بار اول

۱۶ بهمن ۱۳۸۸

بار اول بود، استرس زیاد و نگرانی از خراب‌کاری حالم را بدتر از اون چیزی که بود می‌کرد.

ولی بالاخره تونستم، فکر هم می‌کنم که خوب انجامش دادم. اتفاقات خودش اون‌جوری که باید می‌افتاد، شکل گرفت و من فقط اون چیزی که باید انجام می‌دادم را عملی کردم، بدون این‌که از قبل چندین ساعت روش فکر کنم. فقط یک‌بار، بارِ اول بود! دیگه هرچه‌قدر هم انجامش بدم مثل بار اول اون استرس و نگرانی دوست‌داشتنی رو نداره.

  • Share/Bookmark

لحظات خوش دی‌ماه و خردادماه

۲۲ دی ۱۳۸۸

ماه‌های دی و خرداد همون‌طور که می‌تونه واسه یک دانش‌آموز و شایدم دانش‌جو یادآور امتحانات میان‌ترم و پایان‌ترم باشه، ممکنه برای یک فرد شاغل دو ماه معمولی از سال را تداعی کنه.

ولی خوب این پست طبیعتا با گروه اول که بنده هم جزئشم ارتباط داره، موضوع از این قرار هست که اولا باید بگم همیشه تا وقتی وارد ایام امتحانات نشدم و فقط یک برگه از برنامه‌ی امتحانات دارم احساس می‌کنم یک راه خیلی طولانی را باید طی کنم و عذاب سختی در همین دنیا در انتظارمه! ولی حقیقت اینه‌که وقتی وارد امتحانات می‌شی – یعنی اولین امتحان رو می‌دی – یهو می‌بینی زمان خیلی زودتر از اون‌چیزی که فکر می‌کنی برات می‌گذره و تا به‌خودت میای که ببینی چه گندی زدی نوبت رسیده به امتحان‌های آخر و باز تا بخوای گندی که زدی را جبران کنی امتحان‌ها تموم شده و کارنامه را دادن بهت! (جمله‌ی قبل بستگی به دانش‌آموز هم داره خُب!)

نکته‌ی دومی که می‌خوام در مورد این ایام بگم، لحاتِ خوشش هست. مطمئنا استرس امتحان و این‌که خوب بالاخره باید درس بخونی و ممکنه از درس خوشت نیاد، اون‌روز حالت خوب نباشه،‌ حوصله نداشته باشی، نفهمی، زیاد باشه و هزار دلیل دیگه باعث بشه که یه‌کم لحظات خوشت اتوماتیک زیر فشار امتحان پرس بشه! ولی حقیقت اینه‌که چند روزی در ایام امتحان‌ها هست که شاید اون روزهای سخت را هم جبران کنه، اون لحظات وقت‌هایی هستند که از جلسه‌ی امتحان برگشتی خونه و بسته به‌اینکه چقدر درس‌خون باشی از چند ساعت تا یک‌روز احساس آزادی عجیبی می‌کنی (به‌این دلیل می‌گم یک‌روز چون معمولا توی دبیرستان یک امتحان را که دادی امتحان بعدی فردا نیست، و حداقل یک روز کامل بینشون فاصله هست. حالا اگه کسی خیلی درس‌خون باشه بعد دو سه ساعت استراحت می‌ره سراغ درس امتحان بعدی، یکی هم مثل من درس را می‌گذاره واسه فردا و اون‌روز فقط استراحت می‌کنه…)

و این چند ساعت بهترین لحظات زندگی آدم می‌تونن باشن حتی، مثل الانِ من :)

پ.ن: من چند ساعت دیگه بیام این نوشته را بخونم گریه‌م می‌گیره که “لحظات خوش” تموم شده و باید درس بخونم :P

  • Share/Bookmark

احساس بد “نات فاوند”

۲۲ مهر ۱۳۸۸

بعضی وقت‌ها وقتی خیلی کم میارم در مورد یک‌چیزی یک‌دفعه بی‌خیال اون ماجرا می‌شم!

مثل الان که خودمم نمی‌دونم چه اشتباهی کردم که هیچ کدوم از ادامه‌ی مطالب نشون داده نمیشه :D

خلاصه این‌که الان اون حالتی که اول حرفم گفتم بهم دست داده و باید امشب با اعصاب خورد (نسبتا!) بخوابم و فردا تحقیق و تفحس (تفحص؟ تفحث؟) بکنم ببینم چه غلطی خوردم!

