کنکوری که می‌دهیم!

سال سوم دبیرستان که بودم همه‌ی هم‌کلاسی‌ها می‌خواستن واسه کنکور سال بعد بخونن. سال سوم که تموم شد بچه‌ها دو دسته بودن، کسایی که می‌خواستن از تیر ۸۹ آماده بشن واسه‌ی کنکور و کسایی که هیچ حسی به‌کنکور نداشتن. معلم‌ها می‌گفتن هرکس از الان شروع کنه به‌درس خوندن موفق می‌شه.

کلاس‌های تابستونه‌ی مدرسه رو رفتیم و تابستون تموم شد. دو هفته استراحت داشتیم و بعدش اول مهر می‌شد و شروع کلاس‌های پیش‌دانشگاهی (یا چهارم). اون موقع بچه‌ها دو دسته بودن، یه‌سری از کاری که توی تابستون کرده بودن راضی بودن و می‌خواستن در ادامه‌ی سال هم همون کار رو ادامه بدن، و گروه دیگه کسایی که از درس نخوندن یا نوع درس خوندنشون ناراضی بودن و می‌خواستن در ادامه‌ی سال اون کم‌کاری رو جبران کنن. معلم‌ها می‌گفتن هرکس از الان شروع کنه به درس خوندن هنوز هم موفق می‌شه.

ترم اول تموم شد، ماهِ دی بودیم و دو ماه مونده بود به پایان سال ۸۹. اون موقع بچه‌ها دو دسته بودن، یه‌سری هم‌چنان داشتن باقدرت درس می‌خوندن و یه‌سری دیگه حواسشون جمع درس‌های همون سال شده بود و کنکور یادشون رفته بود. معلم‌ها هم کنکور یادشون رفته بود.

یک هفته به‌عید مونده بود، کلاس‌ها در حال تموم شدن بود و داشتیم وارد سال ۹۰ می‌شدیم. اون موقع بچه‌ها دو دسته بودن، یه‌سری تصمیم گرفته بودن تا ۳ فروردین استراحت کنن و بعد واسه هر روزِ عیدشون برنامه‌ریزی کرده بودن و یه‌سری دیگه هم یا وسایلشون رو واسه مسافرت جمع می‌کردن یا به عیدی‌هایی که قرار بود جمع کنن فکر می‌کردن. معلم‌ها درس‌هاشون عقب بود و یه هفته بیشتر وقت نداشتن، برای همین سعی می‌کردن کنکور رو بی‌اهمیت جلوه بدن و کتاب رو زودتر تموم کنن، یه‌سری از معلم‌ها هم که خیلی منظم بودن و درسشون تموم شده بود می‌گفتن دیگه چیزی به کنکور نمونده، خودتون رو آماده کنید…

وارد سال جدید شدیم، نوروز ۹۰ فرا رسید. اون موقع بچه‌ها دو دسته بودن، یه‌سری صبح ساعت ۸ پا می‌شدن از خواب، درس می‌خوندن تا ۸ شب یه‌سری دیگه هم یا مسافرت بودن یا با کامپیوتر ور می‌رفتن یا هرشب مهمونی و خلاصه بد نمی‌گذشت بهشون. خبری از معلم‌ها نبود.

عید تموم شد، حدود سه ماه به‌کنکور مونده بود. اون موقع بچه‌ها دو دسته بودن، یه‌سری هم‌چنان داشتن درس می‌خوندن یه‌سری دیگه هم شروع کرده بودن به‌درس خوندن یا حداقل تصمیم به‌درس خوندن داشتن. خبری از معلم‌ها نبود.

امتحان‌های ترم دوم شروع شد، یک‌ماهی به‌کنکور مونده بود. اون موقع بچه‌ها دو دسته بودن، یه‌سری کنکوری واسه امتحان‌ها خونده بودن یه‌سری دیگه هم واسه قبولی درس خونده بودن. معلم‌ها آسته می‌رفتن آسته می‌اومدن.

ماهِ تیر شروع شد، ۹ روز به کنکور مونده بود. اون موقع بچه‌ها دو دسته بودن، یه‌سری درس خوندن رو گذاشته بودن کنار و داشتن یک مرور کلی روی درس‌هاشون می‌کردن و تست‌زنی‌شون رو قوی‌تر می‌کردن یه‌سری دیگه هم ساعت‌های درس خوندنشون از ۶ ساعت در روز زده بود بالا. معلم‌ها داشتن واسه کنکوری‌های ۹۱ سر کلاس‌های تابستونه‌شون حرف می‌زدن.

شب کنکور فرا رسید. اون موقع بچه‌ها دو دسته بودن، استرس یه‌سری رو خیلی آزار می‌داد و یه‌سری دیگه رو کمتر. به‌نظر می‌رسه اون شب معلم‌ها بی‌استرس خوابیده باشن.

