حماسه‌ی برگه‌های سفید

چهارشنبه‌ی همین هفته بود. دبیر دیفرانسیل دو فصل از کتاب درسی رو تدریس کرده بود و می‌خواست امتحانی از این دو فصل بگیرد. از شنبه‌اش که بچه‌ها این موضوع را فهمیده بودند همه ماتم گرفته بودند که برای امتحان چه کنند، من هم چنین حالتی داشتم!

جزوه‌ی دبیر خوب نبود؛ غلط داشت. هیچ‌کس هیچ‌کدام از مثال‌های جزوه را درست نمی‌فهمید، بگذریم…

کسی تا صبح روز امتحان صدایش در نیامد؛ صبح امتحان کلاس دیدنی بود، هرکس وارد کلاس می‌شد به بقیه می‌گفت: “شما چیزی از جزوه‌ش متوجه شدید!؟” تقریبا هرکس که می‌آمد و این جمله را به‌شکلی تکرار می‌کرد بقیه امیدوار می‌شدند که تنها آن‌ها مثل خر توی گل گیر نکرده‌اند!

نمی‌دانم اولین‌بار چه‌کسی این ایده را مطرح کرد که برگه‌ها را سفید بدهیم؛ ولی هرچه بود به دل همگان نشست! همه باجدیت براین باور بودند که باید برگه‌ها را سفید داد تا مسئولین مدرسه بدانند که ‘آقا‌جان ما این معلم را نمی‌خواهیم، مال خودتان!’ بچه‌ها انقدر جدی در مورد این کار حرف می‌زدند که کسانی هم که روز قبلش با هزاربدبختی رفته بودند جزوه‌ی معلم‌های دیگر را گرفته بودند قبول کرده بودند که برگه‌هاشان را بدون پاسخ تحویل بدهند.

ساعت سوم، ساعتی بود که کلاس می‌خواست حماسه‌ای از خود به‌جای بگذارد! زنگ استراحتِ قبل از امتحان که به‌صدا درآمد تقریباً کسی از کلاس بیرون نرفت، همه در کلاس نشسته بودند و در حال تمرین برای اجرای نقشه‌مان بودند. ساعتی را مشخص می‌کردند تا همه همزمان برگه بدهیم. یک‌سری هم معتقد بودند باید یکی به‌عنوان رهبر گروه (!) اول از همه برگه‌اش را بدهد و بقیه هم در پی او این کار را انجام دهند. ایده‌ها متنوع بود و هر ایده‌ی جدید روحیه‌ی تازه‌ای به بچه‌ها می‌بخشید. تا دلتان بخواهد بچه‌ها برای خواهر و مادر و عمه‌ی آن‌کسی که با دیگران همراه نشود فحش گذاشتند و با هر فحش جدید، انگار خیال همه راحت‌تر می‌شد.

اما من، می‌خواستم هرطور شده این امتحان را بدون‌پاسخ تحویل معلم بدهم، فقط هم یک دلیل داشتم: تجربه‌اش کنم…! از آنجائیکه شدیداً علاقمند هستم به قانون ‘هرچیزی را تجربه کن’ خیلی برایم زور داشت حالا که سال آخر دبیرستان است و از سال دیگر به یک محیط جدید وارد خواهم شد، برای یک‌بار هم که شده برگه‌ای را سفید تحویل ندهم. از اول دبیرستان تا همان موقع بارها و بارها ایده‌ی سفید دادن برگه به‌میان می‌آمد ولی تنها دلیلش درس نخواندن یک‌سری از بچه‌ها بود که به‌نظرم دلیل موجهی نبود. ولی این‌بار یک دلیل خیلی خوب برای این کار داشتم، آن هم این بود که من چیزی از درس متوجه نشده‌ام که بخواهم جوابی به سوال‌ها بدهم. خلاصه کنم صحبتم را، این‌جور حرف‌ها بود که من را از هرکس دیگری مصمم‌تر کرده بود برای اینکه برگه‌ام را سفید بدهم؛ از خودم مطمئن بودم.

