آن نیز بگذشت، این یکی هم بگذرد پس

خیلی دلم تنگ شده واسه دو سه سال پیش که الکی خوش بودیم با دوست‌هام. بهترین دقایقم خلاصه میشد توی مدرسه با چند نفر. قکر می‌کردم اون‌ها همیشه هستن و ما همیشه با هم خوشیم و باز همیشه به‌هم کمک می‌کنیم. از راحتی که با هم داشتیم لذت می‌بردم و هرموقع حوصله‌ام سر می‌رفت اون‌ها بودن که باهاشون حرف بزنیم، چرت و پرت بگیم و به عالم و آدم بخندیم. با هم به کسایی که ازشون بدمون میومد فحش می‌دادیم تا عقده‌هامون تخلیه بشه. وقتی خراب‌کاری می‌کرد یکی، کمکش می‌کردیم در حدی که بعد از چند دقیقه مشکلش یادش می‌رفت. نمی‌گذاشتیم کسی از بین خودمون ناراحت باشه، به‌خدا خیلی خوب بود؛ اصلا قدر اون لحظات رو نمی‌دونستم.

به‌خدا اگه می‌دونستم روزی می‌رسه که دیگه اون‌ها نیستن هیچ موقع نمی‌گذاشتم دوستیمون انقدر نزدیک بشه. همیشه فکر می‌کردم دو سه تا دوست دارم که تا آخر عمرم باهاشون دوستِ دوستِ دوست می‌مونم، خنده‌دار بود در نظرم روزی که دیگه دوستیمون انقدر کم‌رنگ بشه.

ولی حالا این اتفاق افتاده، هیچ‌کدومشون دیگه اون دوست‌های سابق نیستن.

شاید من خیلی دوستی را جدی گرفتم، سعی می‌کنم دیگه هیچ‌موقع با کسی این‌جوری نزدیک نشم. شاید این‌جوری بهتر باشه…