آموزش: هماهنگ‌سازی Counter-Strike 1.6 با Xfire

آموزشی که می‌خوام بگذارم شاید تا ۱۰۰ سال دیگه به‌درد خیلی‌ها نخوره! ولی یه‌سری از جمله خودم هستن که موضوعی که می‌خوام در موردش بنویسم براشون خیلی مهمه!

قبلاً توی یک پست، مفصل درباره‌ی Xfire توضیح دادم پس اینجا دیگه حرفی در مورد اینکه این برنامه چی هست نزنم بهتره.

ولی خوب شاید یکی از مهم‌ترین علل استفاده‌ی خیلی‌ها از Xfire، ثبت این هست که چه بازی‌ای رو چند ساعت بازی کردن و مشخصاتش چی بوده… اصلا Xfire برای این به‌وجود اومده تا این اطلاعات را از کاربرانش بگیره!

ولی بعضی بازی‌ها شناسوندنشون یا بهتره بگم هماهنگ کردنشون با Xfire کار آسونی نیست، که البته اغلب این مشکل به‌خاطر اورجینال نبودن بازی اتفاق می‌افته.

یکی از این بازی‌ها Counter-Strike 1.6 هست، بازی‌ای که شاید معرف حضور همه باشه! یک بازی قدیمی که هنوز جزء ۱۰ بازی پرطرفدار خودِ Xfire هست. فکر کنم همه‌ی بازی‌هایی که تحت Steam هستند و اورجینال نیستند، هماهنگ کردنشون با Xfire نباید راحت باشه! چون Xfire روی هارد شما در جایی به‌دنبالِ فایل‌های بازی می‌گرده که اون فایل‌ها اونجا وجود ندارند (به‌دلیل اصلی نبودن بازی).

ولی راه دور زدن Xfire خیلی راحت هست، اون هم دست‌کاری توی فایل‌های Xfire هست تا جایی که شما تعیین می‌کنید به‌دنبال فایل‌های بازی بگرده. پس اگه شما هم می‌خواید اختصاصاً بازی Counter-Strike 1.6 رو به Xfire بشناسونید این آموزش رو بخونید.

اول باید ببینید که Xfire خودتون رو کجا نصب کردید، و چجوری می‌تونید به فایل xfire_games.ini دسترسی پیدا کنید.

در حالت عادی در ویندوز XP در این مسیر باید به‌دنبال فایل مورد نظر بگردید (این فایل در این مسیر قرار داره):

C:\Progam Files\Xfire


ولی اگر از ویندوز ویستا یا ۷ استفاده می‌کنید، فایل “xfire_games.ini” در مسیر زیر قرار داره:

$:\ProgramData\Xfire

(دقت داشته باشید که فولدرِ ProgramData جزء فایل‌های مخفی (Hidden) در ویندوز هست، اگه نمی‌دونید چطوری فایل‌ها و فولدر‌های مخفی رو نمایش بدید، بگید).

خوب، حالا که فایل گفته‌شده رو پیدا کردید، باید تغییرات لازم رو درش اعمال کنید. برای این کار، روی “xfire_games.ini” دوبار کلیک کنید، فایل باید با Notepad باز بشه، اگه این اتفاق نیفتاد خودتون از لیست برنامه‌های پیشنهادی Notepad رو انتخاب کنید.

وقتی که محتویات فایل به‌نمایش دراومد، به‌دنبال عنوانِ [۵] بگردید:

مرحله‌ی بعدی تغییر دادن کدهای مربوط به بازی هست تا بدون نیاز به Steam، توسط Xfire شناسایی بشن. پس همه‌ی قسمتی که مربوط به Counter-Strike 1.6 میشه رو انتخاب کنید:

حالا اون‌چه که انتخاب کردید رو با متن زیر جابجا کنید (این عدد ۵ باید انگلیسی باشه نتونستم درستش کنم :|) :

[۵]
LongName=Counter-Strike 1.6
ShortName=cs
Icon=cstrike\game.ico
LauncherDirKey=HKEY_CURRENT_USER\Software\Counter-Strike
LauncherExe=hl.exe
LauncherPasswordArgs=+password %UA_GAME_HOST_PASSWORD%
LauncherNetworkArgs=”%UA_LAUNCHER_PASSWORD_ARGS% +connect %UA_GAME_HOST_NAME%:%UA_GAME_HOST_PORT%”
DetectExe=hl.exe
InstallHint=hl.exe
Launch=%UA_LAUNCHER_EXE_PATH% -nomaster -console -game cstrike %UA_LAUNCHER_NETWORK_ARGS%
ServerStatusType=HL
ServerEncodingType=UTF8
CanBeUpForGame=TRUE
InGameRenderer=OGL
InGameFlags=OGL_EXTRA_HOOKS
InGameOGLTexture=32000

یادتون باشه حتماً قبل و بعد این متن ۲ خط فاصله بگذارید، مثل اون چیزی که از اول بوده.

