مشکلات مربوط به خالی کردن Trash در مک

یکی از مشکلاتی که بعضی از کاربرهای مک ممکنه باهاش روبه‌رو بشن اینه که Trash یا سطل زباله‌ی مک رو نمی‌تونن خالی کنن. یعنی وقتی با گزینه‌ی Empty Trash سعی می‌کنن محتویات داخل اون رو خالی کنن پنجره‌ی مربوط به‌نمایش فایل‌هایی که در حال پاک شدن هستن باز می‌شه ولی اتفاقی نمی‌افته.

برای حل این مشکل چند راه حل وجود داره که سعی می‌کنم به اون‌هایی که خودم یاد گرفتم اشاره کنم در این نوشته.

می‌شه گفت علت اصلی این اتفاق این هست که فایل یا فایل‌هایی رو به‌داخل Trash ریختید که قفل شده‌ن و نمی‌زارن از سیستم‌عامل پاک بشن، یا مشکلاتی در Permissionهای فایل‌ها هست که از پاک شدنشون جلوگیری می‌کنه.

اگر شما هم دچار این مشکل شدید پیشنهاد می‌کنم این مطلب رو بخونید.

بیشتر بخوانیدمشکلات مربوط به خالی کردن Trash در مک

اندر احوالات ما در اواخر سالی که گذشت

سال ۹۰ در حال تمام شدنه. یک اتفاق جالبی که توی این چند سال اواخر هر سال برام اتفاق افتاده اینه که همه‌ش آخر سال که می‌شه من دچار مشکلات عدیده‌ای در زندگی مجازیم می‌شم!‌ 🙂

مثلاً سال پیش، وردپرس دچار مشکلات جدی شد و هاستم هم مدتش به‌پایان رسیده بود و سرویس‌دهنده‌ی هاستینگ بهم اطلاع نداده بود و یک روز یکهو دیدم سایت و همه‌ی اطلاعاتش رفته و تا اومدم دوباره دامین و هاست رو تمدید کنم زمان زیادی طول کشید.

یا باز همین امسال، حدود یک ماه پیش یک گروه افغانی سایتم رو هک کردن 😐 ، من سایت رو به‌حالت قبلی برگردوندم ولی باز هم هک کردن و اینبار کارهای ناجورتری هم کردن، مثلاً دو سه تا نوشته‌ی آخرم رو پاک کردن. من هم بک‌آپ نداشتم و متاسفانه اون چند نوشته‌ی آخر برای همیشه از دست رفت. یا چند روز بعدش باز دقیـــقاً عین سال پیش هاستینگ گرامی بدون فرستادن هیچ ایمیل و تهدیدی‌ (!) مبنی بر اینکه باید برای تمدید هاست اقدام کنم همه چیزو فرتی نابود کرد! من هم که حافظه‌ی قوی‌ای ندارم فقط می‌دونستم آخرای امسال باز باید تمدید کنم و خیلی خوشبینانه منتظر ایمیلشون بودم، یعنی باور بفرمایید اصلاً فکرش رو هم نمی‌کردم باز همون مشکل سال قبلی رو با هاستینگ گرامی داشته باشم!

ولی امسال مشکلات خیلی فراتر از سال‌های قبلی بود، بعد از ماجرای هک شدن و برگردوندن همه‌ی اطلاعات سالم بر روی هاست، نه‌تنها خیلی قسمت‌های سایت که تغییر داده بودم از بین رفتن بلکه یک مشکل عجیبی داشتم و اون هم این بود که نمی‌تونستم عکس یا هر فایلی رو آپلود کنم روی وبلاگ. در پیچیدگی مشکل همین بس که توی فروم پشتیبانی وردپرس فارسی هم کسی نتونست جوابم رو بده…

خلاصه کنم صحبتم رو، از چند روز پیش عذاب وجدان گرفته بودم که سال ۹۰ داره تموم می‌شه و هنوز سایت من داغون و خرابه! نشستم مثل یه مرد همه‌ی مشکلات رو حل کردم و الان که دارم این نوشته رو تایپ می‌کنم به‌نظر می‌رسه همه‌ی مشکلات اساسی پارسی‌کده رفع شده باشه و ما هم از این بابت بسی خوشحالیم :).

