خودم تجربه می‌کنم

بعضی چیز‌ها رو بایــــــد خودم تجربه کنم، بدون این‌که اهمیت بدم نظر دیگران چی هست، یا این‌که بقیه در مورد من و اون کارم چه چیزی خواهند گفت. بایـــــد خودم برم جلو و حسش کنم تا بفهمم چقدر خوب یا بده، هیچ محدودیتی هم نباید جلوم رو بگیره. چون تا وقتی خودم از نزدیک اون رو درک نکنم، نمی‌تونم درست در موردش اظهار نظر کنم. اگه هم چیزی بگم، ناقصه، اشتباهه… وقتی تجربه‌ش کردم، با خیال راحت در موردش حرف می‌زنم، فکرم هم کمتر مشغول می‌شه. من عاشق تجربه کردن چیزهای جدید هستم، و امروز این حس خیلی بیشتر از قبل شده!

پ.ن: اول که مطلب رو نوشتم همه‌ی ضمیرها، دوم شخص مفرد بود! ولی بعدا هرچی “ت” بود تبدیل شد به “م”!

نقطه‌ی "عطف"

بعضی وقت‌ها انقدر زندگی خوبه و همه‌چیز همون‌جوری پیش می‌ره که می‌خوام که برای مدت کوتاهی هم که شده همه‌ی اتفاقات بد از یادم می‌ره و خوبِ خوب زندگی می‌کنم.

مشکل اینجاست که نباید به هیچ‌چیزی بیش از حد امیدوار شد، هر چیز خوبی بعد از یه مدتی تموم می‌شه، و اتفاقات بد هم. دل بستن و وابستگی  خانه‌خراب کنه، جوری که همه‌ی اون لحضات خوب که برات به‌وجود اومده را می‌تونه توی چند لحظه نابــود کنه.

چیزی که باعث می‌شه این مطلب را تایپ کنم، فهمیدن همین نکته هست و بس. به‌هیچ چیز نباید وابستگی پیدا کرد، اگه یک مکان باشه، یا حتی یک کتاب باشه و یا یک نفر. اون مکانی که بهش وابسته می‌شی رو یک‌روز باید برای همیشه ترک کنی، کتابی که بهش دل می‌بندی بعد از یک مدت مطالبش کهنه و از رده خارج می‌شه و کسی که بهش علاقه‌مند می‌شی تنهات می‌گذاره.

هیچ‌چیز همیشه دوست‌داشتنی نمی‌مونه، پس باید جوری دوستش داشته باشم که وقتی دیگه نیست بتونم تحمل کنم…

لحظات خوش دی‌ماه و خردادماه

ماه‌های دی و خرداد همون‌طور که می‌تونه واسه یک دانش‌آموز و شایدم دانش‌جو یادآور امتحانات میان‌ترم و پایان‌ترم باشه، ممکنه برای یک فرد شاغل دو ماه معمولی از سال را تداعی کنه.

ولی خوب این پست طبیعتا با گروه اول که بنده هم جزئشم ارتباط داره، موضوع از این قرار هست که اولا باید بگم همیشه تا وقتی وارد ایام امتحانات نشدم و فقط یک برگه از برنامه‌ی امتحانات دارم احساس می‌کنم یک راه خیلی طولانی را باید طی کنم و عذاب سختی در همین دنیا در انتظارمه! ولی حقیقت اینه‌که وقتی وارد امتحانات می‌شی – یعنی اولین امتحان رو می‌دی – یهو می‌بینی زمان خیلی زودتر از اون‌چیزی که فکر می‌کنی برات می‌گذره و تا به‌خودت میای که ببینی چه گندی زدی نوبت رسیده به امتحان‌های آخر و باز تا بخوای گندی که زدی را جبران کنی امتحان‌ها تموم شده و کارنامه را دادن بهت! (جمله‌ی قبل بستگی به دانش‌آموز هم داره خُب!)

نکته‌ی دومی که می‌خوام در مورد این ایام بگم، لحاتِ خوشش هست. مطمئنا استرس امتحان و این‌که خوب بالاخره باید درس بخونی و ممکنه از درس خوشت نیاد، اون‌روز حالت خوب نباشه،‌ حوصله نداشته باشی، نفهمی، زیاد باشه و هزار دلیل دیگه باعث بشه که یه‌کم لحظات خوشت اتوماتیک زیر فشار امتحان پرس بشه! ولی حقیقت اینه‌که چند روزی در ایام امتحان‌ها هست که شاید اون روزهای سخت را هم جبران کنه، اون لحظات وقت‌هایی هستند که از جلسه‌ی امتحان برگشتی خونه و بسته به‌اینکه چقدر درس‌خون باشی از چند ساعت تا یک‌روز احساس آزادی عجیبی می‌کنی (به‌این دلیل می‌گم یک‌روز چون معمولا توی دبیرستان یک امتحان را که دادی امتحان بعدی فردا نیست، و حداقل یک روز کامل بینشون فاصله هست. حالا اگه کسی خیلی درس‌خون باشه بعد دو سه ساعت استراحت می‌ره سراغ درس امتحان بعدی، یکی هم مثل من درس را می‌گذاره واسه فردا و اون‌روز فقط استراحت می‌کنه…)

و این چند ساعت بهترین لحظات زندگی آدم می‌تونن باشن حتی، مثل الانِ من 🙂

پ.ن: من چند ساعت دیگه بیام این نوشته را بخونم گریه‌م می‌گیره که “لحظات خوش” تموم شده و باید درس بخونم 😛

دو روز اول، دبیر تاریخ، و دیگر هیچ!

در دو روزی که از مدرسه گذشت اون‌جور که فکر می‌کردم حالم به‌هم نخورده هنوز. البته یک‌سری مسائل جدای از درس، و البته مربوط به محیط مدرسه هست که یک‌کمی روی اعصابه. چیزی که توی این دو روزه فکر می‌کردم خیلی بدتر از این حرف‌ها باشه معلم‌ها هستند. نمی‌دونم چون ما سال سوم هستیم باهامون راحت‌تر هستند یا کلا معلم‌های خوبی امسال نصیبمون شدن.

الان هم واسه‌ی اینکه پستم بی‌بار نباشه (!) مطلبی که معلم تاریخ امسال در شروع درسش گفت صفحه‌ی اول کتاب‌هامون بنویسیم را می‌گذارم!

change-needed