یک زنگ ادبیات

سر کلاس نشستم. زنگ آخره و دبیر ادبیات نشسته روی صندلی پلاستیکی کوتاهی که به صندلی نرمی که واسه‌ی دبیرها گذاشتن ترجیهش داده و تند تند نکات درس را می‌گه تا بچه ها بنویسن. زنگ آخر که ادبیات داریم اکثر هم‌کلاسی‌ها صندلی‌هاشونو میارن عقب کلاس تا بتونن نقاشی بکشن، به دوستشون SMS بدن، با موبایلاشون بازی کنن یا به هر نحوی سر خودشون رو گرم کنن. الان شمردم؛ یک‌سوم کلاس هم دارن نکاتی که معلم میگه رو می‌نویسن (که بعدا بقیه هم کتابهای این افرادو میگیرن تا نکات رو توی یه فرصت بهتر (!) بنویسن).
زنگ ادبیات به‌خودی خود خسته کننده هست، چه برسه به اینکه زنگ آخر باشه، آخرین روز هفته باشه، تابستون باشه و اولین روز ماه رمضان باشه.
معلم خودش متوجه شرایط دردناک و وخیم بچه‌ها هست و سرشو انداخته پایین و از روی کتاب خودش متن رو می‌خونه و آرایه‌هاشو با صدای بلند می‌گه تا بچه‌ها بنویسن، هر چند دقیقه یک‌بار نگاهی به وجنات بچه‌ها می‌ندازه، و جوری که انگار چندشش شده باشه باز سرش رو می‌ندازه پایین و ادامه‌ی نکات و آرایه‌ها رو می‌گه. البته تلاش زیادی هم می‌کنه که اون یک‌سوم باقی‌مونده هم بی‌خیال نوشتن نشن؛ مثلا یه تیکه از درس رو می‌خونه و میگه “فلانی می‌دونه دارم چی میگم”، بچه‌ها هم که انگار یکی مجبورشون کرده باشه، به حرفش می‌خندن. البته مطمئنم نصفشون نمی‌دونن دارن به‌چی می‌خندن و فقط از حرکات دیگران تبعیت می‌کنن تا تو چشم نباشن، خود معلم هم که کلی ذوق می‌کنه از حرفی که زده.
چند دقیقه یکبار ساعت رو نگاه می‌کنم، لعنتی جلو نمی‌ره که! خسته‌م. دلم می‌خواد با خودم حرف بزنم، نمی‌دونم تا کی، می‌خوام کارهای مزخرفی که این مدت انجام دادم رو توجیه کنم، دلم می‌خواد غرق بشم توی فکرهام، جوری که دیگه صدای معلم برام نامفهوم بشه. انقدر تو رویاهام فرو برم که صدای زنگ رو هم نشنوم و دوستم مجبور بشه بزنه به شونه‌م تا بفهمم کلاس تموم شده و باید برم خونه. حالمو درک نمی‌کنم. ۵۰ دقیقه دیگه مونده.
این مطلب رو سر کلاس نوشتم؛ این هم سرگرمی من بود، برسم خونه منتشرش می‌کنم، یه اسپم بیشتر!

درس و مدرسه و کوفت و زهرمار

هر سال اصلا ناراحت نبودم که بفهمم الان وسط شهریور شده و دیگه چیزی به شروع مدرسه نمونده. حتی خوشحال بودم،‌ پیش خودم می‌گفتم که یک‌سال بزرگ‌تر شدم و کتاب‌هایی که سال‌های قبل دست بقیه‌ی هم مدرسه‌ای‌هام می‌دیدم رو قراره بخونم. قراره دوباره دوستام رو ببینم و هر روز پیششون باشم. قراره باز معلم‌های باحال، اخمو، اسکل و عقده‌ای بیان سر کلاس و با هرکدومشون یک خاطره‌ی چند ماهه رو بسازیم.

ولی امسال اون‌طوری نیست، من امسال باز یک‌سال بزرگ‌تر می‌شم و می‌رم سوم دبیرستان، ولی اصلا حوصله‌ی مدرسه رو ندارم. اصلا حوصله‌ی درس و مشق رو ندارم (قبلا داشتم، البته همون دو ماه اول سال!!)، حوصله‌ی شستشوی مغزی داده شدن رو ندارم، حوصله‌ی فیزیک ندارم، از فرمول بدم میاد، نمی‌خوام سال سوم رو ببینم، اسم امتحان نهایی که میاد دلم می‌خواد پودر بشم. چرا امسال این‌جوری شدم؟

تابستون امسال خیلی بهم بد گذشت. مهم‌ترین علتش هم، ۱۰۰٪ عمل پام بود. که خیلی از روزهای تابستونم را خراب کرد، الان هم داره خراب می‌کنه البته، مطمئنم می‌خواد روز‌های مدرسه‌مو هم خراب کنه. واسه خاطر همینه که حس می‌کنم هنوز از تابستون ارضا نشدم. کاش یه اتفاقی بیفته مدرسه‌ها یک‌ماه دیر‌تر شروع شه 🙁

امروز توی گودر داشتم گشت می‌زدم، دو سه تا فید در مورد مدرسه دیدم. از همون موقعی که این فید‌ها رو خوندم دچار افسردگی شدم. الان که صفحه‌ی اصلی بلاگم را باز کردم دیدم آخرین پستم که مال دیروز بود، تاریخش ۲۰ شهریوره، باز ناراحت‌تر شدم! واسه‌ی همین این مطلب شوم را می‌گذارم این‌جا تا بعدا نزنم زیر حرفم و نگم خیلی خوشحالم که مدرسه‌ها باز شده، و یادم باشه سال سوم دبیرستان قرار نیست شروعش خوشحالم کنه.

فکر نکنم توی ۱۰ روزی که به اول مهر باقی مونده نظرم در مورد شروع مدرسه عوض بشه. پس از حالا حسم رو نسبت به چند روز آینده‌م می‌گم: لعنت به اول مهر ۸۸

فردا روز موعود است

قبلا در این مورد صحبت کرده بودم که ۲۳ خرداد باید برم تهران پیش دکترم تا ببینیم چه بلایی باید سرم بیاریم!

فردا ۲۳ خرداد هست. و داریم آماده میشیم برای رفتن به سمت دکتر جان! نمی دونم قراره چی بگه… ممکنه بگه فردا باید برم بیمارستان و آماده بشم برای عمل جراحی و ممکنه بگه برو هفته دیگه بیا! بالاخره باید یه کارایی روی من انجام بشه! 😀

نکته ی مهم این هست که توی این مدت نمی تونم اینجا رو آپ کنم – و البته نمی تونم ببینم اینترنت چه خبر شده و جای من واقعا خالی خواهد بود در اینترنت 😛 البته سیستم که هستُ مهم اینه اینترنت باشه که فکر نکنم توی بیمارستانهای ایران اینترنت معنی بده – باید بشینی توی اون تلویزیونهای کوچیک مسخره فیلمهای آبگوشتی تلویزیون خودمونو ببینی تا حوصلت سر نره! 🙁 ولی خوب من نا امید نیستم و مجهز به اونجا میرم!