زنگِ امتحان زده شد، همه رفتند سر جلسه‌ی امتحان؛ پوزخند‌زنان! کسی برای انتخاب جای مناسبِ تقلب کردن ندوید. همه آرام رفتند سمت سالن امتحانات. تعیین کردیم که رأس ساعت ۱۱:۵۰ همه با هم برگه‌هایمان را بدهیم! امتحان ساعت ۱۱:۴۰ شروع شد. معلم ابتدا ۳ سوال را که مشکل داشتند را برایمان گفت تا تصحیح کنیم ولی به‌نظر می‌رسید کسی زیاد به‌آن حرف‌های او اهمیتی نداد. همه به‌جای اینکه نگاهشان به برگه باشد، یکدیگر را نگاه می‌کردند و نیششان باز بود!

امتحان شروع شد، هرکسی انگار سعی داشت به‌شکلی نشان دهد که ‘آقاجان من چیزی روی برگه نمی‌نویسم‌ها’! این‌طوری خیال هم را راحت می‌کردیم شاید. من ۵ دقیقه را صرف نگاه کردن به سوال‌ها کردم. پنج دقیقه‌ی دیگر مانده بود تا همه برگه‌هایشان را بدهند. شروع کردم به نقاشی کشیدن روی چرک‌نویسم. همه همچنان سعی داشتند ثابت کنند که کوچک‌ترین توجهی به جواب دادن به سوالات ندارند.

ساعت ۱۱:۵۰ شد، ساعتی که قرار بود برگه‌ها را بدهیم، کسی از جایش تکان نخورد. ساعت ۱۲ شد. معلم خواست یک غلط دیگر را به‌اطلاعمان برساند؛ این‌بار احساس کردم چندنفری حواسشان جمع گفته‌های اوست. بقیه هم از فرصت استفاده کردند تا با اشاره، از بقیه بخواهند تا اولین کسی باشند که برگه‌شان را می‌دهند!!

توی دلم آشوب بود، اگر یک‌بار توی زندگی‌ام هدفِ مشخصی داشتم، حالا بود! تصمیمم خیلی جدی‌تر از آنچه بود که بتوان تصور کرد. باید برگه‌ام را سفید می‌دادم! همان موقع یکی از بچه‌ها پا شد تا برگه‌اش را بدهد، معلم با تعجب پرسید: تمام شد؟! جواب داد: بله! معلم گفت: تا پایان وقت امتحان زمان مانده، بشین! از ساعت ۱۱:۵۵ تا ۱۲:۱۰ که این اتفاق افتاد فقط و فقط داشتم به‌این فکر می‌کردم که شابد باید خودم اولین نفری باشم که برگه‌اش را می‌دهد… حاضرم شرط ببندم اگر ساعت ۱۲:۱۰ اولین دانش‌آموز برگه‌اش را نمی‌داد، صبر من ۲ ۳ دقیقه بعدش تمام شده بود و اولین نفر خودم بودم!

همان موقع اولین دانش‌آموز برگه‌اش را آورد سمت دبیر، با روی خندان! انگار باری از روی دوشم برداشته شد. دومین دانش‌آموز هم با فاصله‌ی ۱ دقیقه برگه‌اش را تحویل داد. دیگر کسی بلند نشد! انگار همه یادشان رفته بود که چه حرف‌هایی زده‌اند. معطلش نکردم، نفرِ سوم من بودم. نخندیدم، فقط برگه را به دبیر تحویل دادم و از سالن رفتم بیرون. وقتی داشتم به‌سمت کلاس می‌رفتم دیدم ۷ ۸ تا دیگر از بچه‌ها پشت سرم پاشده‌اند، خیالم راحت شد… ولی دیگر کسی از جایش پا نشد. همین بودیم! ۱۰ نفر به گفته‌شان عمل کردند، بقیه همه‌چیز یادشان رفته بود.

یک‌سومِ کلاس سرِ حرفشان ماندند. هرچند که بقیه‌ی کلاس هم که سر جلسه مانده بودند نصفشان گفتند چیزی روی برگه ننوشته‌اند. ولی باز هم ترسیدند، به حرفشان عمل نکردند، قبول نیست!

من خوشحال بودم؛ بالاخره تجربه‌ش کردم. لذت‌بخش بود… 🙂

فردا صبح نتیجه‌ی این حماسه‌مان را خواهیم دید، یا ما به‌لعنتی می‌رویم یا معلممان!

