دوست‌یابی به سبک مکینتاش!

۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹

اگه یکی از طرفداران پر و پاقرص کمپانی Apple هستید و همیشه از مکینتاش استفاده می‌کنید، شاید دوست داشته باشید کسی که باهاش دوست می‌شید هم مثل خودتون باشه، حتی شاید اگه بفهمید دوستتون عاشق ویندوز هست باهاش قطع رابطه کنید؟!

اگر واقعا این‌جور مشکلی دارید، Cupidtino اینجاست تا به‌شما کمک کنه! این وبسایت که فعالیت اصلی خودش رو از ماه June شروع می‌کنه، اعتقاد داره طرفدارهای اپل (Apple Fanboys and girls) معمولا با هم اتفاق نظر بیشتری دارن تا دیگران، و بهتر می‌تونن با هم رابطه داشته باشن و این دلیلی هست برای طراحی این سایت!

در این سایت غریبه‌ها جایی ندارن! شاید برای همین هست که استفاده از این سایت فقط با استفاده از iPad , iPhone و مرورگر Safari ممکن خواهد بود؟!

نقطه‌ی “عطف”

۲۱ اسفند ۱۳۸۸

بعضی وقت‌ها انقدر زندگی خوبه و همه‌چیز همون‌جوری پیش می‌ره که می‌خوام که برای مدت کوتاهی هم که شده همه‌ی اتفاقات بد از یادم می‌ره و خوبِ خوب زندگی می‌کنم.

مشکل اینجاست که نباید به هیچ‌چیزی بیش از حد امیدوار شد، هر چیز خوبی بعد از یه مدتی تموم می‌شه، و اتفاقات بد هم. دل بستن و وابستگی  خانه‌خراب کنه، جوری که همه‌ی اون لحضات خوب که برات به‌وجود اومده را می‌تونه توی چند لحظه نابــود کنه.

چیزی که باعث می‌شه این مطلب را تایپ کنم، فهمیدن همین نکته هست و بس. به‌هیچ چیز نباید وابستگی پیدا کرد، اگه یک مکان باشه، یا حتی یک کتاب باشه و یا یک نفر. اون مکانی که بهش وابسته می‌شی رو یک‌روز باید برای همیشه ترک کنی، کتابی که بهش دل می‌بندی بعد از یک مدت مطالبش کهنه و از رده خارج می‌شه و کسی که بهش علاقه‌مند می‌شی تنهات می‌گذاره.

هیچ‌چیز همیشه دوست‌داشتنی نمی‌مونه، پس باید جوری دوستش داشته باشم که وقتی دیگه نیست بتونم تحمل کنم…

بعدا می‌ریم بیرون

۱۳ بهمن ۱۳۸۸

- بیا “با هم” بریم بیرون!

+ الان نمی‌تونم، باید برم “فلان‌جا” کار دارم.

- من هم میام!

+ نمی‌شه آخه، اون‌جا همه‌کس نمی‌ره. بعدا می‌ریم بیرون…

- باشه، یه موقع دیگه “با هم” می‌ریم بیرون.

چند روز بعد متوجه شدم “فلان‌جا” همون سینمای خودمون با ۳ ۴ نفر از دوستان و بعد هم کلی خوش‌گذرونی هست، تا اون روز فکر می‌کردم دوستم (؟؟؟؟!) هم مثل خودم فکر می‌کنه، اشتباه می‌کردم مثل این‌که.

آن نیز بگذشت، این یکی هم بگذرد پس

۲۹ آبان ۱۳۸۸

خیلی دلم تنگ شده واسه دو سه سال پیش که الکی خوش بودیم با دوست‌هام. بهترین دقایقم خلاصه میشد توی مدرسه با چند نفر. قکر می‌کردم اون‌ها همیشه هستن و ما همیشه با هم خوشیم و باز همیشه به‌هم کمک می‌کنیم. از راحتی که با هم داشتیم لذت می‌بردم و هرموقع حوصله‌ام سر می‌رفت اون‌ها بودن که باهاشون حرف بزنیم، چرت و پرت بگیم و به عالم و آدم بخندیم. با هم به کسایی که ازشون بدمون میومد فحش می‌دادیم تا عقده‌هامون تخلیه بشه. وقتی خراب‌کاری می‌کرد یکی، کمکش می‌کردیم در حدی که بعد از چند دقیقه مشکلش یادش می‌رفت. نمی‌گذاشتیم کسی از بین خودمون ناراحت باشه، به‌خدا خیلی خوب بود؛ اصلا قدر اون لحظات رو نمی‌دونستم.

به‌خدا اگه می‌دونستم روزی می‌رسه که دیگه اون‌ها نیستن هیچ موقع نمی‌گذاشتم دوستیمون انقدر نزدیک بشه. همیشه فکر می‌کردم دو سه تا دوست دارم که تا آخر عمرم باهاشون دوستِ دوستِ دوست می‌مونم، خنده‌دار بود در نظرم روزی که دیگه دوستیمون انقدر کم‌رنگ بشه.

ولی حالا این اتفاق افتاده، هیچ‌کدومشون دیگه اون دوست‌های سابق نیستن.

شاید من خیلی دوستی را جدی گرفتم، سعی می‌کنم دیگه هیچ‌موقع با کسی این‌جوری نزدیک نشم. شاید این‌جوری بهتر باشه…

دُوسْتِ صَمیمی

۸ آبان ۱۳۸۸

Sorry, out of stock. :|

RSS