۹ تیر رفتیم سر جلسه‌ی کنکور. همه‌ی بچه‌ها سر جلسه‌ی کنکور بودن. کنکور رو هم با هم تموم کردن. الان کنکورمون تموم شده. بچه‌ها… دو دسته هستن! یه‌سری استرس ۱۵ مرداد رو دارن تا نتایج کنکور بیاد یه‌سری دیگه هم دارن از تابستون لذت می‌برن…

هنوز ۱۵ مرداد نشده.

من امسال کنکور دادم…

بار اول

بار اول بود، استرس زیاد و نگرانی از خراب‌کاری حالم را بدتر از اون چیزی که بود می‌کرد.

ولی بالاخره تونستم، فکر هم می‌کنم که خوب انجامش دادم. اتفاقات خودش اون‌جوری که باید می‌افتاد، شکل گرفت و من فقط اون چیزی که باید انجام می‌دادم را عملی کردم، بدون این‌که از قبل چندین ساعت روش فکر کنم. فقط یک‌بار، بارِ اول بود! دیگه هرچه‌قدر هم انجامش بدم مثل بار اول اون استرس و نگرانی دوست‌داشتنی رو نداره.

لحظات خوش دی‌ماه و خردادماه

ماه‌های دی و خرداد همون‌طور که می‌تونه واسه یک دانش‌آموز و شایدم دانش‌جو یادآور امتحانات میان‌ترم و پایان‌ترم باشه، ممکنه برای یک فرد شاغل دو ماه معمولی از سال را تداعی کنه.

ولی خوب این پست طبیعتا با گروه اول که بنده هم جزئشم ارتباط داره، موضوع از این قرار هست که اولا باید بگم همیشه تا وقتی وارد ایام امتحانات نشدم و فقط یک برگه از برنامه‌ی امتحانات دارم احساس می‌کنم یک راه خیلی طولانی را باید طی کنم و عذاب سختی در همین دنیا در انتظارمه! ولی حقیقت اینه‌که وقتی وارد امتحانات می‌شی – یعنی اولین امتحان رو می‌دی – یهو می‌بینی زمان خیلی زودتر از اون‌چیزی که فکر می‌کنی برات می‌گذره و تا به‌خودت میای که ببینی چه گندی زدی نوبت رسیده به امتحان‌های آخر و باز تا بخوای گندی که زدی را جبران کنی امتحان‌ها تموم شده و کارنامه را دادن بهت! (جمله‌ی قبل بستگی به دانش‌آموز هم داره خُب!)

نکته‌ی دومی که می‌خوام در مورد این ایام بگم، لحاتِ خوشش هست. مطمئنا استرس امتحان و این‌که خوب بالاخره باید درس بخونی و ممکنه از درس خوشت نیاد، اون‌روز حالت خوب نباشه،‌ حوصله نداشته باشی، نفهمی، زیاد باشه و هزار دلیل دیگه باعث بشه که یه‌کم لحظات خوشت اتوماتیک زیر فشار امتحان پرس بشه! ولی حقیقت اینه‌که چند روزی در ایام امتحان‌ها هست که شاید اون روزهای سخت را هم جبران کنه، اون لحظات وقت‌هایی هستند که از جلسه‌ی امتحان برگشتی خونه و بسته به‌اینکه چقدر درس‌خون باشی از چند ساعت تا یک‌روز احساس آزادی عجیبی می‌کنی (به‌این دلیل می‌گم یک‌روز چون معمولا توی دبیرستان یک امتحان را که دادی امتحان بعدی فردا نیست، و حداقل یک روز کامل بینشون فاصله هست. حالا اگه کسی خیلی درس‌خون باشه بعد دو سه ساعت استراحت می‌ره سراغ درس امتحان بعدی، یکی هم مثل من درس را می‌گذاره واسه فردا و اون‌روز فقط استراحت می‌کنه…)

و این چند ساعت بهترین لحظات زندگی آدم می‌تونن باشن حتی، مثل الانِ من 🙂

پ.ن: من چند ساعت دیگه بیام این نوشته را بخونم گریه‌م می‌گیره که “لحظات خوش” تموم شده و باید درس بخونم 😛

احساس بد "نات فاوند"

بعضی وقت‌ها وقتی خیلی کم میارم در مورد یک‌چیزی یک‌دفعه بی‌خیال اون ماجرا می‌شم!

مثل الان که خودمم نمی‌دونم چه اشتباهی کردم که هیچ کدوم از ادامه‌ی مطالب نشون داده نمیشه 😀

خلاصه این‌که الان اون حالتی که اول حرفم گفتم بهم دست داده و باید امشب با اعصاب خورد (نسبتا!) بخوابم و فردا تحقیق و تفحس (تفحص؟ تفحث؟) بکنم ببینم چه غلطی خوردم!