حالا آدرس محل نصب بازی رو به Xfire بدید، اگه مراحل رو درست انجام داده باشید بازی شناسایی می‌شه.

مهم: یادتون باشه هربار که Xfire خودشو آپدیت می‌کنه، فایل xfire_games.ini هم آپدیت می‌شه،‌ یعنی تغییرات شما از بین می‌ره و باید دوباره این کار رو انجام بدید.

[از Digital Powered]

حماسه‌ی برگه‌های سفید

چهارشنبه‌ی همین هفته بود. دبیر دیفرانسیل دو فصل از کتاب درسی رو تدریس کرده بود و می‌خواست امتحانی از این دو فصل بگیرد. از شنبه‌اش که بچه‌ها این موضوع را فهمیده بودند همه ماتم گرفته بودند که برای امتحان چه کنند، من هم چنین حالتی داشتم!

جزوه‌ی دبیر خوب نبود؛ غلط داشت. هیچ‌کس هیچ‌کدام از مثال‌های جزوه را درست نمی‌فهمید، بگذریم…

کسی تا صبح روز امتحان صدایش در نیامد؛ صبح امتحان کلاس دیدنی بود، هرکس وارد کلاس می‌شد به بقیه می‌گفت: “شما چیزی از جزوه‌ش متوجه شدید!؟” تقریبا هرکس که می‌آمد و این جمله را به‌شکلی تکرار می‌کرد بقیه امیدوار می‌شدند که تنها آن‌ها مثل خر توی گل گیر نکرده‌اند!

نمی‌دانم اولین‌بار چه‌کسی این ایده را مطرح کرد که برگه‌ها را سفید بدهیم؛ ولی هرچه بود به دل همگان نشست! همه باجدیت براین باور بودند که باید برگه‌ها را سفید داد تا مسئولین مدرسه بدانند که ‘آقا‌جان ما این معلم را نمی‌خواهیم، مال خودتان!’ بچه‌ها انقدر جدی در مورد این کار حرف می‌زدند که کسانی هم که روز قبلش با هزاربدبختی رفته بودند جزوه‌ی معلم‌های دیگر را گرفته بودند قبول کرده بودند که برگه‌هاشان را بدون پاسخ تحویل بدهند.

ساعت سوم، ساعتی بود که کلاس می‌خواست حماسه‌ای از خود به‌جای بگذارد! زنگ استراحتِ قبل از امتحان که به‌صدا درآمد تقریباً کسی از کلاس بیرون نرفت، همه در کلاس نشسته بودند و در حال تمرین برای اجرای نقشه‌مان بودند. ساعتی را مشخص می‌کردند تا همه همزمان برگه بدهیم. یک‌سری هم معتقد بودند باید یکی به‌عنوان رهبر گروه (!) اول از همه برگه‌اش را بدهد و بقیه هم در پی او این کار را انجام دهند. ایده‌ها متنوع بود و هر ایده‌ی جدید روحیه‌ی تازه‌ای به بچه‌ها می‌بخشید. تا دلتان بخواهد بچه‌ها برای خواهر و مادر و عمه‌ی آن‌کسی که با دیگران همراه نشود فحش گذاشتند و با هر فحش جدید، انگار خیال همه راحت‌تر می‌شد.

اما من، می‌خواستم هرطور شده این امتحان را بدون‌پاسخ تحویل معلم بدهم، فقط هم یک دلیل داشتم: تجربه‌اش کنم…! از آنجائیکه شدیداً علاقمند هستم به قانون ‘هرچیزی را تجربه کن’ خیلی برایم زور داشت حالا که سال آخر دبیرستان است و از سال دیگر به یک محیط جدید وارد خواهم شد، برای یک‌بار هم که شده برگه‌ای را سفید تحویل ندهم. از اول دبیرستان تا همان موقع بارها و بارها ایده‌ی سفید دادن برگه به‌میان می‌آمد ولی تنها دلیلش درس نخواندن یک‌سری از بچه‌ها بود که به‌نظرم دلیل موجهی نبود. ولی این‌بار یک دلیل خیلی خوب برای این کار داشتم، آن هم این بود که من چیزی از درس متوجه نشده‌ام که بخواهم جوابی به سوال‌ها بدهم. خلاصه کنم صحبتم را، این‌جور حرف‌ها بود که من را از هرکس دیگری مصمم‌تر کرده بود برای اینکه برگه‌ام را سفید بدهم؛ از خودم مطمئن بودم.

