وقتی رفع فیلتر شدم

مدتی پیش مطلبی ارسال کردم با اسم “وقتی فیلتر شدم…“، از اون موقع حدود یک ماه می‌گذره. حالا مطلبی می‌نویسم با عنوانی شبیه به عنوان همون مطلب، فقط یک “رفع” بهش اضافه شده!

از همون لحظه‌ای که متوجه فیلتر شدن دامینم شدم همه‌جوره تلاش کردم تا ببینم مشکل از کجا بوده و برای چی این اتفاق افتاده، و چجوری می‌شه حلش کرد!

با پیگیری‌هایی که انجام دادم و بعد از چندین ایمیل که مخابرات بهشون جوابی نداد بالاخره جواب اومد که سایتم توسط یک سازمان دیگه فیلتر شده (در مطلب قبلی اشاره کردم بهش) راستش همه‌ی این مدت شک داشتم که تلاش برای رفع فیلتر پارسی‌کده را ادامه بدم یا نه ولی خوب، علاقه‌ی زیادم به اینجا باعث شد همه‌ی کارهایی که خواسته شده بود را انجام بدم و بالاخره دیروز پارسی‌کده رفع فیلتر شد 🙂 بهترین خبری که توی این چند وقت بهم رسید همین بود، یعنی آزاد شدن بلاگم!

به‌هر حال، خیلی خیلی خوشحالم که باز پارسی‌کده راحت و روون قابل مشاهده‌ست و امیدوارم دوباره اینجور اتفاقی برام نیفته؛ با این حال این اتفاق هرچقدر هم که بد بود تجربه‌ای شد برام که حداقل بعدها این تجربیات را در اختیار بقیه‌ی کسایی که فیلتر می‌شن بگذارم 😀

روال گذاشتن مطالب هم مثل قبله، احتمالا هم پرانرژی‌تر از قبل!!

خدا هست؛ خدا برای سختی‌ها هست.

یک‌سال پیش پسرکی هر روز توی دلش غر می‌زد و با خدای خودش صحبت می‌کرد، پسرک دنبال جواب سریع بود، خدا هم جوابش را نمی‌داد. پسرک بعضی روزها که خوشحال بود خدا را از یاد می‌برد. وقت‌هایی که دلش می‌گرفت با خدا دردودل می‌کرد و خودش را برای او لوس می‌کرد، خدا جوابش را نمی‌داد. وقت‌هایی که از موضوعی ناراحت می‌شد به همه ناسزا می‌گفت، به خدا هم. فردایش هم سعی می‌کرد از دل خدا در بیاورد و برای او توضیح می‌داد که مشکلاتش خیلی زیاد شده بوده و چیزی غیر از خدا بر او مسلط شده و برای خدا شرط می‌گذاشت که اگر مشکلاتش حل بشود دیگر آن اتفاق نمی‌افتد.

شش یا شایدم هفت ماه پیش اتفاق بزرگی قرار بود بیفتد، پسرک استرس داشت. دیگر خوشحالی در زندگی‌اش نبود، پس همه‌اش به‌یاد خدا بود، بیشتر اوقات با او دردودل می‌کرد و خیلی کم‌تر به او ناسزا می‌گفت. به خدا “نیاز” داشت. پس هرشب ساعت‌ها با خدا اتمام حجت می‌کرد! مظلوم‌نمایی هم باعث شده بود احساس کند خدا می‌خواهد بالاخره جوابش را بدهد. “اتفاق بزرگ” افتاد؛ پسرک از نتیجه‌ی کار راضی بود، همه‌چیز باب میل او نبود ولی راضی بود، احساس می‌کرد بالاخره خدایش کمی هم به‌او محل گذاشته. تا چند هفته بعدش خبری از ناسزا گفتن و غر زدن نبود، فقط وقتی یاد خدا می‌افتاد لبخندی می‌زد و تشکر می‌کرد به‌خاطر جوابی که از خدا گرفته بود.

زمان گذشت، آن چیزی که پسرک فکر می‌کرد لطف بزرگ خدا بوده برایش عادی شد، انگار از اول همه‌چیز همان‌شکلی بوده و سال‌ها برای بهتر شدن ناله سر نمی‌داده، ناسزا نمی‌گفته، غر نمی‌زده و گریه نمی‌کرده. کم‌کم غر زدن‌ها شروع شد. پسرک تازه فهمیده بود مشکلات خیلی بیشتر از آن‌چیزی هستند که او فکر می‌کرده و با حل شدن یک مشکل بزرگ انگار ده‌ها مشکل کوچک و بزرگ دیگر از دل آن مشکل، بیرون آمده بود! کم‌کم نه‌تنها تشکرش را از خدا پس گرفت، بلکه توقعش خیلی بالاتر از قبل رفته بود و احساس می‌کرد خدا باید به همه‌ی خواسته‌های خوب و بدش پاسخ بدهد.

پسرک لطف خدا را یادش رفته، هنوز کارش به فحش دادن و ناسزا نرسیده، ولی زیاد غر می‌زند. او فراموش کرده آنچه به‌سرش آمده را، به‌درستی که لیاقتش خیلی کمتر از آن‌چیزی بوده که هست. و از خدایش چه بگویم؛ چقدر بزرگ است و چقدر صبور، به‌درستی که لیاقتش خدا بودن است اما لیاقت پسرک کمتر از یک بنده…

– دعا می‌کنم مرگم زمانی باشه که تازه خدا گره‌ای از مشکلم باز کرده باشه و در حال شکر کردنش باشم…