۳۰ خرداد ۱۳۸۹
همیشه وقتی سر جلسهی امتحان نشستم، اگه مثلا زمان امتحان یک ساعت باشه حداقل ۵ دقیقه به چیزهای خیلی بیربط به امتحان فکر میکنم. یکی از این فکرها که از اول دبستان تا حالا باهام بوده، نگه داشتنِ زمان هست!

اون دورانی که تازه مدرسه میرفتم و قبلترش یه کارتون توی تلویزیون بود که خیلی دوستش داشتم. “ساعت برنارد” کارتونی بود که هروفت میدیدمش پای تلویزیون میخکوب میشدم. برنارد یک ساعت عجیب داشت که هرموقع بهمشکل برمیخورد زمان رو نگه میداشت، اینجوری هر فعالیتی که توی دنیا در حال انجام بود متوقف میشد، برنارد کارش رو انجام میداد و دوباره دکمهای که روی ساعت کوچولوش بود رو میزد تا همهچیز بهحالت عادی برگرده. نمیدونم چرا هیچوقت اون قسمتش که میخواست چند تا جعبه رو از اتاقش که طبقهی بالا بود ببره توی پارکینگ خونه و با استفاده از ساعتش این کار رو خیلی راحت انجام داد رو یادم نمیره!
بههرحال، اینکه ساعت برنارد و توقف زمان و جلسهی امتحان چهربطی به زندگی من دارن مربوط میشه به یهجور آرزو که از بچگی داشتم!
وقتی مینشستم سر جلسهی امتحان و شروع میکردم به جواب دادن به سوالها، وقتهایی که چند تا از سوالها رو بلد نبودم یا توی درستی جوابم شک داشتم سریع میرفتم توی فکر اینکه کاش یک ساعت برنارد داشتم تا بتونم باهاش زمان رو نگه دارم! اونجوری میتونستم خیلی راحت برم سراغ برگههای بقیهی بچههای کلاس، جوابهاشونو نگاه کنم و وقتی جواب درست را روی برگهی خودم نوشتم، باز دکمهی ساعتم رو بزنم! حتی همهی جزئیاتش رو هم واسه خودم بررسی میکردم، انگار همون لحظه ساعت دستم بود و فقط لازم بود یه نقشهی درستوحسابی بکشم تا همهچیز خوب پیش بره! بچهها رو توی حالتی که همه مثل مجسمه شدن، یا معلم رو وقتی داره قدم میزنه و در همون حالت خشک شده تجسم میکرد و کلی ذوق میکردم واسه خودم!! حتی کسایی که میخواستم از رو دستشون تقلب کنم رو هم واسه خودم نشون میکردم!
هنوز هم بعضی وقتها که سوالها رو بلد نیستم یاد اون آرزوی قشنگم میفتم! شاید دیگه نتونم مثل اونموقع همهی شرایط و حالات رو تجسم کنم واسه خودم. ولی یک تفاوت عمده داره وقتی الان بهفکر ساعت برنارد میفتم! اونم اینهکه وقتی یکم بهش فکر میکنم بهخودم میگم: “اگه دیشب درست خونده بودی الان مثل بز اینجا ننشسته بودی تا از این فکرهای چرند بهسرت بزنه!!”
برچسب ها: Bernard's Watch, امتحان, برگه, تقلب, توقف زمان, خشک, زمان, ساعت, ساعت برنارد, سوال, مدرسه, معلم
فرستاده شده با موضوع درس و مدرسه | ۸ نظر »
۲ خرداد ۱۳۸۹
همهی کسایی که دیپلم دارن بدون شک تا حالا امتحانات نهایی سال سوم دبیرستان رو باید تجربه کرده باشن. امتحانهای آخرِ سال سوم با بقیهی سالها تفاوت داره و کلا همهچیزش یهجور دیگهست انگار!
نظم و مقررات خاص این امتحانها، اینکه همه ازش صحبت میکنن، اینکه همزمان میدونی همهی دانشآموزای سال سومی دارن امتحانی مثل امتحان خودت میدن، قوانین نوشتنش یا حتی نوع آدمهایی که مسئولش هستن اون رو از همهی امتحانهای دیگه متفاوت میکنه.