فردای آن روز: درست شد :)

  • Share/Bookmark

شکنجه از نوع پزشکی، فیزیوتراپی

۲۷ مرداد ۱۳۸۸

دردها انواع مختلفی دارن، بعضی دردها لحظه‌ای به وجود میان ولی در طول چند ساعت شخص را آزار می‌دن، بعضی دیگه همون لحظه فقط به‌وجود میان و نهایتا بعد از چند ثانیه از بین می‌رن، همین‌جوری به‌نظرم می‌شه درجه بندیش کرد به انواع دیگه‌ی دردهای معمولی، زیاد، خیلی زیاد و…؟!!

تا الان سه روز، و به عبارتی ۳ جلسه هست که مشرف می‌شیم به فیزیوتراپی، اصولا مناسب هست برای خم کردن زانو یا دست (بعد از عمل جراحی که مدتی با اون قسمت از بدن کار نشده)، یا رفع دردهایی که ناشی از مشکلاتی مثل آرتروز هست. ولی مشکل این هست که هر روز آن‌چنان دردی حس می‌کنم که مطمئنا ۱۰ مرتبه قوی‌تر از درد “خیلی زیاد” هست. چون زانوی مبارک بنده بعد از عمل جراحی که روشون انجام شده مشکلاتی در خم شدندش به وجود اومده و شاید ۶۰ – ۷۰ درجه خم می‌شه. (تازه نه به‌راحتی)

مشکل از جایی شروع می‌شه که بعد از گرم کردن زانو، مالیدن یک سری پمادیجات روی اون و دادن شوک به کل پا (با برق)، می‌رسیم به غول مرحله‌ی آخر بازی! یعنی خود جناب دکتر… وای زانوم درد گرفت بهش فکر کردم. میاد کنارم می‌ایسته و ازم می‌خوام به پشت بخوابم. بهم می‌گه با کمک اون پام زانومو تا جایی که می‌تونم خم کنم. بعد از ۵ ثانیه یک‌دفعه خودش دستش رو می‌گذاره پشت پام و تا جایی که می‌تونه فشار می‌ده… :( از زانوم چندین بار صدای “تق‌تق” میاد که دیوانم می‌کنه. با تمام وجودم داد می‌زنم و شروع می‌کنم به گریه کردن. پدرم که باهام به اون‌جا میاد دستامو می‌گیره و دلداری می‌ده، التماس می‌کنم و از اون مرد می‌خوام که کارشو متوقف کنه، بهم میگه دیگه زانومو خم نمی‌کنه و همون‌جا نگه داشته. ولی مهم اینه‌که در زانوم درد خیلی زیادی به‌وجود اومده. در کم‌تر از ۱۰ ثانیه اندازه‌ی یک ظرف اشک ناخواسته از چشمام میاد و عرق می‌کنم. هنوز به داد زدنم ادامه می‌دم تا وقتی که پامو ول کنه و بگذاره روی تخت. بعدش هم غر می‌زنه و می‌گه باید پات بیش‌تر از این‌ها خم بشه! گریه‌ام قطع نمی‌شه چون درد پام هنوز خیلی آزار دهنده‌ست.

بابامو تهدید می‌کنم که فردا دیگه نمیام این‌جا و ترجیح می‌دم زانوم بیش‌تر از ۸۰ – ۹۰ درجه خم نشه (هرچند که اون ۹۰ درجه هم تا چند دقیقه بعد از خم شدن زانو توسط دکتر، دووم نمیاره!) با صدایی که زیاد هم بلند نیست، به دکتر بی‌ادبی می‌کنم تا دردم تسکین پیدا کنه!

خلاصه این‌که کار ما تموم می‌شه و پدرم وقت می‌گیره واسه جلسه‌ی فردا، همون ساعت و همون موقع. از وقتی می‌شینم توی ماشین دچار استرس شدیدی می‌شم، واسه‌ی فردا! حتی مادر و پدرم هم از حرف‌هام این موضوع را متوجه می‌شن و مادرم ابراز نگرانی می‌کنه و ازم می‌خواد انقدر در موردش فکر نکنم. ولی نمی‌شه… نمی‌شه… نمی‌شه…

