روانی در مدرسه

دوشنبه تا ساعت ۳ کلاس داشتیم، زنگ آخر بود و آزمایش‌گاه شیمی بودیم. ۵ دقیقه قبل از زنگ از آزمایش‌گاه بیرون اومدیم و رفتیم سر کلاس تا وسایلمون را جمع کنیم. توی راهرو متوجه قطرات خون شدیم ولی گفتیم شاید یکی خیلی بدجور خون‌دماغ شده و البته یک‌سری هم حرف‌های نامربوطی در موردش زدن که بماند! خلاصه این‌که کاملا بی‌توجه از کنار اون خون‌ها گذشتیم.

توی راهرو از کلاس ۱۱ که می‌گذشم توی کلاسشونو نگاه کردم و دست تکون دادم واسه دوستم ولی خیره شده بود به آخر کلاس و اصلا نفهمید که من واسه‌ش دست تکون دادم. پیش خودم گفتم چه بچه‌ی درس‌خونی شده! غرق درس شده… زنگ که خورد از کلاس رفتم بیرون و رسیدم دم پله‌ها دیدم بچه‌ها حلقه زدن و دارن روی زمین را نگاه می‌کنن… رفتم دیدم زمین پر از خونه، مطمئن شدم کسی که خون‌دماغ می‌شه دیگه این‌جوری خون از دماغش نمیاد. همون موقع بچه‌های کلاس ۱۱ هم از کلاس اومدن بیرون و در عرض ۳۰ ثانیه نصف مدرسه فهمیدند که توی مدرسه یکی را با چاقو زدن! توی همون کلاس ۱۱ این اتفاق افتاده بود.

البته مدرسه‌ی ما از این مدرسه‌هایی نیست که هرکس با خودش یه قمه بیاره 🙂 یعنی هیچ‌کدوم از بچه‌های این مدرسه تا‌حالا چاقو را از نزدیک هم ندیدن چه برسه به این‌که بخوان چاقو‌کشی کنن!!! مثلا جزء مدارس خوبِ شهره. ماجرا را پیگیر شدم و فهمیدم ماجرا از این قرار بوده:

امسال یک فرد جدید از یکی از مدرسه‌های خوب‌ترِ شهر اومده مدرسه‌ی ما، دوستم می‌گفت آدم بسیار گلابی‌ای بودن ایشون و کلا تو سری‌خور بوده. بقل دستی‌هاش هم خیلی مسخره‌ش می‌کردن، از همین شوخی‌های مدرسه‌ای که همه با هم می‌کنن. ولی مثل این‌که این آقا پسر مشکل روانی داشته. هی کسی که نیمکت عقبش می‌شسته و خیلی سربه‌سرش می‌گذاشته را تهدید می‌کرده که می‌کشمتا، چشماتو در میارما، با این کارات داری گور خودتو می‌کنی و…!! بچه‌های مدرسه‌ی خودمون هم وقتی این حرف‌ها را می‌زده بیش‌تر می‌خندیدن و خلاصه دوستم می‌گفت هرموقع حوصله‌مون سر می‌رفت یه‌کم سر به سرش می‌گذاشتیم.

دوشنبه که اون کار احمقانه رو می‌کنه زنگ‌های قبلش کسی که نیمکت عقبیش بوده خیلی سر به سرش گذاشته بوده و خلاصه کلی اعصابش خورد شده بوده (البته اون اعصابش خورد شده بوده، یعنی حرف‌هایی که بهش زده می‌شد از همون شوخی‌های معمولی هست که توی مدرسه بچه‌ها با هم می‌کنن و آخرش هم با خنده‌ی دو طرف تموم می‌شه!). ۲۰ دقیقه‌ی آخر کلاس که دین و زندگی داشتن از معلم اجازه می‌گیره و میره از توی آبدارخونه‌ی مدرسه یک چاقوی معمولی برمی‌داره و زیر کاپشنش قایم می‌کنه. وقتی برمی‌گرده ازش می‌پرسن چرا دستتو گرفتی زیر کاپشنت؟ جواب می‌ده که قلبم درد می‌کنه!