اولین امتحان نهایی رو دیروز دادم، مثل همهی امتحان نهاییهایی که تا حالا برگزار شده امتحان اول، دین و زندگی بود. صبح که میخواستم برم سر جلسه سعی کردم همهچیز رو ۳ ۴ بار چک کنم و بعد برم، کاری که موقع امتحانهای پایانترم سالهای دیگه اصلا انجام نمیدادم.
توی راه مدرسه، وقتی منتظر اومدن سرویس بودم چند تا دختر و پسر دیدم که کتاب دین و زندگی سوم دستشون بود و داشتن میخوندن و این باعث شد کمی از استرسم کم بشه! البته اون موقع استرس قابلتوجهی نداشتم.
هنوز کارت ورود به جلسهمو نگرفته بودم، ولی خیالم از بابت این موضوع یهجورایی خیلی راحت بود، چون حوزهی امتحانی، دبیرستانِ خودمون بود و کارتها هم دست مسئولین مدرسهی خودمون بود. کارتم رو گرفتم و انداختم گردنم. یهسری کارتهاشون رو مثل من انداخته بودن گردنشون، یهسری گذاشته بودن زیر لباسشون، یهسری هم انگار مدرکِ جرمه این کارتشون، قایمش کرده بودن تو کیفشون!
در حوزهای که ما امتحان میدادیم، بچههای مدرسهی خودمون بودن و بچههای مدرسهی نزدیک بهما که شعبهی دیگهای از مدرسهی خودمون هست، چندتاییشون هم دوستای قدیمیم بودن.
آقایی که بهنظر میرسید مسئول حوزهی ما باشه میکروفون رو بهدست گرفت و شروع کرد بهحرف زدن، هیکلش ترسناکبود، قیافهاش هم. کلا اعتراف میکنم همهی آرامشی که برای امتحان دادن توی وجودم بود، با نگاه کردن به چهرهاش ازم گرفته شد! یکسری نکات در مورد امتحانات گفت، مثل اینکه سوالات باید با خودکار آبی یا مشکی جواب داده بشه، ماشینحساب مهندسی ممنوعه، موبایل بردن سر جلسه تخلف (تقلب) حساب میشه و…
شمارهی من ۲۳۱ بود، توی سالن امتحانات مدرسه بود صندلیم و کلا جام بدک نبود. مسئول حوزه ۳ ۴ بار تا اون موقع تذکر داده بود که موبایل داشتن سر جلسهی امتحان تخلفه و از بچهها خواسته بود موبایلهاشون رو به قسمت امور دفتری مدرسه بسپرن. من این کار رو نکرده بودم… تا اینکه برای بار پنجم وقتی روی سکو ایستاده بود پشت میکروفون یهجور خاصی باز نداشتن موبایل رو تاکید کرد، احساس کردم مستقیم داره با من حرف میزنه! چند روز قبلش هم یکی از معلم فیزیکها تعریف کرده بود که سال گذشته موبایل یکی رو سر جلسه گرفته بودن و یکسال از امتحان محرومش کرده بودن؛ معطل نشدم… سریع پاشدم و رفتم سمت امور دفتری و گوشیم رو تحویل دادم. بعد که برگشتم دیدم یهسری از بچهها دارن یهچیزی مینویسن. یهکم هول کرده بودم از کسایی که ۴ طرفم نشسته بودن پرسیدم چیکار دارن میکنن؟! گفتن چیز خاصی نیست… ولی نمیدونم چرا احساس میکردم دارن بهم دروغ میگن!! آخه یهسری واقعا داشتن بالای برگههاشون چیزی مینوشتن… (بعدا فهمیدم گفته بودن بهتره اسم و فامیلتون رو بالای برگه بنویسید، ولی لزومی نداره. هرچند که ۵ دقیقه بعد از شروع امتحان از همه خواستن که اسمشون رو بنویسن!)
امتحان شروع شد، فکر کنم همهی سال سومیها که امتحان دین و زندگی خرداد ۸۹ رو داده باشن این رو قبول کنن که امتحان نسبت بهسالهای گذشته “یهجوری”تر بود! نمیشه گفت سخت بود، مثلا خواسته بودن سوالاتشو مفهومیتر کنن. بعضی سوالها خیلی کلی بود و کلا با یک مقایسهی ساده با سوالهای سالهای گذشته میشد به خوب نبودن سوالها پی برد.
امتحانم تموم شد و از جلسه اومدم بیرون، حس میکردم از یک منطقهی ممنوعه اومدم بیرون. تا بیستودوم خرداد که آخرین امتحان نهایی سال سومم رو خواهم داد باز باید اتفاقاتی که افتاد، شبیهشون رو، تجربه کنم.
