خانوم‌های محترم طبقه‌ی بالا!

۱۷ خرداد ۱۳۸۹

دو تا دختر اعصاب‌خوردکن به آپارتمان طبقه‌ی بالایی من نقل مکان کردن.
من مجبورم به هر حرف بی‌خودی که می‌زنن گوش بکنم.
این‌ها نامه‌هایی هستن از طرف من به اون‌ها.

نوشته‌ی بالا می‌تونه عنوان یک وبلاگ باشه!

در وبلاگ Dear Girls Above Me، این آقا هر روز نامه‌هایی رو از طریق بلاگش به دو تا دختر که انگار صدای همه‌ی کارهاشون به گوشش می‌رسه، می‌نویسه!

خیلی از نوشته‌ها بیشتر جنبه‌ی طنز داره و مثلا قسمتی از صحبت‌های اون دو تا رو در موردش اظهار نظر کرده، یا نظرش را در مورد کارهای مختلفشون گفته، هر نامه‌ای که هرروز نوشته می‌شه هم یکی دو خط بیشتر نیست.

شاید خوندن بخشی از این بلاگ خالی از لطف نباشه!

اگه یک کلمه جاش عوض می‌شد، امروز.

۱۳ خرداد ۱۳۸۹

+ نه، دیگه نمی‌تونم.

- آهان، باشه.

اگه اینجوری بشه، اگه جای “آره”‌با یک “نه” عوض بشه، بعضی وقت‌ها، خیلی فرصت‌ها رو به‌باد می‌ده و خیلی آرزوها رو به ناامیدی تبدیل می‌کنه. اگه یک جواب مثبت به جواب منفی تبدیل بشه شاید خیلی چیزها عوض بشه، ممکنه زندگی تباه بشه، معلوم نیست تا کی اثرش روی آدم بمونه، من یکی که به‌راحتی چیزی رو فراموش نمی‌کنم، خدا می‌دونه جواب منفی دادن به یک درخواست چقدر می‌تونه یکی رو بشکنه… اگه امروز من “نه” می‌شنیدم الان این مطلب رو نمی‌نوشتم، شاید اصلا به‌فکر نوشتنش نمی‌افتادم. حال خیلی بد می‌شد، پس خوشحالم که اون‌طور نشد.

امتحان نهایــی

۲ خرداد ۱۳۸۹

همه‌ی کسایی که دیپلم دارن بدون شک تا حالا امتحانات نهایی سال سوم دبیرستان رو باید تجربه کرده باشن. امتحان‌های آخرِ سال سوم با بقیه‌ی سال‌ها تفاوت داره و کلا همه‌چیزش یه‌جور دیگه‌ست انگار!

نظم و مقررات خاص این امتحان‌ها، این‌که همه ازش صحبت می‌کنن، این‌که هم‌زمان می‌دونی همه‌ی دانش‌آموزای سال سومی دارن امتحانی مثل امتحان خودت می‌دن، قوانین نوشتنش یا حتی نوع آدم‌هایی که مسئولش هستن اون رو از همه‌ی امتحان‌های دیگه متفاوت می‌کنه.

اولین امتحان نهایی رو دیروز دادم، مثل همه‌ی امتحان نهایی‌هایی که تا حالا برگزار شده امتحان اول، دین و زندگی بود. صبح که می‌خواستم برم سر جلسه سعی کردم همه‌چیز رو ۳ ۴ بار چک کنم و بعد برم، کاری که موقع امتحان‌های پایان‌ترم سال‌های دیگه اصلا انجام نمی‌دادم.

توی راه مدرسه، وقتی منتظر اومدن سرویس بودم چند تا دختر و پسر دیدم که کتاب دین و زندگی سوم دستشون بود و داشتن می‌خوندن و این باعث شد کمی از استرسم کم بشه! البته اون موقع استرس قابل‌توجهی نداشتم.

هنوز کارت ورود به جلسه‌مو نگرفته بودم، ولی خیالم از بابت این موضوع یه‌جورایی خیلی راحت بود، چون حوزه‌ی امتحانی، دبیرستانِ خودمون بود و کارت‌ها هم دست مسئولین مدرسه‌ی خودمون بود. کارتم رو گرفتم و انداختم گردنم. یه‌سری کارت‌هاشون رو مثل من انداخته بودن گردنشون، یه‌سری گذاشته بودن زیر لباسشون، یه‌سری هم انگار مدرکِ جرمه این کارتشون، قایمش کرده بودن تو کیفشون!

در حوزه‌ای که ما امتحان می‌دادیم، بچه‌های مدرسه‌ی خودمون بودن و بچه‌های مدرسه‌ی نزدیک به‌ما که شعبه‌ی دیگه‌ای از مدرسه‌ی خودمون هست، چند‌تاییشون هم دوستای قدیمیم بودن.