تا فردا دیگه آرامش ندارم، شب خواب فیزیوتراپی رو می‌بینم، روز به دردی که در فیزیوتراپی کشیدم فکر می‌کنم، فرداش به دردی که در انتظارمه فکر می‌کنم، و هرچه به جلسه‌ی فیزیوتراپی نزدیک‌تر می‌شم احساس ترس عجیبی وجودم را فرا می‌گیره. فعلا که ۳ روزه این شده نحوه‌ی زندگی جدید من! واقعا ازش بیزارم. دوست دارم همین الان از خواب بیدار بشم و ببینم این ۳ روز را داشتم خواب می‌دیدم و از فردا دیگه قرار نیست برم فیزیوتراپی. ای‌ ‌کاش زود‌تر تموم بشه :(

شما هم همین الان می‌تونید ۴ ۵ بار زانوتون را خم و راست کنید و بعد خدا را به‌خاطر همین موضوع که شاید واسه‌ی بعضی‌ها خیلی ساده باشه، شکر کنید.

  • Share/Bookmark

باز هم بوی سفر می‌آید، سفری تابستانه

۱۴ مرداد ۱۳۸۸

زمان زیادی از آخرین سفر خانوادگی ما نمی‌گذره، حدودا ۶ هفته‌ی پیش برای… برای عمل کردن پای من به تهران رفتیم! واقعا چه سفر مفرح و باحالی!! خاطرات اون من را دیوانه کرده… از اونجایی که اون سفر خیلی خوش گذشت (؟!) تصمیم داریم امروز صبح هم باز بار سفر ببندیم و بریم سمت تهران، البته به مدت یک‌روز، این‌بار هم باز به دیدار دکتر عزیز می‌رویم، همون کسی که یک‌ ماه‌و‌نیم پیش به من کلی حال داد و من رو برد زیر تیغ جراحیش… قصدمون از دیدار دوباره‌ی دکتر این هست که وضعیت پام رو مشاهده‌ای بکنه و از کار خودش کمی تعریف و تمجید بکنه تا اگر مشکلی نبود، انشاالله سفر اصلی‌مون را شروع کنیم.

از اون‌جایی که آهی در بساط نیست، خبری از مسافرت چین و تایلند و اروپا هم نیست! البته برای این‌که کلاس بگذاریم بهتره بگیم به‌خاطر آنفولانزای خوکی سفر خارجی نمی‌ریم :D ولی خوب از اون‌جایی که ایران خودش پره از جاذبه‌های گردش‌گری و زیبایی‌های محض به این فکر افتادیم که یک سر به مشهد بزنیم. راستش من در این انتخاب هیچ سهمی نداشته‌م پس دلیلش را هم نمی‌دونم. ولی این حرفم، معنیش این نیست که از این مسافرت خوشم نمیاد. مگه قراره مشهد خوش نگذره؟

چیزی که از الان نگرانش هستم، وضعیت ماشین هست. تا به‌حال به دفعات به مشهد مسافرت کرده‌ایم و ماشاالله، هزار ماشاالله مشهدی‌های عزیز بسیار در رانندگی حرفه‌ای هستند و وقتی رانندگی می‌کنیم در شهرشون، هیجان وجود من را احاطه می‌کنه!

البته استرس هم دارم، به دلیل یک مسئله‌ای که کاملا سکرت هست و ۳ نفر بیش‌تر اون را نمی‌دونن… امیدوارم در حین مسافرت کلا اون موضوع را یادم بره تا بیش‌تر از این سفر لذت ببرم. نمی‌دونم مشهد می‌تونم از اینترنت استفاده کنم یا نه، از اون‌جایی که هتل‌های ایرانی همشون Wireless free هستند (و اون‌هایی هم که مثلا این پدیده رو دارن!… بیخیال همون بهتر که نداشته باشن!!)، فکر کنم باید یک هفته‌ای از اینترنت دور بمونم :D ولی حتما باید از خاطرات سفرم بنویسم، اگر زیبا باشه البته.

فعلا می‌خوام برم بخوابم تا فردا که به‌زور خواب بیدارم می‌کنن زیاد شکنجه نشم، تنها چیزی هم که باید با خودم بیارم همین ۳کیلو لپ‌تاپ و حدودا ۱۵۰گرم موبایله (+شارژرهاشون :D ) و بقیه چیزها رو بقیه واسم میارن. پیش به سوی مسافرتی که شروعی پر از استرس داره (نه به خاطر دکتر) ولی امیدوارم که وضع روحیمو سر و سامون بده و در نتیجه استرسه هم کم‌تر بشه.

  • Share/Bookmark
RSS