پ.ن: من غلط بکنم دیگه اینجوری بنویسم بابا اه 😀

یک زنگ ادبیات

سر کلاس نشستم. زنگ آخره و دبیر ادبیات نشسته روی صندلی پلاستیکی کوتاهی که به صندلی نرمی که واسه‌ی دبیرها گذاشتن ترجیهش داده و تند تند نکات درس را می‌گه تا بچه ها بنویسن. زنگ آخر که ادبیات داریم اکثر هم‌کلاسی‌ها صندلی‌هاشونو میارن عقب کلاس تا بتونن نقاشی بکشن، به دوستشون SMS بدن، با موبایلاشون بازی کنن یا به هر نحوی سر خودشون رو گرم کنن. الان شمردم؛ یک‌سوم کلاس هم دارن نکاتی که معلم میگه رو می‌نویسن (که بعدا بقیه هم کتابهای این افرادو میگیرن تا نکات رو توی یه فرصت بهتر (!) بنویسن).
زنگ ادبیات به‌خودی خود خسته کننده هست، چه برسه به اینکه زنگ آخر باشه، آخرین روز هفته باشه، تابستون باشه و اولین روز ماه رمضان باشه.
معلم خودش متوجه شرایط دردناک و وخیم بچه‌ها هست و سرشو انداخته پایین و از روی کتاب خودش متن رو می‌خونه و آرایه‌هاشو با صدای بلند می‌گه تا بچه‌ها بنویسن، هر چند دقیقه یک‌بار نگاهی به وجنات بچه‌ها می‌ندازه، و جوری که انگار چندشش شده باشه باز سرش رو می‌ندازه پایین و ادامه‌ی نکات و آرایه‌ها رو می‌گه. البته تلاش زیادی هم می‌کنه که اون یک‌سوم باقی‌مونده هم بی‌خیال نوشتن نشن؛ مثلا یه تیکه از درس رو می‌خونه و میگه “فلانی می‌دونه دارم چی میگم”، بچه‌ها هم که انگار یکی مجبورشون کرده باشه، به حرفش می‌خندن. البته مطمئنم نصفشون نمی‌دونن دارن به‌چی می‌خندن و فقط از حرکات دیگران تبعیت می‌کنن تا تو چشم نباشن، خود معلم هم که کلی ذوق می‌کنه از حرفی که زده.
چند دقیقه یکبار ساعت رو نگاه می‌کنم، لعنتی جلو نمی‌ره که! خسته‌م. دلم می‌خواد با خودم حرف بزنم، نمی‌دونم تا کی، می‌خوام کارهای مزخرفی که این مدت انجام دادم رو توجیه کنم، دلم می‌خواد غرق بشم توی فکرهام، جوری که دیگه صدای معلم برام نامفهوم بشه. انقدر تو رویاهام فرو برم که صدای زنگ رو هم نشنوم و دوستم مجبور بشه بزنه به شونه‌م تا بفهمم کلاس تموم شده و باید برم خونه. حالمو درک نمی‌کنم. ۵۰ دقیقه دیگه مونده.
این مطلب رو سر کلاس نوشتم؛ این هم سرگرمی من بود، برسم خونه منتشرش می‌کنم، یه اسپم بیشتر!

دغدغه‌ی بزرگ جلسه‌ی امتحان، ساعت برنارد

همیشه وقتی‌ سر جلسه‌ی امتحان نشستم، اگه مثلا زمان امتحان یک ساعت باشه حداقل ۵ دقیقه به چیز‌های خیلی بی‌ربط به امتحان فکر می‌کنم. یکی از این فکرها که از اول دبستان تا حالا باهام بوده، نگه داشتنِ زمان هست!

