاد و…؟!!
تا الان سه روز، و به عبارتی ۳ جلسه هست که مشرف میشیم به فیزیوتراپی، اصولا مناسب هست برای خم کردن زانو یا دست (بعد از عمل جراحی که مدتی با اون قسمت از بدن کار نشده)، یا رفع دردهایی که ناشی از مشکلاتی مثل آرتروز هست. ولی مشکل این هست که هر روز آنچنان دردی حس میکنم که مطمئنا ۱۰ مرتبه قویتر از درد “خیلی زیاد” هست. چون زانوی مبارک بنده بعد از عمل جراحی که روشون انجام شده مشکلاتی در خم شدندش به وجود اومده و شاید ۶۰ – ۷۰ درجه خم میشه. (تازه نه بهراحتی)
مشکل از جایی شروع میشه که بعد از گرم کردن زانو، مالیدن یک سری پمادیجات روی اون و دادن شوک به کل پا (با برق)، میرسیم به غول مرحلهی آخر بازی! یعنی خود جناب دکتر… وای زانوم درد گرفت بهش فکر کردم. میاد کنارم میایسته و ازم میخوام به پشت بخوابم. بهم میگه با کمک اون پام زانومو تا جایی که میتونم خم کنم. بعد از ۵ ثانیه یکدفعه خودش دستش رو میگذاره پشت پام و تا جایی که میتونه فشار میده…
از زانوم چندین بار صدای “تقتق” میاد که دیوانم میکنه. با تمام وجودم داد میزنم و شروع میکنم به گریه کردن. پدرم که باهام به اونجا میاد دستامو میگیره و دلداری میده، التماس میکنم و از اون مرد میخوام که کارشو متوقف کنه، بهم میگه دیگه زانومو خم نمیکنه و همونجا نگه داشته. ولی مهم اینهکه در زانوم درد خیلی زیادی بهوجود اومده. در کمتر از ۱۰ ثانیه اندازهی یک ظرف اشک ناخواسته از چشمام میاد و عرق میکنم. هنوز به داد زدنم ادامه میدم تا وقتی که پامو ول کنه و بگذاره روی تخت. بعدش هم غر میزنه و میگه باید پات بیشتر از اینها خم بشه! گریهام قطع نمیشه چون درد پام هنوز خیلی آزار دهندهست.
بابامو تهدید میکنم که فردا دیگه نمیام اینجا و ترجیح میدم زانوم بیشتر از ۸۰ – ۹۰ درجه خم نشه (هرچند که اون ۹۰ درجه هم تا چند دقیقه بعد از خم شدن زانو توسط دکتر، دووم نمیاره!) با صدایی که زیاد هم بلند نیست، به دکتر بیادبی میکنم تا دردم تسکین پیدا کنه!
خلاصه اینکه کار ما تموم میشه و پدرم وقت میگیره واسه جلسهی فردا، همون ساعت و همون موقع. از وقتی میشینم توی ماشین دچار استرس شدیدی میشم، واسهی فردا! حتی مادر و پدرم هم از حرفهام این موضوع را متوجه میشن و مادرم ابراز نگرانی میکنه و ازم میخواد انقدر در موردش فکر نکنم. ولی نمیشه… نمیشه… نمیشه…
تا فردا دیگه آرامش ندارم، شب خواب فیزیوتراپی رو میبینم، روز به دردی که در فیزیوتراپی کشیدم فکر میکنم، فرداش به دردی که در انتظارمه فکر میکنم، و هرچه به جلسهی فیزیوتراپی نزدیکتر میشم احساس ترس عجیبی وجودم را فرا میگیره. فعلا که ۳ روزه این شده نحوهی زندگی جدید من! واقعا ازش بیزارم. دوست دارم همین الان از خواب بیدار بشم و ببینم این ۳ روز را داشتم خواب میدیدم و از فردا دیگه قرار نیست برم فیزیوتراپی. ای کاش زودتر تموم بشه
شما هم همین الان میتونید ۴ ۵ بار زانوتون را خم و راست کنید و بعد خدا را بهخاطر همین موضوع که شاید واسهی بعضیها خیلی ساده باشه، شکر کنید.
باز هم بوی سفر میآید، سفری تابستانه
۱۴ مرداد ۱۳۸۸زمان زیادی از آخرین سفر خانوادگی ما نمیگذره، حدودا ۶ هفتهی پیش برای… برای عمل کردن پای من به تهران رفتیم! واقعا چه سفر مفرح و باحالی!! خاطرات اون من را دیوانه کرده… از اونجایی که اون سفر خیلی خوش گذشت (؟!) تصمیم داریم امروز صبح هم باز بار سفر ببندیم و بریم سمت تهران، البته به مدت یکروز، اینبار هم باز به دیدار دکتر عزیز میرویم، همون کسی که یک ماهونیم پیش به من کلی حال داد و من رو برد زیر تیغ جراحیش… قصدمون از دیدار دوبارهی دکتر این هست که وضعیت پام رو مشاهدهای بکنه و از کار خودش کمی تعریف و تمجید بکنه تا اگر مشکلی نبود، انشاالله سفر اصلیمون را شروع کنیم.
