عاقبت اینترنت در سال ۲۰۴۰!

روند رشد کاربران و فعالیت‌هاشون در فیس‌بوک، شاید باعث بشه چند سال دیگه همچین چیزی واقعا اتفاق بیفته!

۱. پسر: پدر، “اینترنت” چیه؟

۲. …

۳. پدر: قبلا اسمش رو شنیدم. فکر کنم همون چیزیه که باهاش از فیس‌بوک استفاده می‌کنیم!

خدا هست؛ خدا برای سختی‌ها هست.

یک‌سال پیش پسرکی هر روز توی دلش غر می‌زد و با خدای خودش صحبت می‌کرد، پسرک دنبال جواب سریع بود، خدا هم جوابش را نمی‌داد. پسرک بعضی روزها که خوشحال بود خدا را از یاد می‌برد. وقت‌هایی که دلش می‌گرفت با خدا دردودل می‌کرد و خودش را برای او لوس می‌کرد، خدا جوابش را نمی‌داد. وقت‌هایی که از موضوعی ناراحت می‌شد به همه ناسزا می‌گفت، به خدا هم. فردایش هم سعی می‌کرد از دل خدا در بیاورد و برای او توضیح می‌داد که مشکلاتش خیلی زیاد شده بوده و چیزی غیر از خدا بر او مسلط شده و برای خدا شرط می‌گذاشت که اگر مشکلاتش حل بشود دیگر آن اتفاق نمی‌افتد.

شش یا شایدم هفت ماه پیش اتفاق بزرگی قرار بود بیفتد، پسرک استرس داشت. دیگر خوشحالی در زندگی‌اش نبود، پس همه‌اش به‌یاد خدا بود، بیشتر اوقات با او دردودل می‌کرد و خیلی کم‌تر به او ناسزا می‌گفت. به خدا “نیاز” داشت. پس هرشب ساعت‌ها با خدا اتمام حجت می‌کرد! مظلوم‌نمایی هم باعث شده بود احساس کند خدا می‌خواهد بالاخره جوابش را بدهد. “اتفاق بزرگ” افتاد؛ پسرک از نتیجه‌ی کار راضی بود، همه‌چیز باب میل او نبود ولی راضی بود، احساس می‌کرد بالاخره خدایش کمی هم به‌او محل گذاشته. تا چند هفته بعدش خبری از ناسزا گفتن و غر زدن نبود، فقط وقتی یاد خدا می‌افتاد لبخندی می‌زد و تشکر می‌کرد به‌خاطر جوابی که از خدا گرفته بود.

زمان گذشت، آن چیزی که پسرک فکر می‌کرد لطف بزرگ خدا بوده برایش عادی شد، انگار از اول همه‌چیز همان‌شکلی بوده و سال‌ها برای بهتر شدن ناله سر نمی‌داده، ناسزا نمی‌گفته، غر نمی‌زده و گریه نمی‌کرده. کم‌کم غر زدن‌ها شروع شد. پسرک تازه فهمیده بود مشکلات خیلی بیشتر از آن‌چیزی هستند که او فکر می‌کرده و با حل شدن یک مشکل بزرگ انگار ده‌ها مشکل کوچک و بزرگ دیگر از دل آن مشکل، بیرون آمده بود! کم‌کم نه‌تنها تشکرش را از خدا پس گرفت، بلکه توقعش خیلی بالاتر از قبل رفته بود و احساس می‌کرد خدا باید به همه‌ی خواسته‌های خوب و بدش پاسخ بدهد.

پسرک لطف خدا را یادش رفته، هنوز کارش به فحش دادن و ناسزا نرسیده، ولی زیاد غر می‌زند. او فراموش کرده آنچه به‌سرش آمده را، به‌درستی که لیاقتش خیلی کمتر از آن‌چیزی بوده که هست. و از خدایش چه بگویم؛ چقدر بزرگ است و چقدر صبور، به‌درستی که لیاقتش خدا بودن است اما لیاقت پسرک کمتر از یک بنده…

– دعا می‌کنم مرگم زمانی باشه که تازه خدا گره‌ای از مشکلم باز کرده باشه و در حال شکر کردنش باشم…

دخترها و پسرها چه جوری درس می خونند؟

الان فصل امتحانات هست، احتمالا دبیرستانیها تا حالا حداقل ۲ ۳ تا امتحانهاشون رو هم دادن. این مطلب جالب را الان دیدم و واقعا خیلی مناسب این ایام هست! 😀 توی عنوان کاملا مشخص شده که ماجرا چیه… با خوندن قسمتی که مربوط به خودم و پسرها بود واقعا خندم گرفت… خیلی به واقعیت نزدیک بود !!

در ضمن مسئولیت این نوشته با من نیست و اگر کسی اینجوری نیست اصلا به من ربطی نداره، مشکل کسی هست که این رو توی اینترنت پخش کرده در ضمن اگر دختر هستید فقط با خوندن قسمت مربوط به دخترها نظر ندید… در این نوشته پسرها هم مورد حمله قرار گرفتند! اینو گفتم چون اول دخترها رو توضیح داده – در ضمن بنظر میرسه نویسنده ی متن پسر هست – با خوندنش معلوم میشه:

دخترها: بعضی از اونا واقعاً می خونند حالا چی می خونند خدا می دونه ولی واسه اینکه

تابستون راحت باشن و به بهانه کلاس سنتور،نقاشی،و با دوست پسر عزیزش برن عشق

صفا به دلیل مسایل غیر اخلاقی ادامشو نمی نویسم وقتی میرن سر کتاب تا یکی دو ساعت

دیگه کلشونو از کتاب بر نمی دارند.عادت دارند زیر مطالب کتاب خط بکشند که بعدا بخونند بعضی

هاشون هم که مثلا درس می خونند کتاب جلوشونه چشمشون هم روی کتابه ولی حواسشون

یه جای دیگست …

بقیه در ادامه مطلب…

بیشتر بخوانیددخترها و پسرها چه جوری درس می خونند؟