اون دورانی که تازه مدرسه می‌رفتم و قبل‌ترش یه کارتون توی تلویزیون بود که خیلی دوستش داشتم. “ساعت برنارد” کارتونی بود که هروفت می‌دیدمش پای تلویزیون میخ‌کوب می‌شدم. برنارد یک ساعت عجیب داشت که هرموقع به‌مشکل برمی‌خورد زمان رو نگه می‌داشت، این‌جوری هر فعالیتی که توی دنیا در حال انجام بود متوقف می‌شد، برنارد کارش رو انجام می‌داد و دوباره دکمه‌ای که روی ساعت کوچولوش بود رو می‌زد تا همه‌چیز به‌حالت عادی برگرده. نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت اون قسمتش که می‌خواست چند تا جعبه رو از اتاقش که طبقه‌ی بالا بود ببره توی پارکینگ خونه و با استفاده از ساعتش این کار رو خیلی راحت انجام داد رو یادم نمی‌ره!

به‌هرحال، این‌که ساعت برنارد و توقف زمان و جلسه‌ی امتحان چه‌ربطی به زندگی من دارن مربوط می‌شه به یه‌جور آرزو که از بچگی داشتم!

وقتی می‌نشستم سر جلسه‌ی امتحان و شروع می‌کردم به جواب دادن به سوال‌ها، وقت‌هایی که چند تا از سوال‌ها رو بلد نبودم یا توی درستی جوابم شک داشتم سریع می‌رفتم توی فکر اینکه کاش یک ساعت برنارد داشتم تا بتونم باهاش زمان رو نگه دارم! اونجوری می‌تونستم خیلی راحت برم سراغ برگه‌های بقیه‌ی بچه‌های کلاس، جواب‌هاشونو نگاه کنم و وقتی جواب درست را روی برگه‌ی خودم نوشتم، باز دکمه‌ی ساعتم رو بزنم! حتی همه‌ی جزئیاتش رو هم واسه خودم بررسی می‌کردم، انگار همون لحظه ساعت دستم بود و فقط لازم بود یه نقشه‌ی درست‌و‌حسابی بکشم تا همه‌چیز خوب پیش بره! بچه‌ها رو توی حالتی که همه مثل مجسمه شدن، یا معلم رو وقتی داره قدم می‌زنه و در همون حالت خشک شده تجسم می‌کرد و کلی ذوق می‌کردم واسه خودم!! حتی کسایی که می‌خواستم از رو دستشون تقلب کنم رو هم واسه خودم نشون می‌کردم! 🙂

هنوز هم بعضی وقت‌ها که سوال‌ها رو بلد نیستم یاد اون آرزوی قشنگم میفتم! شاید دیگه نتونم مثل اون‌موقع همه‌ی شرایط و حالات رو تجسم کنم واسه خودم. ولی یک تفاوت عمده داره وقتی الان به‌فکر ساعت برنارد میفتم! اونم اینه‌که وقتی یکم بهش فکر می‌کنم به‌خودم می‌گم: “اگه دیشب درست خونده بودی الان مثل بز اینجا ننشسته بودی تا از این فکرهای چرند به‌سرت بزنه!!”

وقتی خواستم سر کلاس لطیفه بگویم!

در سال تحصیلی ۸۷-۸۸ در یکی از کلاس‌های دوم دبیرستان بودم و در حال تدریس “زبان فارسی” بودم. رسیده بودیم به مبحث آواها، نمی‌دانم چه شد که تصمیم گرفتم لطیفه‌ای برای آن طفل معصوم‌ها تعریف کنم. کمی به بچه‌ها نگاه کردم ببینم جنبه‌اش را دارند یا خیر، بالاخره مطلب مهمی بود و باید دید کلاس ظرفیتش را دارد یا نه…

دل را به دریا زدم و شروع کردم به صحبت: “بچه‌ها حالا که بحث به این‌جا رسید بگذارید براتون یک لطیفه هم بگم”. بچه‌ها هم که همیشه منتظر این‌چنین لحظه‌هایی هستند سر جایشان میخ‌کوب شدند و به من نگاه کردند. راستش ته دلم نگران بودم که اگر این ماجرا را تعریف کنم برایم در مدرسه بد شود. ولی کاری بود که شروع کرده بودم و باید تمامش هم می‌کردم.

