بلیط پروازش را گرفته توی دستش و داره توی سالن قدم میزنه… میخواد به… مثلا… امریکا سفر کنه. تنهایی سفر میکنه واسه همین کارهای زشتی که همیشه نمیکرده رو دوست داره انجام بده ببینه چی میشه. همینقدر میدونه که سوار هواپیما میشه… جای صندلیشو خودش پیدا میکنه، اصلا دوست نداره از مهماندار هواپیما کمک بگیره. حالش از “Hello Hello” گفتن ملت به مهماندارها بههم میخوره. میشینه روی صندلی. صندلیش کنار پنجره هست، کنار بال هواپیما. یک صندلی هم اونجاست که هنوز خالیه، داره فکر میکنه که چه کسی اونجا خواهد نشست، راستش خیلی واسش اهمیت داره که آدمی که بغلش میشینه، آدم باشه! حوصله آدمهای عجیب رو نداره.
هواپیما تقریبا پر شده، دو سه نفر میان اونجا میشینن، فکر میکنه جاشون اینجاست ولی همشون بعد از ۱ دقیقه نشستن پا میشن برن سر جاشون. انگار اونها منتظر بودن اونجا خلوت بشه تا برن سر جاشون… کلافه میشه از بس توی راهرو شلوغ شده. بیرون را نگاه میکنه. یک ماشین کنار هواپیما ایستاده و یک لوله ازش وصل شده به بال هواپیما، شاید داره بنزین میزنه. یکی هم اونجا ایستاده و داره لوله را چک میکنه… احساس میکنه یکی کنارش داره تکون میخوره. چهرهاش براش آشناست، انگار بهش وابستهست. سعی میکنه خودشو عادی نشون بده و بهش نگاه نکنه. مثل اینکه بالاخره کسی که قرار بود توی این پرواز طولانی اونجا بشینه اومده بود. هیجان داره.
توی دلش احساس بدی داره، اون کسی که کنارش نشسته، کسی هست که خیلی دوستش داره، اصلا نمیشناستش ولی همیشه توی فکر و خیالش باهاش زندگی کرده، خیلی چیزها هم به همین خاطر ازش میدونه… به این فکر میکنه که اینبار تنهاست و میتونه خیلی کارها بکنه… ولی خجالت میکشه. توی وجودش داره با خودش میجنگه… “ای بیجنبه”، “باز تو رقتی تو فکر و خیال؟”… هواپیما از زمین بلند شده. اونی که کنارش نشسته خیلی آرومه و اصلا اهمیتی نمیده به دور و برش.
بالاخره خودش را کنترل میکنه و سعی میکنه با موزیک گوش دادن حواس خودش را از اون چیزی که داره بهش فکر میکنه، پرت کنه. چند دقیقهای میگذره و احساس میکنه اون دو سه بار یواشکی نگاهش کرده… به خودش میگه “شاید قیافت خیلی خندهداره…” سعی میکنه نشون بده اصلا توجهی به اطرافش نداره. دوست داره بغلش کنه و تا میتونه بوسش کنه، آخه گفتم که اون همون کسیه که خیلی دوستش داره. ولی نمیتونه همش با خودش کلنجار میره… خودشو بیارزشتر از اون چیزی میدونه که بخواد با اون که دوستش داره حتی حرف بزنه چه برسه به…!
انقدر با خودش کلنجار میره که کلافه میشه تا میخواد کاری که ازش میترسه را انجام بده، از خواب بیدار میشه. سقف اتاق را نگاه میکنه و ناراحته: “اه چرا کار رو تموم نکردم!”… دیگه هرکاری میکنه نمیتونه بخوابه تا به اون حرفشو بزنه. گریه میکنه.
پ.ن: اینها نوشتههای یک انسان خوشحال بود! اینجا گذاشتیم تا بقیه هم به شاد بودن اون انسان پی ببرند…