از اونجایی که آهی در بساط نیست، خبری از مسافرت چین و تایلند و اروپا هم نیست! البته برای اینکه کلاس بگذاریم بهتره بگیم بهخاطر آنفولانزای خوکی سفر خارجی نمیریم
ولی خوب از اونجایی که ایران خودش پره از جاذبههای گردشگری و زیباییهای محض به این فکر افتادیم که یک سر به مشهد بزنیم. راستش من در این انتخاب هیچ سهمی نداشتهم پس دلیلش را هم نمیدونم. ولی این حرفم، معنیش این نیست که از این مسافرت خوشم نمیاد. مگه قراره مشهد خوش نگذره؟
چیزی که از الان نگرانش هستم، وضعیت ماشین هست. تا بهحال به دفعات به مشهد مسافرت کردهایم و ماشاالله، هزار ماشاالله مشهدیهای عزیز بسیار در رانندگی حرفهای هستند و وقتی رانندگی میکنیم در شهرشون، هیجان وجود من را احاطه میکنه!
البته استرس هم دارم، به دلیل یک مسئلهای که کاملا سکرت هست و ۳ نفر بیشتر اون را نمیدونن… امیدوارم در حین مسافرت کلا اون موضوع را یادم بره تا بیشتر از این سفر لذت ببرم. نمیدونم مشهد میتونم از اینترنت استفاده کنم یا نه، از اونجایی که هتلهای ایرانی همشون Wireless free هستند (و اونهایی هم که مثلا این پدیده رو دارن!… بیخیال همون بهتر که نداشته باشن!!)، فکر کنم باید یک هفتهای از اینترنت دور بمونم
ولی حتما باید از خاطرات سفرم بنویسم، اگر زیبا باشه البته.
فعلا میخوام برم بخوابم تا فردا که بهزور خواب بیدارم میکنن زیاد شکنجه نشم، تنها چیزی هم که باید با خودم بیارم همین ۳کیلو لپتاپ و حدودا ۱۵۰گرم موبایله (+شارژرهاشون
) و بقیه چیزها رو بقیه واسم میارن. پیش به سوی مسافرتی که شروعی پر از استرس داره (نه به خاطر دکتر) ولی امیدوارم که وضع روحیمو سر و سامون بده و در نتیجه استرسه هم کمتر بشه.
آنچه در بیمارستان بر من گذشت – قسمت دوم
۸ تیر ۱۳۸۸در قسمت اول نوشتهام تا اونجایی توضیح دادم که به اتاق عمل زفتم، و نهایتا بیهوش شدم، یعنی دیگه چیزی نفهمیدم از زندگی! وبرای مدت ۵-۶ ساعت مرده بودم تا اینکه دوباره در اتاق ریکاوری به هوش اومدم و بقیهی زندگی که خیلی دردناکتر از قبل شده بود را ادامه دادم.
در این مطلب قصد دارم ماجراهای بعد از بیرون اومدن از اتاق عمل تا الان که دارم اینها رو میگم، را بنویسم!
این رو هم باز بگم که چون وضعیتی که نشستم زیاد خوب نیست، ممکنه این نوشته غلط املاییهایی داشته باشه!
آنچه در بیمارستان بر من گذشت – قسمت اول
۷ تیر ۱۳۸۸الان حالم خیلی بهتره.انرژی خیلی بیشتری دارم. میتونم بعضی از کارهای روزمرهام را دوباره از سر بگیرم. آرامش بیشتری دارم. اگه شبها انقدر درد نداشتم هم وضعم خیلی بهتر بود…
قبلا در مورد اینکه چهارشنبهی هفتهی گذشته قرار بود تحت عمل جراحی قرار بگیرم چیزهایی گفتم! از روز سهشنبه که رفتیم سمت بیمارستان (در تهران) دیگه دسترسی به اینترنت نداشتم تا دو شب پیش، که ترجیح میدم جداگانه در موردش صحبت کنم؛ همینجا البته! در این مطلب قصد دارم نسبتا کامل در مورد بلایایی که بر سرم اومد بنویسم! تا یک روز بخونم و خدا را شکر کنم که گذشت…
قبل از هر چیزی بگم که الان در وضع بدی دارم تایپ میکنم و با اینکه حالم بهتر از روزهای قبله، ولی هنوز هم آرامش کافی ندارم! احتمالا عکسی از وضعیت خودم و کیبورد در این نوشته خواهم گذاشت. در کل این را گفتم که به این نتیجه برسیم که ممکنه در این نوشته غلطهای املایی وجود داشته باشه و از اونجایی که ممکنه حوصله نکنم نوشته را بخونم، شاید رفع هم نشه بعضیهاش، این هم از این!