زنگِ امتحان زده شد، همه رفتند سر جلسه‌ی امتحان؛ پوزخند‌زنان! کسی برای انتخاب جای مناسبِ تقلب کردن ندوید. همه آرام رفتند سمت سالن امتحانات. تعیین کردیم که رأس ساعت ۱۱:۵۰ همه با هم برگه‌هایمان را بدهیم! امتحان ساعت ۱۱:۴۰ شروع شد. معلم ابتدا ۳ سوال را که مشکل داشتند را برایمان گفت تا تصحیح کنیم ولی به‌نظر می‌رسید کسی زیاد به‌آن حرف‌های او اهمیتی نداد. همه به‌جای اینکه نگاهشان به برگه باشد، یکدیگر را نگاه می‌کردند و نیششان باز بود!

امتحان شروع شد، هرکسی انگار سعی داشت به‌شکلی نشان دهد که ‘آقاجان من چیزی روی برگه نمی‌نویسم‌ها’! این‌طوری خیال هم را راحت می‌کردیم شاید. من ۵ دقیقه را صرف نگاه کردن به سوال‌ها کردم. پنج دقیقه‌ی دیگر مانده بود تا همه برگه‌هایشان را بدهند. شروع کردم به نقاشی کشیدن روی چرک‌نویسم. همه همچنان سعی داشتند ثابت کنند که کوچک‌ترین توجهی به جواب دادن به سوالات ندارند.

ساعت ۱۱:۵۰ شد، ساعتی که قرار بود برگه‌ها را بدهیم، کسی از جایش تکان نخورد. ساعت ۱۲ شد. معلم خواست یک غلط دیگر را به‌اطلاعمان برساند؛ این‌بار احساس کردم چندنفری حواسشان جمع گفته‌های اوست. بقیه هم از فرصت استفاده کردند تا با اشاره، از بقیه بخواهند تا اولین کسی باشند که برگه‌شان را می‌دهند!!

توی دلم آشوب بود، اگر یک‌بار توی زندگی‌ام هدفِ مشخصی داشتم، حالا بود! تصمیمم خیلی جدی‌تر از آنچه بود که بتوان تصور کرد. باید برگه‌ام را سفید می‌دادم! همان موقع یکی از بچه‌ها پا شد تا برگه‌اش را بدهد، معلم با تعجب پرسید: تمام شد؟! جواب داد: بله! معلم گفت: تا پایان وقت امتحان زمان مانده، بشین! از ساعت ۱۱:۵۵ تا ۱۲:۱۰ که این اتفاق افتاد فقط و فقط داشتم به‌این فکر می‌کردم که شابد باید خودم اولین نفری باشم که برگه‌اش را می‌دهد… حاضرم شرط ببندم اگر ساعت ۱۲:۱۰ اولین دانش‌آموز برگه‌اش را نمی‌داد، صبر من ۲ ۳ دقیقه بعدش تمام شده بود و اولین نفر خودم بودم!

همان موقع اولین دانش‌آموز برگه‌اش را آورد سمت دبیر، با روی خندان! انگار باری از روی دوشم برداشته شد. دومین دانش‌آموز هم با فاصله‌ی ۱ دقیقه برگه‌اش را تحویل داد. دیگر کسی بلند نشد! انگار همه یادشان رفته بود که چه حرف‌هایی زده‌اند. معطلش نکردم، نفرِ سوم من بودم. نخندیدم، فقط برگه را به دبیر تحویل دادم و از سالن رفتم بیرون. وقتی داشتم به‌سمت کلاس می‌رفتم دیدم ۷ ۸ تا دیگر از بچه‌ها پشت سرم پاشده‌اند، خیالم راحت شد… ولی دیگر کسی از جایش پا نشد. همین بودیم! ۱۰ نفر به گفته‌شان عمل کردند، بقیه همه‌چیز یادشان رفته بود.

یک‌سومِ کلاس سرِ حرفشان ماندند. هرچند که بقیه‌ی کلاس هم که سر جلسه مانده بودند نصفشان گفتند چیزی روی برگه ننوشته‌اند. ولی باز هم ترسیدند، به حرفشان عمل نکردند، قبول نیست!

من خوشحال بودم؛ بالاخره تجربه‌ش کردم. لذت‌بخش بود… 🙂

فردا صبح نتیجه‌ی این حماسه‌مان را خواهیم دید، یا ما به‌لعنتی می‌رویم یا معلممان!

پ.ن: من غلط بکنم دیگه اینجوری بنویسم بابا اه 😀

دغدغه‌ی بزرگ جلسه‌ی امتحان، ساعت برنارد

همیشه وقتی‌ سر جلسه‌ی امتحان نشستم، اگه مثلا زمان امتحان یک ساعت باشه حداقل ۵ دقیقه به چیز‌های خیلی بی‌ربط به امتحان فکر می‌کنم. یکی از این فکرها که از اول دبستان تا حالا باهام بوده، نگه داشتنِ زمان هست!

