یه موقعی که بود

یک روزی بود که روز تولد مثل حالا نبود. اون روز وقتی کسی تولدت رو تبریک می‌گفت، از ته قلبش حرفشو می‌زد. شاید از چند ماه قبلش منتظر مونده بود تا این روز خاص برسه و تولدت رو تبریک بگه. تو هم منتظر می‌موندی و می‌شمردی که چه کسایی روز تولدت رو “یادشون مونده” و برای چند نفر اونقدر مهم بودی که روز تولد تو را فراموش نکنن. ولی الان دیگه همه‌چیز عوض شده.
آخه اون موقع فیس‌بوک نبود که یاد بقیه بندازه امروز تولد توئه، کلی سایت نبود که وقتی روز تولدت می‌رسید واسه خودت و دوستات ایمیل بفرستن تا شاید خودتم اون روز رو فراموش نکنی! تقویم موبایلی یا گوگل کلندر هم نبود که تولدت رو یاد بقیه بندازه. هیچ برنامه‌ای هم واسه یادآوری روز تولد دوست‌ها ساخته نشده بود… هیچیِ هیچی نبود! اون موقعی که من می‌گم فقط و فقط دوست داشتن بود که باعث می‌شد دونستن روز تولدت نیاز به هیچ وسیله‌ای نداشته باشه. اون موقع یه “تولدت مبارک” ساده خیلی بیشتر به دلت می‌چسبید تا یه گیفت توی فیس‌بوک یا یه کارت پستال دیجیتالی توی صندوق ایمیلت.
و همون موقع بود که وقتی کسی بهم می‌گفت “تولدت مبارک” تازه یادم می‌افتاد یک‌سال بزرگ‌تر شدم…
پ.ن: تولدم مبارک 😀

حرف‌های دوستانه

روز آخر کلاس‌های تابستونه‌ی مدرسه می‌خواستم برم عطرم که تموم شده بود رو عینش رو بخرم، دو تا از دوستامم همراهم اومدن. اون فروشگاهی که ازش عطرم رو خریده بودم بسته بود به خاطر همین رفتیم یکم توی پارک نشستیم.
من از قبل‌ترش داشتم به یه بنده‌خدایی با گوشی دوستم اس‌ام‌اس می‌زدم. اون کسی که بهش اس‌ام‌اس می‌زدم دوستم رو می‌شناخت و داشت یکم باهاش درد و دل می‌کرد؛ البته نمی‌دونست اون کسی که داره بهش اس‌ام‌اس می‌زنه من هستم. کل موضوع اس‌ام‌اس‌ها این بود که داشتم تلاش می‌کردم دل‌داری بهش بدم. هرچند که فهمیدم اصلا اینکاره نیستم، چون تصمیم به خودکشی گرفت! آخرش هم یهو دیگه جواب نداد!!
خلاصه اینکه تو کل مدتی که با دوستام توی پارک نشسته بودیم سرم گرم اس‌ام‌اس زدن به همون “بنده‌خدا” بود! از یه طرف هم به حرف‌هایی که اون دو تا می‌زدن گوش می‌کردم، البته داشتم همه تلاشمو می‌کردم که جمله‌های خوب واسه چیزایی که توی اس‌ام‌اس می‌گم پیدا کنم و شاید واسه همینم تمرکز کافی روی حرفای اون دو تا نداشتم و نصف حرف‌هاشون رو نمی‌فهمیدم.
حرف‌ها، حرف‌های همیشگی بود! حرف‌هایی که وقتی ۲ ۳ تا دوست صمیمی دور هم جمع می‌شن می‌زنن، حرف‌هایی که وسط بعضی جمله‌هاش یه نگاه به اطراف می‌ندازی تا مطمئن باشی این صحبت‌های محرمانه رو غریبه‌ای نمی‌شنوه.
من اون‌روز خیلی کم حرف زدم؛ فقط اونجاهایی که مجبور بودم یه چیزی رو توضیح بدم، می‌گفتمش و بعد باز بقیه‌ی اس‌ام‌اس رو تایپ می‌کردم. هرچی بیشتر حرف می‌زدیم حواسمو بیشتر به صحبتمون جمع می‌کردم، حرفشونو هم دوست داشتم هم یکم اذیتم می‌کرد؛ دوسش داشتم چون چیزهایی بود که شنیدنشون واسه‌م همیشه دوست داشتنی بوده و آزارم می‌داد چون منو یاد اتفاقات بدی می‌نداخت. وقتی “گورتون” (لقب دوستم :)) داشت حرف می‌زد زل زده بودم به کسی که از دور داشت نزدیک می‌شد و منو یاد کسی می‌نداخت، وقتی نزدیک‌تر شد دیگه نگاهش نکردم. حداقل اینو مطمئنم که توی اون ۵ دقیقه‌ای که حواسم به اون آدم بود هیچی از حرف دوستم رو نفهمیدم.
به هر حال، حرف‌هامون حرف‌هایی بودن که قبلا هم بارها تکرار شده بود و شاید اصل موضوع چیز تازه‌ای نبود. ولی همون حرف‌هایی که به‌ظاهر موضوعش تکراری شده بود، اون‌روز خیلی حالمو عوض کرد. یکم بی‌خیالم کرد، متوجه‌ام کرد که همه‌چیز اون‌قدر جدی که من فکر می‌کنم نیست، فهمیدم خیلی مثل تو قصه‌ها فکر می‌کنم، هرکسی ارزش وقت گذاشتن رو نداره… فقط یه چیز رو نفهمیدم؛ چرا قبلا این‌هارو نفهمیده بودم!؟
وقتی داشتم برمی‌گشتم خونه دوستِ همون کسی که داشتم با اس‌ام‌اس مثلا بهش دل‌داری می‌دادم بهم اس‌ام‌اس زد و کلی تشکر کرد که حرفهام خیلی روی دوستش تاثیر گذاشته و مثل اینکه مشکلش حل شده؛ اونجا دیگه مطمئن شدم “هیچی” اون‌قدر جدی که من فکر می‌کردم نبوده!! بازم فهمیدم که اینقدرها هم توی دل‌داری دادن بی‌استعداد نبودم!
خوب بودن داره حالمو بد می‌کنه؛ می‌خوام کارای ممنوعه انجام بدم. بد باشم.