چیزی که از الان نگرانم کرده اینکه سال دیگه همین موقع باز قراره چه مصیبتی روی سرم خراب بشه…!

شاید این آخرین نوشته‌ی من در سال ۹۰ باشه، عید نوروز رو به‌هرکس این نوشته رو خونده و هرکسی که نتونست بخونه 😀 تبریک می‌گم، امیدوارم سال بی‌نظیری رو پشت‌سر بگذارید.

نقطه‌ی "عطف"

بعضی وقت‌ها انقدر زندگی خوبه و همه‌چیز همون‌جوری پیش می‌ره که می‌خوام که برای مدت کوتاهی هم که شده همه‌ی اتفاقات بد از یادم می‌ره و خوبِ خوب زندگی می‌کنم.

مشکل اینجاست که نباید به هیچ‌چیزی بیش از حد امیدوار شد، هر چیز خوبی بعد از یه مدتی تموم می‌شه، و اتفاقات بد هم. دل بستن و وابستگی  خانه‌خراب کنه، جوری که همه‌ی اون لحضات خوب که برات به‌وجود اومده را می‌تونه توی چند لحظه نابــود کنه.

چیزی که باعث می‌شه این مطلب را تایپ کنم، فهمیدن همین نکته هست و بس. به‌هیچ چیز نباید وابستگی پیدا کرد، اگه یک مکان باشه، یا حتی یک کتاب باشه و یا یک نفر. اون مکانی که بهش وابسته می‌شی رو یک‌روز باید برای همیشه ترک کنی، کتابی که بهش دل می‌بندی بعد از یک مدت مطالبش کهنه و از رده خارج می‌شه و کسی که بهش علاقه‌مند می‌شی تنهات می‌گذاره.

هیچ‌چیز همیشه دوست‌داشتنی نمی‌مونه، پس باید جوری دوستش داشته باشم که وقتی دیگه نیست بتونم تحمل کنم…

خدا هست؛ خدا برای سختی‌ها هست.

یک‌سال پیش پسرکی هر روز توی دلش غر می‌زد و با خدای خودش صحبت می‌کرد، پسرک دنبال جواب سریع بود، خدا هم جوابش را نمی‌داد. پسرک بعضی روزها که خوشحال بود خدا را از یاد می‌برد. وقت‌هایی که دلش می‌گرفت با خدا دردودل می‌کرد و خودش را برای او لوس می‌کرد، خدا جوابش را نمی‌داد. وقت‌هایی که از موضوعی ناراحت می‌شد به همه ناسزا می‌گفت، به خدا هم. فردایش هم سعی می‌کرد از دل خدا در بیاورد و برای او توضیح می‌داد که مشکلاتش خیلی زیاد شده بوده و چیزی غیر از خدا بر او مسلط شده و برای خدا شرط می‌گذاشت که اگر مشکلاتش حل بشود دیگر آن اتفاق نمی‌افتد.

شش یا شایدم هفت ماه پیش اتفاق بزرگی قرار بود بیفتد، پسرک استرس داشت. دیگر خوشحالی در زندگی‌اش نبود، پس همه‌اش به‌یاد خدا بود، بیشتر اوقات با او دردودل می‌کرد و خیلی کم‌تر به او ناسزا می‌گفت. به خدا “نیاز” داشت. پس هرشب ساعت‌ها با خدا اتمام حجت می‌کرد! مظلوم‌نمایی هم باعث شده بود احساس کند خدا می‌خواهد بالاخره جوابش را بدهد. “اتفاق بزرگ” افتاد؛ پسرک از نتیجه‌ی کار راضی بود، همه‌چیز باب میل او نبود ولی راضی بود، احساس می‌کرد بالاخره خدایش کمی هم به‌او محل گذاشته. تا چند هفته بعدش خبری از ناسزا گفتن و غر زدن نبود، فقط وقتی یاد خدا می‌افتاد لبخندی می‌زد و تشکر می‌کرد به‌خاطر جوابی که از خدا گرفته بود.

