۱۶ بهمن ۱۳۸۸
بار اول بود، استرس زیاد و نگرانی از خرابکاری حالم را بدتر از اون چیزی که بود میکرد.
ولی بالاخره تونستم، فکر هم میکنم که خوب انجامش دادم. اتفاقات خودش اونجوری که باید میافتاد، شکل گرفت و من فقط اون چیزی که باید انجام میدادم را عملی کردم، بدون اینکه از قبل چندین ساعت روش فکر کنم. فقط یکبار، بارِ اول بود! دیگه هرچهقدر هم انجامش بدم مثل بار اول اون استرس و نگرانی دوستداشتنی رو نداره.
برچسب ها: استرس, اول, حرف, دوستداشتنی, صحبت, نگران
فرستاده شده با موضوع مربوط به خودم | ۲ نظر »
۲ مهر ۱۳۸۸
در دو روزی که از مدرسه گذشت اونجور که فکر میکردم حالم بههم نخورده هنوز. البته یکسری مسائل جدای از درس، و البته مربوط به محیط مدرسه هست که یککمی روی اعصابه. چیزی که توی این دو روزه فکر میکردم خیلی بدتر از این حرفها باشه معلمها هستند. نمیدونم چون ما سال سوم هستیم باهامون راحتتر هستند یا کلا معلمهای خوبی امسال نصیبمون شدن.
الان هم واسهی اینکه پستم بیبار نباشه (!) مطلبی که معلم تاریخ امسال در شروع درسش گفت صفحهی اول کتابهامون بنویسیم را میگذارم!

برچسب ها: اول, تاریخ, خوب, درس, مدرسه, معلم, نوشته, کتاب
فرستاده شده با موضوع مدرسه، مربوط به خودم | ۲ نظر »