ولی گفتم بگذار کمی احتیاط کنیم که حداقل کسی آن طرف‌ها نباشد. از پنجره‌ی کلاس چند ثانیه‌ای بیرون کلاس را بررسی کردم و فهمیدم کسی در آن اطراف نیست که بتواند صدای من را بشنود. یک پنجره هم به راهروی مدرسه باز شده بود که از یکی از بچه‌ها خواستم آن را کاملا ببندد و مطمئن شود که صدایی از آن خارج نمی‌شود! از کلاس خارج شدم و نگاهی به راهرو انداختم، یکی از بچه‌ها را دیدم که داشت به بورد راهرو روزنامه‌دیواری می‌چسباند. ولی خوشبختانه دور بود وگرنه مجبور بودم آن ماجرای مهم را بگذارم برای وقتی دیگر.

بچه‌ها هم فهمیده بودند که معلمشان می‌خواهد مطلب مهم و ناجوری را به آن‌ها بگوید. همه‌ی معلم‌هایشان راحت سر کلاس حرف‌هایی می‌زدند که در شان کلاس نبود ولی این لطیفه بسیار حساس‌تر بود و ممکن بود مرا در مدرسه به حاشیه بکشاند. بار دیگر کلاس را برانداز کردم و باز از پنجره بیرون را نگاه کردم، کسی نبود! نیش‌خندی به بچه‌ها زدم و با مکث ۱۰ ثانیه‌ای بالاخره آن لطیفه را تعریف کردم: “می‌دونید چینی‌ها چجوری اسم بچه‌هاشون را انتخاب می‌کنن؟” بچه‌ها همه حواسشان به من بود، ادامه دادم: “یک ظرف چینی را از ارتفاع به پایین پرتاب می‌کنند و با توجه به صداهایی که ظرف تولید می‌کند، اسم بچه را انتخاب می‌کنند. مثلا چینگ چانگ چونگ!”

بچه‌ها وقتی صحبتم تمام شد ۵ ثانیه‌ای به یک‌دیگر نگاه می‌کردند. همین کافی بود برایم تا متوجه بشوم که تحت تاثیر لطیفه‌ی من قرار گرفته‌اند. بعد از ۵ ثانیه ناگهان کلاس منفجر شد! همه می‌خندیدند. حتی خنده‌ی بچه‌ها نسبت به خنده‌های همیشگی‌شان عوض شده بود و مشخص بود که چقدر برایشان آن مطلب جالب بوده. آن‌روز دیگر نتوانستم درس را بیش‌تر ادامه بدهم، چون تا آخر آن زنگ بچه‌ها به لطیفه‌ی بامزه‌ای که برایشان تعریف کرده بودم فکر می‌کردند و می‌خندیدند. البته همین هم باعث شد متوجه بشوم که این‌گونه کلاس‌های جنبه‌ی این‌گونه لطیفه‌های +۲۱ سال را ندارد و نکته‌ی دیگر هم این بود که آن‌شب نتوانستم بخوابم و همه‌اش خواب مدیر مدرسه را می‌دیدم که به خاطر این لطیفه‌ی مورد دار در حال اخراج من از مدرسه است. پس دیگر در هیچ کلاسی لطیفه نگفتم…

– این مطلب واقعا اتفاق افتاد سال پیش 😐 فقط الان یادم افتاد و تصمیم گرفتم از زبان خود جناب معلم اُسْکُلمون تعریفش کنم 😀

چه چیزی می‌تونه معلم حسابان رو ترسناک کنه؟

جوابش خیلی ساده‌ست. معلم حسابان خوش‌تیپی داریم. قدش بلنده. جوونه. ریش پروفسوری داره. حالا درسته یه‌کم جدیه ولی کلاسش خشک هم نیست. خلاصه هیچ مشکلی نداره. یه مشکل کوچولو فقط هست، قیافه‌ش شبیه اون کسی هست که پیشش می‌رفتم فیزیوتراپی!! قبلا خاطرات نحس و دردناک فیزیوتراپی رو نوشتم که. اصلا انقدر فکر کردن بهش حالم رو بد می‌کنه که دلم نمیاد برم دنبالش لینکش رواین‌جا بگذارم. بی‌خیال اصلا، ولی امروز که من از اول تا آخر زنگ با دیدن این معلم حسابان، رفته بودم تو فکر فیزیوتراپی و می‌لرزیدم!