توی اون ۱۵ دقیقه دوستم می‌گفت ۱۰ بار ازم ساعت رو پرسید و می‌گفت چقدر دیگه مونده. آخرین حرفی هم که زده با بغل‌دستیش بوده که بهش گفته “بعضی وقت‌ها تصمیم‌گیری خیلی سخت می‌شه”! و کلا اون‌روز چند بار به بچه‌ها گفته که من امروز دادگاه دارم!! ۵ دقیقه مونده به خوردن زنگ پا می‌شه و داد می‌زنه “به من فحش ناموس می‌دی؟!” و چاقو را عمودی می‌گیره و سعی می‌کنه بزنه توی سر پشت سریش (دقیقا چاقو را عمودی می‌گیره! دقیقا این فیلم ترسناک‌ها رو تجسم کن :دی) اون با پا سعی می‌کنه پرتش کنه عقب ولی به‌هر حال چند جای دستش زخمی می‌شه و خون ازش میاد ولی شانسش می‌گه که بغل‌دستیش غایب بوده و از اون‌طرف نیمکت فرار می‌کنه میره دفتر مدیر (اون همه خونی که توی راهرو ریخته بود واسه همین بود، نیمکتش و در کلاسشون هم پر خون شده بود). حالا همون پسره که با چاقو داشته می‌زده خودش بدتر آسیب دیده. یه بار که محکم چاقو را آورده پایین چاقو گیر کرده توی نیمکت و دستش روی چاقو لیز خورده و از تیغه‌ش رد شده و دستش رو پاره کرده…! بعد هم چند ثانیه پس از فرار هم‌کلاسیش از چاقو و خونی که اونجا ریخته می‌ترسه و چاقو رو پرت می‌کنه اون‌طرف و میره دنبال هم‌کلاسیش… مثل اینکه تازه فهمیده چی‌کار کرده.

اون کسی که چاقو خورده را از دوران دبستان می‌شناسم، بیچاره گیر یه دیوونه افتاده! این‌جور که می‌گفتن یکی از رگ‌های دستش پاره شده بوده و همون روز عملش کردن. اون پسری هم که چاقو زده بوده دیگه نمیاد مدرسه، یعنی فکر کنم دیگه هیچ موقع اجازه نداشته باشه تحصیلاتشو ادامه بده.

طبیعتا هیچ‌موقع یک انسان عادی و نرمال دست به این کار نمی‌زنه. حتما اون شخص یک مشکل روانی داشته و… و نمی‌دونم چی بگم در موردش.

تا حالا چاقوکِشی در مدرسه ندیده بودیم که خدا را شکر در سال سوم دبیرستان به فیض رسیدیم! ولی خوب امروز که همه‌ش معلم‌ها رو تهدید می‌کردیم که هرکاری می‌گیم گوش کنن وگرنه چاقوهامونو آماده می‌کنیم 😀

نتیجه اخلاقی: توی مدرسه با هرکسی شوخی نکن، وگرنه هرچیزی ممکنه اتفاق بیفته!!

نتیجه‌ی اخلاقی‌تر: خوش‌به حالش دیگه مدرسه نمیاد 😀

آنچه در بیمارستان بر من گذشت – قسمت دوم

در قسمت اول نوشته‌ام تا اونجایی توضیح دادم که به اتاق عمل زفتم، و نهایتا بیهوش شدم، یعنی دیگه چیزی نفهمیدم از زندگی! وبرای مدت ۵-۶ ساعت مرده بودم تا اینکه دوباره در اتاق ریکاوری به هوش اومدم و بقیه‌ی زندگی که خیلی دردناک‌تر از قبل شده بود را ادامه دادم.

در این مطلب قصد دارم ماجراهای بعد از بیرون اومدن از اتاق عمل تا الان که دارم این‌ها رو می‌گم، را بنویسم!

این رو هم باز بگم که چون وضعیتی که نشستم زیاد خوب نیست، ممکنه این نوشته غلط املایی‌هایی داشته باشه!

بیشتر بخوانیدآنچه در بیمارستان بر من گذشت – قسمت دوم