پ.ن: مسافرتم! مسافرت دوست دارم 😛

دوست‌یابی به سبک مکینتاش!

اگه یکی از طرفداران پر و پاقرص کمپانی Apple هستید و همیشه از مکینتاش استفاده می‌کنید، شاید دوست داشته باشید کسی که باهاش دوست می‌شید هم مثل خودتون باشه، حتی شاید اگه بفهمید دوستتون عاشق ویندوز هست باهاش قطع رابطه کنید؟!

اگر واقعا این‌جور مشکلی دارید، Cupidtino اینجاست تا به‌شما کمک کنه! این وبسایت که فعالیت اصلی خودش رو از ماه June شروع می‌کنه، اعتقاد داره طرفدارهای اپل (Apple Fanboys and girls) معمولا با هم اتفاق نظر بیشتری دارن تا دیگران، و بهتر می‌تونن با هم رابطه داشته باشن و این دلیلی هست برای طراحی این سایت!

در این سایت غریبه‌ها جایی ندارن! شاید برای همین هست که استفاده از این سایت فقط با استفاده از iPad , iPhone و مرورگر Safari ممکن خواهد بود؟!

نقطه‌ی "عطف"

بعضی وقت‌ها انقدر زندگی خوبه و همه‌چیز همون‌جوری پیش می‌ره که می‌خوام که برای مدت کوتاهی هم که شده همه‌ی اتفاقات بد از یادم می‌ره و خوبِ خوب زندگی می‌کنم.

مشکل اینجاست که نباید به هیچ‌چیزی بیش از حد امیدوار شد، هر چیز خوبی بعد از یه مدتی تموم می‌شه، و اتفاقات بد هم. دل بستن و وابستگی  خانه‌خراب کنه، جوری که همه‌ی اون لحضات خوب که برات به‌وجود اومده را می‌تونه توی چند لحظه نابــود کنه.

چیزی که باعث می‌شه این مطلب را تایپ کنم، فهمیدن همین نکته هست و بس. به‌هیچ چیز نباید وابستگی پیدا کرد، اگه یک مکان باشه، یا حتی یک کتاب باشه و یا یک نفر. اون مکانی که بهش وابسته می‌شی رو یک‌روز باید برای همیشه ترک کنی، کتابی که بهش دل می‌بندی بعد از یک مدت مطالبش کهنه و از رده خارج می‌شه و کسی که بهش علاقه‌مند می‌شی تنهات می‌گذاره.

هیچ‌چیز همیشه دوست‌داشتنی نمی‌مونه، پس باید جوری دوستش داشته باشم که وقتی دیگه نیست بتونم تحمل کنم…

بعدا می‌ریم بیرون

– بیا “با هم” بریم بیرون!

+ الان نمی‌تونم، باید برم “فلان‌جا” کار دارم.

– من هم میام!

+ نمی‌شه آخه، اون‌جا همه‌کس نمی‌ره. بعدا می‌ریم بیرون…

– باشه، یه موقع دیگه “با هم” می‌ریم بیرون.

چند روز بعد متوجه شدم “فلان‌جا” همون سینمای خودمون با ۳ ۴ نفر از دوستان و بعد هم کلی خوش‌گذرونی هست، تا اون روز فکر می‌کردم دوستم (؟؟؟؟!) هم مثل خودم فکر می‌کنه، اشتباه می‌کردم مثل این‌که.