۲۱ اسفند ۱۳۸۸
بعضی وقتها انقدر زندگی خوبه و همهچیز همونجوری پیش میره که میخوام که برای مدت کوتاهی هم که شده همهی اتفاقات بد از یادم میره و خوبِ خوب زندگی میکنم.
مشکل اینجاست که نباید به هیچچیزی بیش از حد امیدوار شد، هر چیز خوبی بعد از یه مدتی تموم میشه، و اتفاقات بد هم. دل بستن و وابستگی خانهخراب کنه، جوری که همهی اون لحضات خوب که برات بهوجود اومده را میتونه توی چند لحظه نابــود کنه.
چیزی که باعث میشه این مطلب را تایپ کنم، فهمیدن همین نکته هست و بس. بههیچ چیز نباید وابستگی پیدا کرد، اگه یک مکان باشه، یا حتی یک کتاب باشه و یا یک نفر. اون مکانی که بهش وابسته میشی رو یکروز باید برای همیشه ترک کنی، کتابی که بهش دل میبندی بعد از یک مدت مطالبش کهنه و از رده خارج میشه و کسی که بهش علاقهمند میشی تنهات میگذاره.
هیچچیز همیشه دوستداشتنی نمیمونه، پس باید جوری دوستش داشته باشم که وقتی دیگه نیست بتونم تحمل کنم…
برچسب ها: آدم, انسان, بد, خوب, دوست, دوستی, عاطفه, عطف, محبت, مدت, مشکل, مکان, نفر, وابستگی, پایان
فرستاده شده با موضوع مربوط به خودم | بدون نظر »
۱۳ بهمن ۱۳۸۸
- بیا “با هم” بریم بیرون!
+ الان نمیتونم، باید برم “فلانجا” کار دارم.
- من هم میام!
+ نمیشه آخه، اونجا همهکس نمیره. بعدا میریم بیرون…
- باشه، یه موقع دیگه “با هم” میریم بیرون.
چند روز بعد متوجه شدم “فلانجا” همون سینمای خودمون با ۳ ۴ نفر از دوستان و بعد هم کلی خوشگذرونی هست، تا اون روز فکر میکردم دوستم (؟؟؟؟!) هم مثل خودم فکر میکنه، اشتباه میکردم مثل اینکه.
برچسب ها: بیرون, تنها, دوست, سینما, فلانجا, مرکز, من
فرستاده شده با موضوع مربوط به هیچکس | یک نظر »
۲۹ آبان ۱۳۸۸
خیلی دلم تنگ شده واسه دو سه سال پیش که الکی خوش بودیم با دوستهام. بهترین دقایقم خلاصه میشد توی مدرسه با چند نفر. قکر میکردم اونها همیشه هستن و ما همیشه با هم خوشیم و باز همیشه بههم کمک میکنیم. از راحتی که با هم داشتیم لذت میبردم و هرموقع حوصلهام سر میرفت اونها بودن که باهاشون حرف بزنیم، چرت و پرت بگیم و به عالم و آدم بخندیم. با هم به کسایی که ازشون بدمون میومد فحش میدادیم تا عقدههامون تخلیه بشه. وقتی خرابکاری میکرد یکی، کمکش میکردیم در حدی که بعد از چند دقیقه مشکلش یادش میرفت. نمیگذاشتیم کسی از بین خودمون ناراحت باشه، بهخدا خیلی خوب بود؛ اصلا قدر اون لحظات رو نمیدونستم.
بهخدا اگه میدونستم روزی میرسه که دیگه اونها نیستن هیچ موقع نمیگذاشتم دوستیمون انقدر نزدیک بشه. همیشه فکر میکردم دو سه تا دوست دارم که تا آخر عمرم باهاشون دوستِ دوستِ دوست میمونم، خندهدار بود در نظرم روزی که دیگه دوستیمون انقدر کمرنگ بشه.
ولی حالا این اتفاق افتاده، هیچکدومشون دیگه اون دوستهای سابق نیستن.
شاید من خیلی دوستی را جدی گرفتم، سعی میکنم دیگه هیچموقع با کسی اینجوری نزدیک نشم. شاید اینجوری بهتر باشه…
برچسب ها: ترک, درس, دوست, سابق, مدرسه, ناراحت
فرستاده شده با موضوع مربوط به خودم | ۴ نظر »
۸ آبان ۱۳۸۸
Sorry, out of stock.
برچسب ها: Stock, دوست, صمیمی
فرستاده شده با موضوع چرندیات | بدون نظر »
۲۱ شهریور ۱۳۸۸
هر سال اصلا ناراحت نبودم که بفهمم الان وسط شهریور شده و دیگه چیزی به شروع مدرسه نمونده. حتی خوشحال بودم، پیش خودم میگفتم که یکسال بزرگتر شدم و کتابهایی که سالهای قبل دست بقیهی هم مدرسهایهام میدیدم رو قراره بخونم. قراره دوباره دوستام رو ببینم و هر روز پیششون باشم. قراره باز معلمهای باحال، اخمو، اسکل و عقدهای بیان سر کلاس و با هرکدومشون یک خاطرهی چند ماهه رو بسازیم.
ولی امسال اونطوری نیست، من امسال باز یکسال بزرگتر میشم و میرم سوم دبیرستان، ولی اصلا حوصلهی مدرسه رو ندارم. اصلا حوصلهی درس و مشق رو ندارم (قبلا داشتم، البته همون دو ماه اول سال!!)، حوصلهی شستشوی مغزی داده شدن رو ندارم، حوصلهی فیزیک ندارم، از فرمول بدم میاد، نمیخوام سال سوم رو ببینم، اسم امتحان نهایی که میاد دلم میخواد پودر بشم. چرا امسال اینجوری شدم؟
تابستون امسال خیلی بهم بد گذشت. مهمترین علتش هم، ۱۰۰٪ عمل پام بود. که خیلی از روزهای تابستونم را خراب کرد، الان هم داره خراب میکنه البته، مطمئنم میخواد روزهای مدرسهمو هم خراب کنه. واسه خاطر همینه که حس میکنم هنوز از تابستون ارضا نشدم. کاش یه اتفاقی بیفته مدرسهها یکماه دیرتر شروع شه
امروز توی گودر داشتم گشت میزدم، دو سه تا فید در مورد مدرسه دیدم. از همون موقعی که این فیدها رو خوندم دچار افسردگی شدم. الان که صفحهی اصلی بلاگم را باز کردم دیدم آخرین پستم که مال دیروز بود، تاریخش ۲۰ شهریوره، باز ناراحتتر شدم! واسهی همین این مطلب شوم را میگذارم اینجا تا بعدا نزنم زیر حرفم و نگم خیلی خوشحالم که مدرسهها باز شده، و یادم باشه سال سوم دبیرستان قرار نیست شروعش خوشحالم کنه.
فکر نکنم توی ۱۰ روزی که به اول مهر باقی مونده نظرم در مورد شروع مدرسه عوض بشه. پس از حالا حسم رو نسبت به چند روز آیندهم میگم: لعنت به اول مهر ۸۸
برچسب ها: ارضا, افسرده, حوصله, دبیرستان, درس, دوست, سوم, شروع, لعنت, مدرسه, مشق, مهر, ناراحت, کتاب
فرستاده شده با موضوع مربوط به خودم | ۲ نظر »