در ضمن، یهچیز رو خیلی دوست داشتم بعد از امتحان، که همه سومیها از همهی مدرسهها از سر یک امتحان هماهنگ اومده بودن. احساس میکردم همه دارن همدیگهرو درک میکنن. کلا حس جالبی داشت که قبلا، بعد از هیچ امتحانی درکش نکرده بودم.
برچسب ها: 89, امتحان, امتحان هماهنگ, برگه, حوزه, خرداد, دین و زندگی, دینی, دیپلم, مدرسه, مسئول, نهایی, هماهنگ, پایان سال, کتبی, کشوری
فرستاده شده با موضوع درس و مدرسه، زندگی روزمره | ۴ نظر »
۲۲ دی ۱۳۸۸
ماههای دی و خرداد همونطور که میتونه واسه یک دانشآموز و شایدم دانشجو یادآور امتحانات میانترم و پایانترم باشه، ممکنه برای یک فرد شاغل دو ماه معمولی از سال را تداعی کنه.
ولی خوب این پست طبیعتا با گروه اول که بنده هم جزئشم ارتباط داره، موضوع از این قرار هست که اولا باید بگم همیشه تا وقتی وارد ایام امتحانات نشدم و فقط یک برگه از برنامهی امتحانات دارم احساس میکنم یک راه خیلی طولانی را باید طی کنم و عذاب سختی در همین دنیا در انتظارمه! ولی حقیقت اینهکه وقتی وارد امتحانات میشی – یعنی اولین امتحان رو میدی – یهو میبینی زمان خیلی زودتر از اونچیزی که فکر میکنی برات میگذره و تا بهخودت میای که ببینی چه گندی زدی نوبت رسیده به امتحانهای آخر و باز تا بخوای گندی که زدی را جبران کنی امتحانها تموم شده و کارنامه را دادن بهت! (جملهی قبل بستگی به دانشآموز هم داره خُب!)
نکتهی دومی که میخوام در مورد این ایام بگم، لحاتِ خوشش هست. مطمئنا استرس امتحان و اینکه خوب بالاخره باید درس بخونی و ممکنه از درس خوشت نیاد، اونروز حالت خوب نباشه، حوصله نداشته باشی، نفهمی، زیاد باشه و هزار دلیل دیگه باعث بشه که یهکم لحظات خوشت اتوماتیک زیر فشار امتحان پرس بشه! ولی حقیقت اینهکه چند روزی در ایام امتحانها هست که شاید اون روزهای سخت را هم جبران کنه، اون لحظات وقتهایی هستند که از جلسهی امتحان برگشتی خونه و بسته بهاینکه چقدر درسخون باشی از چند ساعت تا یکروز احساس آزادی عجیبی میکنی (بهاین دلیل میگم یکروز چون معمولا توی دبیرستان یک امتحان را که دادی امتحان بعدی فردا نیست، و حداقل یک روز کامل بینشون فاصله هست. حالا اگه کسی خیلی درسخون باشه بعد دو سه ساعت استراحت میره سراغ درس امتحان بعدی، یکی هم مثل من درس را میگذاره واسه فردا و اونروز فقط استراحت میکنه…)
و این چند ساعت بهترین لحظات زندگی آدم میتونن باشن حتی، مثل الانِ من
پ.ن: من چند ساعت دیگه بیام این نوشته را بخونم گریهم میگیره که “لحظات خوش” تموم شده و باید درس بخونم
برچسب ها: استحرات, استرس, امتحان, خرداد, خوب, خوش, دانشآموز, دانشجو, درس, درس و مدرسه, دی, زمان, لحظات, لحظه, ماه
فرستاده شده با موضوع درس و مدرسه، زندگی روزمره | بدون نظر »
۳ آذر ۱۳۸۸
همهی مشکلات از وقتی شروع میشه که به خودم امید میدم. تصمیم میگیرم تمام تمرکزم را بگذارم روی درس و به خودم میقبولونم که اگه این کار را بکنم درس را خوبِ خوب میفهمم.
