خودم تجربه می‌کنم

بعضی چیز‌ها رو بایــــــد خودم تجربه کنم، بدون این‌که اهمیت بدم نظر دیگران چی هست، یا این‌که بقیه در مورد من و اون کارم چه چیزی خواهند گفت. بایـــــد خودم برم جلو و حسش کنم تا بفهمم چقدر خوب یا بده، هیچ محدودیتی هم نباید جلوم رو بگیره. چون تا وقتی خودم از نزدیک اون رو درک نکنم، نمی‌تونم درست در موردش اظهار نظر کنم. اگه هم چیزی بگم، ناقصه، اشتباهه… وقتی تجربه‌ش کردم، با خیال راحت در موردش حرف می‌زنم، فکرم هم کمتر مشغول می‌شه. من عاشق تجربه کردن چیزهای جدید هستم، و امروز این حس خیلی بیشتر از قبل شده!

پ.ن: اول که مطلب رو نوشتم همه‌ی ضمیرها، دوم شخص مفرد بود! ولی بعدا هرچی “ت” بود تبدیل شد به “م”!

نقطه‌ی "عطف"

بعضی وقت‌ها انقدر زندگی خوبه و همه‌چیز همون‌جوری پیش می‌ره که می‌خوام که برای مدت کوتاهی هم که شده همه‌ی اتفاقات بد از یادم می‌ره و خوبِ خوب زندگی می‌کنم.

مشکل اینجاست که نباید به هیچ‌چیزی بیش از حد امیدوار شد، هر چیز خوبی بعد از یه مدتی تموم می‌شه، و اتفاقات بد هم. دل بستن و وابستگی  خانه‌خراب کنه، جوری که همه‌ی اون لحضات خوب که برات به‌وجود اومده را می‌تونه توی چند لحظه نابــود کنه.

چیزی که باعث می‌شه این مطلب را تایپ کنم، فهمیدن همین نکته هست و بس. به‌هیچ چیز نباید وابستگی پیدا کرد، اگه یک مکان باشه، یا حتی یک کتاب باشه و یا یک نفر. اون مکانی که بهش وابسته می‌شی رو یک‌روز باید برای همیشه ترک کنی، کتابی که بهش دل می‌بندی بعد از یک مدت مطالبش کهنه و از رده خارج می‌شه و کسی که بهش علاقه‌مند می‌شی تنهات می‌گذاره.

هیچ‌چیز همیشه دوست‌داشتنی نمی‌مونه، پس باید جوری دوستش داشته باشم که وقتی دیگه نیست بتونم تحمل کنم…