امتحان نهایــی

همه‌ی کسایی که دیپلم دارن بدون شک تا حالا امتحانات نهایی سال سوم دبیرستان رو باید تجربه کرده باشن. امتحان‌های آخرِ سال سوم با بقیه‌ی سال‌ها تفاوت داره و کلا همه‌چیزش یه‌جور دیگه‌ست انگار!

نظم و مقررات خاص این امتحان‌ها، این‌که همه ازش صحبت می‌کنن، این‌که هم‌زمان می‌دونی همه‌ی دانش‌آموزای سال سومی دارن امتحانی مثل امتحان خودت می‌دن، قوانین نوشتنش یا حتی نوع آدم‌هایی که مسئولش هستن اون رو از همه‌ی امتحان‌های دیگه متفاوت می‌کنه.

اولین امتحان نهایی رو دیروز دادم، مثل همه‌ی امتحان نهایی‌هایی که تا حالا برگزار شده امتحان اول، دین و زندگی بود. صبح که می‌خواستم برم سر جلسه سعی کردم همه‌چیز رو ۳ ۴ بار چک کنم و بعد برم، کاری که موقع امتحان‌های پایان‌ترم سال‌های دیگه اصلا انجام نمی‌دادم.

توی راه مدرسه، وقتی منتظر اومدن سرویس بودم چند تا دختر و پسر دیدم که کتاب دین و زندگی سوم دستشون بود و داشتن می‌خوندن و این باعث شد کمی از استرسم کم بشه! البته اون موقع استرس قابل‌توجهی نداشتم.

هنوز کارت ورود به جلسه‌مو نگرفته بودم، ولی خیالم از بابت این موضوع یه‌جورایی خیلی راحت بود، چون حوزه‌ی امتحانی، دبیرستانِ خودمون بود و کارت‌ها هم دست مسئولین مدرسه‌ی خودمون بود. کارتم رو گرفتم و انداختم گردنم. یه‌سری کارت‌هاشون رو مثل من انداخته بودن گردنشون، یه‌سری گذاشته بودن زیر لباسشون، یه‌سری هم انگار مدرکِ جرمه این کارتشون، قایمش کرده بودن تو کیفشون!

در حوزه‌ای که ما امتحان می‌دادیم، بچه‌های مدرسه‌ی خودمون بودن و بچه‌های مدرسه‌ی نزدیک به‌ما که شعبه‌ی دیگه‌ای از مدرسه‌ی خودمون هست، چند‌تاییشون هم دوستای قدیمیم بودن.

آقایی که به‌نظر می‌رسید مسئول حوزه‌ی ما باشه میکروفون رو به‌دست گرفت و شروع کرد به‌حرف زدن، هیکلش ترسناک‌بود، قیافه‌اش هم. کلا اعتراف می‌کنم همه‌ی آرامشی که برای امتحان دادن توی وجودم بود، با نگاه کردن به چهره‌اش ازم گرفته شد! یک‌سری نکات در مورد امتحانات گفت، مثل اینکه سوالات باید با خودکار آبی یا مشکی جواب داده بشه، ماشین‌حساب مهندسی ممنوعه، موبایل بردن سر جلسه تخلف (تقلب) حساب می‌شه و…

شماره‌ی من ۲۳۱ بود، توی سالن امتحانات مدرسه بود صندلیم و کلا جام بدک نبود. مسئول حوزه ۳ ۴ بار تا اون موقع تذکر داده بود که موبایل داشتن سر جلسه‌ی امتحان تخلفه و از بچه‌ها خواسته بود موبایل‌هاشون رو به قسمت امور دفتری مدرسه بسپرن. من این کار رو نکرده بودم… تا این‌که برای بار پنجم وقتی روی سکو ایستاده بود پشت میکروفون یه‌جور خاصی باز نداشتن موبایل رو تاکید کرد، احساس کردم مستقیم داره با من حرف می‌زنه! چند روز قبلش هم یکی از معلم فیزیک‌ها تعریف کرده بود که سال گذشته موبایل یکی رو سر جلسه گرفته بودن و یک‌سال از امتحان محرومش کرده بودن؛ معطل نشدم… سریع پاشدم و رفتم سمت امور دفتری و گوشیم رو تحویل دادم. بعد که برگشتم دیدم یه‌سری از بچه‌ها دارن یه‌چیزی می‌نویسن. یه‌کم هول کرده بودم از کسایی که ۴ طرفم نشسته بودن پرسیدم چیکار دارن می‌کنن؟! گفتن چیز خاصی نیست… ولی نمی‌دونم چرا احساس می‌کردم دارن بهم دروغ می‌گن!! آخه یه‌سری واقعا داشتن بالای برگه‌هاشون چیزی می‌نوشتن… (بعدا فهمیدم گفته بودن بهتره اسم و فامیلتون رو بالای برگه بنویسید، ولی لزومی نداره. هرچند که ۵ دقیقه بعد از شروع امتحان از همه خواستن که اسمشون رو بنویسن!)

