گرفته شده از INSIDE OUT. چون حرفش، حرفِ من بود. ولی من نمیتونستم در موردش بگم…:
همیشه موقع خداحافظی لال میشم… بجای آرزوی موفقیت کردن و امید دیدار، بجای تعریف از خاطرات خوب با همدیگه و آرزوی روزهای خوش آینده، بجای توصیه و سفارش، و بجای هر حرف دیگه همینطور زل میزنم به چشمها. انگار کسی ازم پرسیده باشه از چیزی شبیه مرگ، و من در جواب چیزی ندارم بگم جز فکر کردن به تمام زندگی قبل از اون. یه هیچ عجیبی احساس میکنم توی اون لحظه. هرچی قرار بوده باشه مال قبل از اون لحظهست و حرف زدن موقع خداحافظی، با کسی که دوستش داری، انگار پوچترین کار دنیاست.
خداحافظی درست لحظه ایه که همه چیز مرجوع میشه به گذشته. و در مورد گذشته چی میشه گفت به کسی که به تو نزدیکه وقتی داری میری؟ خداحافظی یعنی
تمام.
و من امیدوارم که اونهایی که تو چشماشون زل میزنم و هیچ نمیگم، لااقل از چشمهام بخونن که اگه حرفی ندارم، بخاطر خلأ بزرگیه که توی خودم حس میکنم از فکر نبودنشون…
پ.ن: عنوان نوشته از شعر سید علی صالحی