یک بازی فیس‌بوکی: دراز بکشید!

بازی دراز کشیدن یا “The lying down game” یک بازی خیلی ساده هست که طرحش در فیس‌بوک اولین بار مطرح شده… اشتباه نکنید قرار نیست من آدرس یک سایت رو به‌شما بدم و برید در اون سایت بازی کنید و رکورد بزنید! این بازی یک کاراکتر داره و اون هم شما هستید!

روش بازی خیلی ساده هست، شما یک عکس در حالت درازکشیده از خودتون در یک جای خاص می‌گیرید و اون را برای گروه ارسال می‌کنید! مثل عکس زیر:

همون‌طور که گفتم این بازی در قالب یک گروه فیس‌بوکی هست و هرکسی بخواد در بازی شرکت کنه با عضو شدن در گروه و اضافه کردن عکس خودش به جمع شرکت‌کنندگان بازی می‌پیونده. بازی دو تا قانون کوچیک هم داره، اول اینکه جایی که درش عکس گرفته می‌شه بهتره تا حد ممکن یک مکان عمومی باشه و هرچه تعداد مردم درش بیشتر باشه، بهتر هست. دوم اینکه حالت دراز کشیدن باید جوری باشه که دست‌ها در کنار پاها قرار بگیره و نوک انگشتان پا روی زمین باشه، مثل عکس بالا!

این بازی در دو هفته‌ی اول خودش در Facebook حدودا ۱۵۰۰ تا شرکت‌کننده داشته.

اطلاعات بیشتر در مورد The lying down game در Wikipedia

برای دیدن همه‌ی عکس‌های گروه، به صفحه‌ی گروه در فیس‌بوک برید. یا می‌تونید از این سایت تعدادی از اون‌ها رو ببینید. من هم در ادامه‌ی مطلب چند‌تاییش را خواهم گذاشت.

بیشتر بخوانیدیک بازی فیس‌بوکی: دراز بکشید!

شکنجه از نوع پزشکی، فیزیوتراپی

دردها انواع مختلفی دارن، بعضی دردها لحظه‌ای به وجود میان ولی در طول چند ساعت شخص را آزار می‌دن، بعضی دیگه همون لحظه فقط به‌وجود میان و نهایتا بعد از چند ثانیه از بین می‌رن، همین‌جوری به‌نظرم می‌شه درجه بندیش کرد به انواع دیگه‌ی دردهای معمولی، زیاد، خیلی زیاد و…؟!!

تا الان سه روز، و به عبارتی ۳ جلسه هست که مشرف می‌شیم به فیزیوتراپی، اصولا مناسب هست برای خم کردن زانو یا دست (بعد از عمل جراحی که مدتی با اون قسمت از بدن کار نشده)، یا رفع دردهایی که ناشی از مشکلاتی مثل آرتروز هست. ولی مشکل این هست که هر روز آن‌چنان دردی حس می‌کنم که مطمئنا ۱۰ مرتبه قوی‌تر از درد “خیلی زیاد” هست. چون زانوی مبارک بنده بعد از عمل جراحی که روشون انجام شده مشکلاتی در خم شدندش به وجود اومده و شاید ۶۰ – ۷۰ درجه خم می‌شه. (تازه نه به‌راحتی)

مشکل از جایی شروع می‌شه که بعد از گرم کردن زانو، مالیدن یک سری پمادیجات روی اون و دادن شوک به کل پا (با برق)، می‌رسیم به غول مرحله‌ی آخر بازی! یعنی خود جناب دکتر… وای زانوم درد گرفت بهش فکر کردم. میاد کنارم می‌ایسته و ازم می‌خوام به پشت بخوابم. بهم می‌گه با کمک اون پام زانومو تا جایی که می‌تونم خم کنم. بعد از ۵ ثانیه یک‌دفعه خودش دستش رو می‌گذاره پشت پام و تا جایی که می‌تونه فشار می‌ده… 🙁 از زانوم چندین بار صدای “تق‌تق” میاد که دیوانم می‌کنه. با تمام وجودم داد می‌زنم و شروع می‌کنم به گریه کردن. پدرم که باهام به اون‌جا میاد دستامو می‌گیره و دلداری می‌ده، التماس می‌کنم و از اون مرد می‌خوام که کارشو متوقف کنه، بهم میگه دیگه زانومو خم نمی‌کنه و همون‌جا نگه داشته. ولی مهم اینه‌که در زانوم درد خیلی زیادی به‌وجود اومده. در کم‌تر از ۱۰ ثانیه اندازه‌ی یک ظرف اشک ناخواسته از چشمام میاد و عرق می‌کنم. هنوز به داد زدنم ادامه می‌دم تا وقتی که پامو ول کنه و بگذاره روی تخت. بعدش هم غر می‌زنه و می‌گه باید پات بیش‌تر از این‌ها خم بشه! گریه‌ام قطع نمی‌شه چون درد پام هنوز خیلی آزار دهنده‌ست.