امتحان شروع شد، فکر کنم همه‌ی سال سومی‌ها که امتحان دین و زندگی خرداد ۸۹ رو داده باشن این رو قبول کنن که امتحان نسبت به‌سال‌های گذشته “یه‌جوری”‌تر بود! نمی‌شه گفت سخت بود، مثلا خواسته بودن سوالاتشو مفهومی‌تر کنن. بعضی سوال‌ها خیلی کلی بود و کلا با یک مقایسه‌ی ساده با سوال‌های سال‌های گذشته می‌شد به خوب نبودن سوال‌ها پی برد.

امتحانم تموم شد و از جلسه اومدم بیرون، حس می‌کردم از یک منطقه‌ی ممنوعه اومدم بیرون. تا بیست‌ودوم خرداد که آخرین امتحان نهایی سال سومم رو خواهم داد باز باید اتفاقاتی که افتاد، شبیهشون رو، تجربه کنم.

در ضمن، یه‌چیز رو خیلی دوست داشتم بعد از امتحان، که همه سومی‌ها از همه‌ی مدرسه‌ها از سر یک امتحان هماهنگ اومده بودن. احساس می‌کردم همه دارن هم‌دیگه‌رو درک می‌کنن. کلا حس جالبی داشت که قبلا، بعد از هیچ امتحانی درکش نکرده بودم.

لحظات خوش دی‌ماه و خردادماه

ماه‌های دی و خرداد همون‌طور که می‌تونه واسه یک دانش‌آموز و شایدم دانش‌جو یادآور امتحانات میان‌ترم و پایان‌ترم باشه، ممکنه برای یک فرد شاغل دو ماه معمولی از سال را تداعی کنه.

ولی خوب این پست طبیعتا با گروه اول که بنده هم جزئشم ارتباط داره، موضوع از این قرار هست که اولا باید بگم همیشه تا وقتی وارد ایام امتحانات نشدم و فقط یک برگه از برنامه‌ی امتحانات دارم احساس می‌کنم یک راه خیلی طولانی را باید طی کنم و عذاب سختی در همین دنیا در انتظارمه! ولی حقیقت اینه‌که وقتی وارد امتحانات می‌شی – یعنی اولین امتحان رو می‌دی – یهو می‌بینی زمان خیلی زودتر از اون‌چیزی که فکر می‌کنی برات می‌گذره و تا به‌خودت میای که ببینی چه گندی زدی نوبت رسیده به امتحان‌های آخر و باز تا بخوای گندی که زدی را جبران کنی امتحان‌ها تموم شده و کارنامه را دادن بهت! (جمله‌ی قبل بستگی به دانش‌آموز هم داره خُب!)

نکته‌ی دومی که می‌خوام در مورد این ایام بگم، لحاتِ خوشش هست. مطمئنا استرس امتحان و این‌که خوب بالاخره باید درس بخونی و ممکنه از درس خوشت نیاد، اون‌روز حالت خوب نباشه،‌ حوصله نداشته باشی، نفهمی، زیاد باشه و هزار دلیل دیگه باعث بشه که یه‌کم لحظات خوشت اتوماتیک زیر فشار امتحان پرس بشه! ولی حقیقت اینه‌که چند روزی در ایام امتحان‌ها هست که شاید اون روزهای سخت را هم جبران کنه، اون لحظات وقت‌هایی هستند که از جلسه‌ی امتحان برگشتی خونه و بسته به‌اینکه چقدر درس‌خون باشی از چند ساعت تا یک‌روز احساس آزادی عجیبی می‌کنی (به‌این دلیل می‌گم یک‌روز چون معمولا توی دبیرستان یک امتحان را که دادی امتحان بعدی فردا نیست، و حداقل یک روز کامل بینشون فاصله هست. حالا اگه کسی خیلی درس‌خون باشه بعد دو سه ساعت استراحت می‌ره سراغ درس امتحان بعدی، یکی هم مثل من درس را می‌گذاره واسه فردا و اون‌روز فقط استراحت می‌کنه…)

و این چند ساعت بهترین لحظات زندگی آدم می‌تونن باشن حتی، مثل الانِ من 🙂

پ.ن: من چند ساعت دیگه بیام این نوشته را بخونم گریه‌م می‌گیره که “لحظات خوش” تموم شده و باید درس بخونم 😛

فردا روز موعود است

قبلا در این مورد صحبت کرده بودم که ۲۳ خرداد باید برم تهران پیش دکترم تا ببینیم چه بلایی باید سرم بیاریم!

فردا ۲۳ خرداد هست. و داریم آماده میشیم برای رفتن به سمت دکتر جان! نمی دونم قراره چی بگه… ممکنه بگه فردا باید برم بیمارستان و آماده بشم برای عمل جراحی و ممکنه بگه برو هفته دیگه بیا! بالاخره باید یه کارایی روی من انجام بشه! 😀

نکته ی مهم این هست که توی این مدت نمی تونم اینجا رو آپ کنم – و البته نمی تونم ببینم اینترنت چه خبر شده و جای من واقعا خالی خواهد بود در اینترنت 😛 البته سیستم که هستُ مهم اینه اینترنت باشه که فکر نکنم توی بیمارستانهای ایران اینترنت معنی بده – باید بشینی توی اون تلویزیونهای کوچیک مسخره فیلمهای آبگوشتی تلویزیون خودمونو ببینی تا حوصلت سر نره! 🙁 ولی خوب من نا امید نیستم و مجهز به اونجا میرم!