وارد کلاس میشم و دفتر و قلمم را آماده میکنم تا دبیر بیاد سر کلاس و درسش را شروع کنه. در اولین اقدامش یک تستِ کنکور از درس جلسهی گذشته میده و من با تمام تلاشم سعی میکنم حلش کنم، ولی نمیتونم. باز بهخودم میقبولونم که این درسِ هفتهی پیش هست و من به خودم قول دادم از درسِ امروز بترکونم! و بهاین نحو از خودم دفاع میکنم در برابر ضرباتِ روحیای که معلم میخواد بهم وارد کنه!
درس جدید شروع میشه، احساس میکنم درس را خوب فهمیدم و به خودم مغرور میشم کمی حتی (!)، توی دلم هم بهخودم میگم “دیدی درس رو میفهمی، کافیه توجهت را بیشتر کنی!” / معلم یک مثال حل میکنه، احتمالا میتونم حلش کنم چون آسونه ولی خوب بازم کسایی هستن که خیلی زودتر از من حلش کنن و جواب بدن. به خودم میگم مهم اینهکه بتونم جواب بدم، باز هم ضربات معلم را دفع میکنم.
نوبت میرسه به سوالهای سخت، باز کم میارم، بدجوری کم میارم. چند نفری هستن که میتونن به سوال جواب بدن. ولی من نمیتونم، خیلیهای دیگه هم نتونستن، ولی مهم اینهکه من نمیتونم. معلم من را ضربهفنی میکنه با این کارش و موجی از ناامیدی بهسمت من حملهور میشه. دیگه کلِ اون روز از درس چیزی متوجه نمیشم و همش به خودم و مغز صفر کیلومترم فحش میدم. تا شب همین حس و حال رو دارم. به امتحانات نهایی سال سوم دبیرستان فکر میکنم، و در مرحلهی بعد هم حسِ جدیدی که امسال تازه سراغم اومده داغونم میکنه، اونم اینهکه من کنکور میخوام چیکار کنم آخه؟؟؟!!
خلاصه که اگه خودم را دست کم میگیرم، اگه واقعا چیزی حالیم نیست، اگه داغونتر از منم خیلی هست، اگه ملاک این چیزهایی که گفتم نیست، اگر اشتباه میکنم و درسم خوبه و اگر… به هر حال من ناامید میشم به درسم و این آزارم میده.
برچسب ها: امتحان, امید, ترس, دانشگاه, درس, درس و مدرسه, مشکل, ناامید, نهایی, نگران, کنکور
فرستاده شده با موضوع زندگی روزمره | یک نظر »
۱ خرداد ۱۳۸۸
الان فصل امتحانات هست، احتمالا دبیرستانیها تا حالا حداقل ۲ ۳ تا امتحانهاشون رو هم دادن. این مطلب جالب را الان دیدم و واقعا خیلی مناسب این ایام هست!
توی عنوان کاملا مشخص شده که ماجرا چیه… با خوندن قسمتی که مربوط به خودم و پسرها بود واقعا خندم گرفت… خیلی به واقعیت نزدیک بود
!!
در ضمن مسئولیت این نوشته با من نیست و اگر کسی اینجوری نیست اصلا به من ربطی نداره، مشکل کسی هست که این رو توی اینترنت پخش کرده
در ضمن اگر دختر هستید فقط با خوندن قسمت مربوط به دخترها نظر ندید… در این نوشته پسرها هم مورد حمله قرار گرفتند! اینو گفتم چون اول دخترها رو توضیح داده – در ضمن بنظر میرسه نویسنده ی متن پسر هست – با خوندنش معلوم میشه:
دخترها: بعضی از اونا واقعاً می خونند حالا چی می خونند خدا می دونه ولی واسه اینکه
تابستون راحت باشن و به بهانه کلاس سنتور،نقاشی،و با دوست پسر عزیزش برن عشق
صفا به دلیل مسایل غیر اخلاقی ادامشو نمی نویسم وقتی میرن سر کتاب تا یکی دو ساعت
دیگه کلشونو از کتاب بر نمی دارند.عادت دارند زیر مطالب کتاب خط بکشند که بعدا بخونند بعضی
هاشون هم که مثلا درس می خونند کتاب جلوشونه چشمشون هم روی کتابه ولی حواسشون
یه جای دیگست …
بقیه در ادامه مطلب…
مشاهده ادامه مطلب »
برچسب ها: 8c, Aa, B3, B5, D8, امتحان, تابستان, خواندن, دانشگاه, دختر, درس, طنز, پسر
فرستاده شده با موضوع طنز | یک نظر »