بابامو تهدید می‌کنم که فردا دیگه نمیام این‌جا و ترجیح می‌دم زانوم بیش‌تر از ۸۰ – ۹۰ درجه خم نشه (هرچند که اون ۹۰ درجه هم تا چند دقیقه بعد از خم شدن زانو توسط دکتر، دووم نمیاره!) با صدایی که زیاد هم بلند نیست، به دکتر بی‌ادبی می‌کنم تا دردم تسکین پیدا کنه!

خلاصه این‌که کار ما تموم می‌شه و پدرم وقت می‌گیره واسه جلسه‌ی فردا، همون ساعت و همون موقع. از وقتی می‌شینم توی ماشین دچار استرس شدیدی می‌شم، واسه‌ی فردا! حتی مادر و پدرم هم از حرف‌هام این موضوع را متوجه می‌شن و مادرم ابراز نگرانی می‌کنه و ازم می‌خواد انقدر در موردش فکر نکنم. ولی نمی‌شه… نمی‌شه… نمی‌شه…

تا فردا دیگه آرامش ندارم، شب خواب فیزیوتراپی رو می‌بینم، روز به دردی که در فیزیوتراپی کشیدم فکر می‌کنم، فرداش به دردی که در انتظارمه فکر می‌کنم، و هرچه به جلسه‌ی فیزیوتراپی نزدیک‌تر می‌شم احساس ترس عجیبی وجودم را فرا می‌گیره. فعلا که ۳ روزه این شده نحوه‌ی زندگی جدید من! واقعا ازش بیزارم. دوست دارم همین الان از خواب بیدار بشم و ببینم این ۳ روز را داشتم خواب می‌دیدم و از فردا دیگه قرار نیست برم فیزیوتراپی. ای‌ ‌کاش زود‌تر تموم بشه 🙁

شما هم همین الان می‌تونید ۴ ۵ بار زانوتون را خم و راست کنید و بعد خدا را به‌خاطر همین موضوع که شاید واسه‌ی بعضی‌ها خیلی ساده باشه، شکر کنید.

آنچه در بیمارستان بر من گذشت – قسمت اول

الان حالم خیلی بهتره‌.انرژی خیلی بیشتری دارم. می‌تونم بعضی از کارهای روزمره‌ام را دوباره از سر بگیرم. آرامش بیشتری دارم. اگه شب‌ها انقدر درد نداشتم هم وضعم خیلی بهتر بود…

قبلا در مورد اینکه چهارشنبه‌ی هفته‌ی گذشته قرار بود تحت عمل جراحی قرار بگیرم چیزهایی گفتم! از روز سه‌شنبه که رفتیم سمت بیمارستان (در تهران) دیگه دسترسی به اینترنت نداشتم تا دو شب پیش، که ترجیح می‌دم جداگانه در موردش صحبت کنم؛ همینجا البته! در این مطلب قصد دارم نسبتا کامل در مورد بلایایی که بر سرم اومد بنویسم! تا یک روز بخونم و خدا را شکر کنم که گذشت…

قبل از هر چیزی بگم که الان در وضع بدی دارم تایپ می‌کنم و با اینکه حالم بهتر از روزهای قبله، ولی هنوز هم آرامش کافی ندارم! احتمالا عکسی از وضعیت خودم و کیبورد در این نوشته خواهم گذاشت. در کل این را گفتم که به این نتیجه برسیم که ممکنه در این نوشته غلط‌های املایی‌ وجود داشته باشه و از اونجایی که ممکنه حوصله نکنم نوشته را بخونم، شاید رفع هم نشه بعضی‌هاش، این هم از این!

بیشتر بخوانیدآنچه در بیمارستان بر من گذشت – قسمت اول