آقایی که به‌نظر می‌رسید مسئول حوزه‌ی ما باشه میکروفون رو به‌دست گرفت و شروع کرد به‌حرف زدن، هیکلش ترسناک‌بود، قیافه‌اش هم. کلا اعتراف می‌کنم همه‌ی آرامشی که برای امتحان دادن توی وجودم بود، با نگاه کردن به چهره‌اش ازم گرفته شد! یک‌سری نکات در مورد امتحانات گفت، مثل اینکه سوالات باید با خودکار آبی یا مشکی جواب داده بشه، ماشین‌حساب مهندسی ممنوعه، موبایل بردن سر جلسه تخلف (تقلب) حساب می‌شه و…

شماره‌ی من ۲۳۱ بود، توی سالن امتحانات مدرسه بود صندلیم و کلا جام بدک نبود. مسئول حوزه ۳ ۴ بار تا اون موقع تذکر داده بود که موبایل داشتن سر جلسه‌ی امتحان تخلفه و از بچه‌ها خواسته بود موبایل‌هاشون رو به قسمت امور دفتری مدرسه بسپرن. من این کار رو نکرده بودم… تا این‌که برای بار پنجم وقتی روی سکو ایستاده بود پشت میکروفون یه‌جور خاصی باز نداشتن موبایل رو تاکید کرد، احساس کردم مستقیم داره با من حرف می‌زنه! چند روز قبلش هم یکی از معلم فیزیک‌ها تعریف کرده بود که سال گذشته موبایل یکی رو سر جلسه گرفته بودن و یک‌سال از امتحان محرومش کرده بودن؛ معطل نشدم… سریع پاشدم و رفتم سمت امور دفتری و گوشیم رو تحویل دادم. بعد که برگشتم دیدم یه‌سری از بچه‌ها دارن یه‌چیزی می‌نویسن. یه‌کم هول کرده بودم از کسایی که ۴ طرفم نشسته بودن پرسیدم چیکار دارن می‌کنن؟! گفتن چیز خاصی نیست… ولی نمی‌دونم چرا احساس می‌کردم دارن بهم دروغ می‌گن!! آخه یه‌سری واقعا داشتن بالای برگه‌هاشون چیزی می‌نوشتن… (بعدا فهمیدم گفته بودن بهتره اسم و فامیلتون رو بالای برگه بنویسید، ولی لزومی نداره. هرچند که ۵ دقیقه بعد از شروع امتحان از همه خواستن که اسمشون رو بنویسن!)

امتحان شروع شد، فکر کنم همه‌ی سال سومی‌ها که امتحان دین و زندگی خرداد ۸۹ رو داده باشن این رو قبول کنن که امتحان نسبت به‌سال‌های گذشته “یه‌جوری”‌تر بود! نمی‌شه گفت سخت بود، مثلا خواسته بودن سوالاتشو مفهومی‌تر کنن. بعضی سوال‌ها خیلی کلی بود و کلا با یک مقایسه‌ی ساده با سوال‌های سال‌های گذشته می‌شد به خوب نبودن سوال‌ها پی برد.

امتحانم تموم شد و از جلسه اومدم بیرون، حس می‌کردم از یک منطقه‌ی ممنوعه اومدم بیرون. تا بیست‌ودوم خرداد که آخرین امتحان نهایی سال سومم رو خواهم داد باز باید اتفاقاتی که افتاد، شبیهشون رو، تجربه کنم.

در ضمن، یه‌چیز رو خیلی دوست داشتم بعد از امتحان، که همه سومی‌ها از همه‌ی مدرسه‌ها از سر یک امتحان هماهنگ اومده بودن. احساس می‌کردم همه دارن هم‌دیگه‌رو درک می‌کنن. کلا حس جالبی داشت که قبلا، بعد از هیچ امتحانی درکش نکرده بودم.

در صفحه‌ی اول گوگل PAC-MAN بازی کنید

۱ خرداد ۱۳۸۹

شاید تقریبا همه با بازی PAC-MAN آشنایی داشته باشند، بازی محبوبی که همه روی آتاری و سگا تجربه‌ی بازی کردنش رو داشتیم.

از دیروز، گوگل برای جشن گرفتن سی‌امین سال‌گرد تولد PAC-MAN این‌بار لوگوی صفحه‌ی اول خودش را به این بازی تبدیل کرده! به صفحه‌ی اول گوگل برید و روی “Insert Coin” کلیک کنید و شروع کنید به بازی کردن!

در بازی PAC-MAN بعد از انجام ۲۵۵ مرحله، در مرحله‌ی ۲۵۶ آخرین صفحه‌ی پیروزی به‌شما نشون داده می‌شه. حاضرید ۲۵۶ بار بازی کنید تا ببینید آخرش چی می‌شه؟

این تصویر لوگوی گوگل به‌مناسبت تولد سی سالگی PAC-MAN هست:

عاقبت اینترنت در سال ۲۰۴۰!

۳۰ اردیبهشت ۱۳۸۹

روند رشد کاربران و فعالیت‌هاشون در فیس‌بوک، شاید باعث بشه چند سال دیگه همچین چیزی واقعا اتفاق بیفته!

۱٫ پسر: پدر، “اینترنت” چیه؟

۲٫ …

۳٫ پدر: قبلا اسمش رو شنیدم. فکر کنم همون چیزیه که باهاش از فیس‌بوک استفاده می‌کنیم!

RSS