فردای آن روز: درست شد 🙂

شکنجه از نوع پزشکی، فیزیوتراپی

دردها انواع مختلفی دارن، بعضی دردها لحظه‌ای به وجود میان ولی در طول چند ساعت شخص را آزار می‌دن، بعضی دیگه همون لحظه فقط به‌وجود میان و نهایتا بعد از چند ثانیه از بین می‌رن، همین‌جوری به‌نظرم می‌شه درجه بندیش کرد به انواع دیگه‌ی دردهای معمولی، زیاد، خیلی زیاد و…؟!!

تا الان سه روز، و به عبارتی ۳ جلسه هست که مشرف می‌شیم به فیزیوتراپی، اصولا مناسب هست برای خم کردن زانو یا دست (بعد از عمل جراحی که مدتی با اون قسمت از بدن کار نشده)، یا رفع دردهایی که ناشی از مشکلاتی مثل آرتروز هست. ولی مشکل این هست که هر روز آن‌چنان دردی حس می‌کنم که مطمئنا ۱۰ مرتبه قوی‌تر از درد “خیلی زیاد” هست. چون زانوی مبارک بنده بعد از عمل جراحی که روشون انجام شده مشکلاتی در خم شدندش به وجود اومده و شاید ۶۰ – ۷۰ درجه خم می‌شه. (تازه نه به‌راحتی)

مشکل از جایی شروع می‌شه که بعد از گرم کردن زانو، مالیدن یک سری پمادیجات روی اون و دادن شوک به کل پا (با برق)، می‌رسیم به غول مرحله‌ی آخر بازی! یعنی خود جناب دکتر… وای زانوم درد گرفت بهش فکر کردم. میاد کنارم می‌ایسته و ازم می‌خوام به پشت بخوابم. بهم می‌گه با کمک اون پام زانومو تا جایی که می‌تونم خم کنم. بعد از ۵ ثانیه یک‌دفعه خودش دستش رو می‌گذاره پشت پام و تا جایی که می‌تونه فشار می‌ده… 🙁 از زانوم چندین بار صدای “تق‌تق” میاد که دیوانم می‌کنه. با تمام وجودم داد می‌زنم و شروع می‌کنم به گریه کردن. پدرم که باهام به اون‌جا میاد دستامو می‌گیره و دلداری می‌ده، التماس می‌کنم و از اون مرد می‌خوام که کارشو متوقف کنه، بهم میگه دیگه زانومو خم نمی‌کنه و همون‌جا نگه داشته. ولی مهم اینه‌که در زانوم درد خیلی زیادی به‌وجود اومده. در کم‌تر از ۱۰ ثانیه اندازه‌ی یک ظرف اشک ناخواسته از چشمام میاد و عرق می‌کنم. هنوز به داد زدنم ادامه می‌دم تا وقتی که پامو ول کنه و بگذاره روی تخت. بعدش هم غر می‌زنه و می‌گه باید پات بیش‌تر از این‌ها خم بشه! گریه‌ام قطع نمی‌شه چون درد پام هنوز خیلی آزار دهنده‌ست.

بابامو تهدید می‌کنم که فردا دیگه نمیام این‌جا و ترجیح می‌دم زانوم بیش‌تر از ۸۰ – ۹۰ درجه خم نشه (هرچند که اون ۹۰ درجه هم تا چند دقیقه بعد از خم شدن زانو توسط دکتر، دووم نمیاره!) با صدایی که زیاد هم بلند نیست، به دکتر بی‌ادبی می‌کنم تا دردم تسکین پیدا کنه!

خلاصه این‌که کار ما تموم می‌شه و پدرم وقت می‌گیره واسه جلسه‌ی فردا، همون ساعت و همون موقع. از وقتی می‌شینم توی ماشین دچار استرس شدیدی می‌شم، واسه‌ی فردا! حتی مادر و پدرم هم از حرف‌هام این موضوع را متوجه می‌شن و مادرم ابراز نگرانی می‌کنه و ازم می‌خواد انقدر در موردش فکر نکنم. ولی نمی‌شه… نمی‌شه… نمی‌شه…

تا فردا دیگه آرامش ندارم، شب خواب فیزیوتراپی رو می‌بینم، روز به دردی که در فیزیوتراپی کشیدم فکر می‌کنم، فرداش به دردی که در انتظارمه فکر می‌کنم، و هرچه به جلسه‌ی فیزیوتراپی نزدیک‌تر می‌شم احساس ترس عجیبی وجودم را فرا می‌گیره. فعلا که ۳ روزه این شده نحوه‌ی زندگی جدید من! واقعا ازش بیزارم. دوست دارم همین الان از خواب بیدار بشم و ببینم این ۳ روز را داشتم خواب می‌دیدم و از فردا دیگه قرار نیست برم فیزیوتراپی. ای‌ ‌کاش زود‌تر تموم بشه 🙁

شما هم همین الان می‌تونید ۴ ۵ بار زانوتون را خم و راست کنید و بعد خدا را به‌خاطر همین موضوع که شاید واسه‌ی بعضی‌ها خیلی ساده باشه، شکر کنید.