اون دورانی که تازه مدرسه می‌رفتم و قبل‌ترش یه کارتون توی تلویزیون بود که خیلی دوستش داشتم. “ساعت برنارد” کارتونی بود که هروفت می‌دیدمش پای تلویزیون میخ‌کوب می‌شدم. برنارد یک ساعت عجیب داشت که هرموقع به‌مشکل برمی‌خورد زمان رو نگه می‌داشت، این‌جوری هر فعالیتی که توی دنیا در حال انجام بود متوقف می‌شد، برنارد کارش رو انجام می‌داد و دوباره دکمه‌ای که روی ساعت کوچولوش بود رو می‌زد تا همه‌چیز به‌حالت عادی برگرده. نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت اون قسمتش که می‌خواست چند تا جعبه رو از اتاقش که طبقه‌ی بالا بود ببره توی پارکینگ خونه و با استفاده از ساعتش این کار رو خیلی راحت انجام داد رو یادم نمی‌ره!

به‌هرحال، این‌که ساعت برنارد و توقف زمان و جلسه‌ی امتحان چه‌ربطی به زندگی من دارن مربوط می‌شه به یه‌جور آرزو که از بچگی داشتم!

وقتی می‌نشستم سر جلسه‌ی امتحان و شروع می‌کردم به جواب دادن به سوال‌ها، وقت‌هایی که چند تا از سوال‌ها رو بلد نبودم یا توی درستی جوابم شک داشتم سریع می‌رفتم توی فکر اینکه کاش یک ساعت برنارد داشتم تا بتونم باهاش زمان رو نگه دارم! اونجوری می‌تونستم خیلی راحت برم سراغ برگه‌های بقیه‌ی بچه‌های کلاس، جواب‌هاشونو نگاه کنم و وقتی جواب درست را روی برگه‌ی خودم نوشتم، باز دکمه‌ی ساعتم رو بزنم! حتی همه‌ی جزئیاتش رو هم واسه خودم بررسی می‌کردم، انگار همون لحظه ساعت دستم بود و فقط لازم بود یه نقشه‌ی درست‌و‌حسابی بکشم تا همه‌چیز خوب پیش بره! بچه‌ها رو توی حالتی که همه مثل مجسمه شدن، یا معلم رو وقتی داره قدم می‌زنه و در همون حالت خشک شده تجسم می‌کرد و کلی ذوق می‌کردم واسه خودم!! حتی کسایی که می‌خواستم از رو دستشون تقلب کنم رو هم واسه خودم نشون می‌کردم! 🙂

هنوز هم بعضی وقت‌ها که سوال‌ها رو بلد نیستم یاد اون آرزوی قشنگم میفتم! شاید دیگه نتونم مثل اون‌موقع همه‌ی شرایط و حالات رو تجسم کنم واسه خودم. ولی یک تفاوت عمده داره وقتی الان به‌فکر ساعت برنارد میفتم! اونم اینه‌که وقتی یکم بهش فکر می‌کنم به‌خودم می‌گم: “اگه دیشب درست خونده بودی الان مثل بز اینجا ننشسته بودی تا از این فکرهای چرند به‌سرت بزنه!!”

ساعت درجه‌بندی‌شده برای به موقع انجام دادم کارها

progressbarclock01

progressbarclock02

اگر هنوز متوجه نشدید که کار این ساعت چیست، یا اصلا این چه‌جور ساعتی هست، باید بگم این ساعت درجه‌بندی شده به ۲۴ قسمت. کاملا مشخصه که هر درجه از اون یک ساعت را مشخص می‌کنه. شاید شبیه عملیات دانلود یک نرم‌افزار یا فیلم هست که ۲۴ ساعت طول می‌کشه! ولی تنها مزیت این ساعت نوع متفاوتش نسبت به ساعت‌های دیگه نیست. همون‌طور که می‌بینید در بالای این ابزار چندین Tag یا برچسب وجود داره، وقتی که ساعت می‌رسه به جایی که برچسب را گذاشتید، ساعت زنگ می‌زنه و این یعنی این‌که شما کاری را باید انجام بدید که الان وقتش هست، برای خاموش شدن زنگ باید این برچسب را ۹۰ درجه بچرخونید! (که در عکس اول نشون داده شده)

فکر نکنم وسیله‌ی خیلی کارآمدی بتونه باشه، وسایل دیجیتال مثل موبایل‌ها و لپ‌تاپ‌ها هم این کار رو خیلی خوب انجام می‌دن. ولی خوب حتما که نباید همه‌ی کارها دیجیتالی باشه!!