زمان گذشت، آن چیزی که پسرک فکر می‌کرد لطف بزرگ خدا بوده برایش عادی شد، انگار از اول همه‌چیز همان‌شکلی بوده و سال‌ها برای بهتر شدن ناله سر نمی‌داده، ناسزا نمی‌گفته، غر نمی‌زده و گریه نمی‌کرده. کم‌کم غر زدن‌ها شروع شد. پسرک تازه فهمیده بود مشکلات خیلی بیشتر از آن‌چیزی هستند که او فکر می‌کرده و با حل شدن یک مشکل بزرگ انگار ده‌ها مشکل کوچک و بزرگ دیگر از دل آن مشکل، بیرون آمده بود! کم‌کم نه‌تنها تشکرش را از خدا پس گرفت، بلکه توقعش خیلی بالاتر از قبل رفته بود و احساس می‌کرد خدا باید به همه‌ی خواسته‌های خوب و بدش پاسخ بدهد.

پسرک لطف خدا را یادش رفته، هنوز کارش به فحش دادن و ناسزا نرسیده، ولی زیاد غر می‌زند. او فراموش کرده آنچه به‌سرش آمده را، به‌درستی که لیاقتش خیلی کمتر از آن‌چیزی بوده که هست. و از خدایش چه بگویم؛ چقدر بزرگ است و چقدر صبور، به‌درستی که لیاقتش خدا بودن است اما لیاقت پسرک کمتر از یک بنده…

– دعا می‌کنم مرگم زمانی باشه که تازه خدا گره‌ای از مشکلم باز کرده باشه و در حال شکر کردنش باشم…

نا+اُ+میـ+دَم

همه‌ی مشکلات از وقتی شروع میشه که به خودم امید می‌دم. تصمیم می‌گیرم تمام تمرکزم را بگذارم روی درس و به خودم می‌قبولونم که اگه این کار را بکنم درس را خوبِ خوب می‌فهمم.

وارد کلاس می‌شم و دفتر و قلمم را آماده می‌کنم تا دبیر بیاد سر کلاس و درسش را شروع کنه. در اولین اقدامش یک تستِ کنکور از درس جلسه‌ی گذشته می‌ده و من با تمام تلاشم سعی می‌کنم حلش کنم، ولی نمی‌تونم. باز به‌خودم می‌قبولونم که این درسِ هفته‌ی پیش هست و من به خودم قول دادم از درسِ امروز بترکونم! و به‌این نحو از خودم دفاع می‌کنم در برابر ضرباتِ روحی‌ای که معلم می‌خواد بهم وارد کنه!

درس جدید شروع می‌شه، احساس می‌کنم درس را خوب فهمیدم و به خودم مغرور می‌شم کمی حتی (!)، توی دلم هم به‌خودم می‌گم “دیدی درس رو می‌فهمی، کافیه توجهت را بیش‌تر کنی!” / معلم یک مثال حل می‌کنه، احتمالا می‌تونم حلش کنم چون آسونه ولی خوب بازم کسایی هستن که خیلی زودتر از من حلش کنن و جواب بدن. به خودم می‌گم مهم اینه‌که بتونم جواب بدم، باز هم ضربات معلم را دفع می‌کنم.

نوبت می‌رسه به سوال‌های سخت، باز کم میارم، بدجوری کم میارم. چند نفری هستن که می‌تونن به سوال جواب بدن. ولی من نمی‌تونم، خیلی‌های دیگه هم نتونستن، ولی مهم اینه‌که من نمی‌تونم. معلم من را ضربه‌فنی می‌کنه با این کارش و موجی از ناامیدی به‌سمت من حمله‌ور می‌شه. دیگه کلِ اون روز از درس چیزی متوجه نمی‌شم و همش به خودم و مغز صفر کیلومترم فحش می‌دم. تا شب همین حس و حال رو دارم. به امتحانات نهایی سال سوم دبیرستان فکر می‌کنم، و در مرحله‌ی بعد هم حسِ جدیدی که امسال تازه سراغم اومده داغونم می‌کنه، اونم اینه‌که من کنکور می‌خوام چی‌کار کنم آخه؟؟؟!!

خلاصه که اگه خودم را دست کم می‌گیرم، اگه واقعا چیزی حالیم نیست، اگه داغون‌تر از منم خیلی هست، اگه ملاک این چیزهایی که گفتم نیست، اگر اشتباه می‌کنم و درسم خوبه و اگر… به هر حال من ناامید می‌شم به درسم و این آزارم می‌ده.