حرف‌های دوستانه

روز آخر کلاس‌های تابستونه‌ی مدرسه می‌خواستم برم عطرم که تموم شده بود رو عینش رو بخرم، دو تا از دوستامم همراهم اومدن. اون فروشگاهی که ازش عطرم رو خریده بودم بسته بود به خاطر همین رفتیم یکم توی پارک نشستیم.
من از قبل‌ترش داشتم به یه بنده‌خدایی با گوشی دوستم اس‌ام‌اس می‌زدم. اون کسی که بهش اس‌ام‌اس می‌زدم دوستم رو می‌شناخت و داشت یکم باهاش درد و دل می‌کرد؛ البته نمی‌دونست اون کسی که داره بهش اس‌ام‌اس می‌زنه من هستم. کل موضوع اس‌ام‌اس‌ها این بود که داشتم تلاش می‌کردم دل‌داری بهش بدم. هرچند که فهمیدم اصلا اینکاره نیستم، چون تصمیم به خودکشی گرفت! آخرش هم یهو دیگه جواب نداد!!
خلاصه اینکه تو کل مدتی که با دوستام توی پارک نشسته بودیم سرم گرم اس‌ام‌اس زدن به همون “بنده‌خدا” بود! از یه طرف هم به حرف‌هایی که اون دو تا می‌زدن گوش می‌کردم، البته داشتم همه تلاشمو می‌کردم که جمله‌های خوب واسه چیزایی که توی اس‌ام‌اس می‌گم پیدا کنم و شاید واسه همینم تمرکز کافی روی حرفای اون دو تا نداشتم و نصف حرف‌هاشون رو نمی‌فهمیدم.
حرف‌ها، حرف‌های همیشگی بود! حرف‌هایی که وقتی ۲ ۳ تا دوست صمیمی دور هم جمع می‌شن می‌زنن، حرف‌هایی که وسط بعضی جمله‌هاش یه نگاه به اطراف می‌ندازی تا مطمئن باشی این صحبت‌های محرمانه رو غریبه‌ای نمی‌شنوه.
من اون‌روز خیلی کم حرف زدم؛ فقط اونجاهایی که مجبور بودم یه چیزی رو توضیح بدم، می‌گفتمش و بعد باز بقیه‌ی اس‌ام‌اس رو تایپ می‌کردم. هرچی بیشتر حرف می‌زدیم حواسمو بیشتر به صحبتمون جمع می‌کردم، حرفشونو هم دوست داشتم هم یکم اذیتم می‌کرد؛ دوسش داشتم چون چیزهایی بود که شنیدنشون واسه‌م همیشه دوست داشتنی بوده و آزارم می‌داد چون منو یاد اتفاقات بدی می‌نداخت. وقتی “گورتون” (لقب دوستم :)) داشت حرف می‌زد زل زده بودم به کسی که از دور داشت نزدیک می‌شد و منو یاد کسی می‌نداخت، وقتی نزدیک‌تر شد دیگه نگاهش نکردم. حداقل اینو مطمئنم که توی اون ۵ دقیقه‌ای که حواسم به اون آدم بود هیچی از حرف دوستم رو نفهمیدم.
به هر حال، حرف‌هامون حرف‌هایی بودن که قبلا هم بارها تکرار شده بود و شاید اصل موضوع چیز تازه‌ای نبود. ولی همون حرف‌هایی که به‌ظاهر موضوعش تکراری شده بود، اون‌روز خیلی حالمو عوض کرد. یکم بی‌خیالم کرد، متوجه‌ام کرد که همه‌چیز اون‌قدر جدی که من فکر می‌کنم نیست، فهمیدم خیلی مثل تو قصه‌ها فکر می‌کنم، هرکسی ارزش وقت گذاشتن رو نداره… فقط یه چیز رو نفهمیدم؛ چرا قبلا این‌هارو نفهمیده بودم!؟
وقتی داشتم برمی‌گشتم خونه دوستِ همون کسی که داشتم با اس‌ام‌اس مثلا بهش دل‌داری می‌دادم بهم اس‌ام‌اس زد و کلی تشکر کرد که حرفهام خیلی روی دوستش تاثیر گذاشته و مثل اینکه مشکلش حل شده؛ اونجا دیگه مطمئن شدم “هیچی” اون‌قدر جدی که من فکر می‌کردم نبوده!! بازم فهمیدم که اینقدرها هم توی دل‌داری دادن بی‌استعداد نبودم!
خوب بودن داره حالمو بد می‌کنه؛ می‌خوام کارای ممنوعه انجام بدم. بد باشم.

پ.ن: مسافرتم! مسافرت دوست دارم 😛

احساس بد "نات فاوند"

بعضی وقت‌ها وقتی خیلی کم میارم در مورد یک‌چیزی یک‌دفعه بی‌خیال اون ماجرا می‌شم!

مثل الان که خودمم نمی‌دونم چه اشتباهی کردم که هیچ کدوم از ادامه‌ی مطالب نشون داده نمیشه 😀

خلاصه این‌که الان اون حالتی که اول حرفم گفتم بهم دست داده و باید امشب با اعصاب خورد (نسبتا!) بخوابم و فردا تحقیق و تفحس (تفحص؟ تفحث؟) بکنم ببینم چه غلطی خوردم!

فردای آن روز: درست شد 🙂