وقتی رفع فیلتر شدم

۱۳ بهمن ۱۳۸۸

مدتی پیش مطلبی ارسال کردم با اسم “وقتی فیلتر شدم…“، از اون موقع حدود یک ماه می‌گذره. حالا مطلبی می‌نویسم با عنوانی شبیه به عنوان همون مطلب، فقط یک “رفع” بهش اضافه شده!

از همون لحظه‌ای که متوجه فیلتر شدن دامینم شدم همه‌جوره تلاش کردم تا ببینم مشکل از کجا بوده و برای چی این اتفاق افتاده، و چجوری می‌شه حلش کرد!

با پیگیری‌هایی که انجام دادم و بعد از چندین ایمیل که مخابرات بهشون جوابی نداد بالاخره جواب اومد که سایتم توسط یک سازمان دیگه فیلتر شده (در مطلب قبلی اشاره کردم بهش) راستش همه‌ی این مدت شک داشتم که تلاش برای رفع فیلتر پارسی‌کده را ادامه بدم یا نه ولی خوب، علاقه‌ی زیادم به اینجا باعث شد همه‌ی کارهایی که خواسته شده بود را انجام بدم و بالاخره دیروز پارسی‌کده رفع فیلتر شد :) بهترین خبری که توی این چند وقت بهم رسید همین بود، یعنی آزاد شدن بلاگم!

به‌هر حال، خیلی خیلی خوشحالم که باز پارسی‌کده راحت و روون قابل مشاهده‌ست و امیدوارم دوباره اینجور اتفاقی برام نیفته؛ با این حال این اتفاق هرچقدر هم که بد بود تجربه‌ای شد برام که حداقل بعدها این تجربیات را در اختیار بقیه‌ی کسایی که فیلتر می‌شن بگذارم :D

روال گذاشتن مطالب هم مثل قبله، احتمالا هم پرانرژی‌تر از قبل!!

  • Share/Bookmark

داری یا نه؟

۲۷ دی ۱۳۸۸

داشتن این دو چیز در کنار هم سخته، ولی اگر اولی رو داشته باشی به‌طبع خیلی راحت‌تر می‌تونی دومی را هم داشته باشی. ولی مردم متفاوتن و هیچ‌کس مثل دیگری نیست، خودم رو هم عرض خواهم کرد.

یک‌سری کلا دارن! یعنی هم دارن و هم دارن، که این افراد در دنیا خوشبخت و در آخرت خوشبخت‌تر خواهند بود. در وصف همین گروه همین بس که هم خودشان، و هم خدایشان از آنها خشنود است و جایگاهشان فردوس الهی‌ست!

یک‌سری اولی را دارن، دومی را ندارن؛ البته همون‌طور که گفتم اگر اولی رو شما داشته باشی، دومی خودش می‌تونه بیاد، یکم کمر همت را ببند (یا سفت کن، نمی‌دونم کدومشه) و برو جهت داشتن مورد دوم. موفق خواهی شد، نشدی هرچی خواستی فحش بده. (آینه!!)

بعضی‌ها هستن که ندارن، ولی دارن؛ کلا به این افراد می‌گیم خوش‌شانس (بی‌ادبی‌تر هم داره که چون بچه میاد این‌جا نمی‌گیم)، خیلی مهمه نداشته باشی ولی داشته باشی. باید ریشه‌یابی بشه دید این افراد چجوری دارن، و شانس چجوری در خونه‌شون را زده. این گروه حتی با فعالیت بیشتر می‌تونن به گروه بعدی هم خدمت‌رسانی کنن و راهنمایی‌شون کنن.

گروه آخر اسفل‌السافلین‌ای هستند در نوع خودشون، که هم اونو ندارن، هم اون یکی رو. وای وای وای، در دنیا اگر دچار عذاب الهی نشن و به فاک نرن در آخرت حتما به پَست‌ترین مرتبه‌های جهنمی می‌رسن. زندگی دنیوی این افراد همه‌اش به گهی می‌گذره و اصلا راه نداره که یه‌لحظه احساس خوش‌بختی که گروه اول دارن، سراغشون بیاد؛ یا احساس امید موجود در گروه دوم؛ یا شاید احساس خوش‌شانسی گروه سوم، مگر این‌که از بیانات گروه سوم که شانسی شانسی بدون داشتن اولی، دومی را دارن بهره‌مند بشن و از این پستی نجات پیدا کنن. در غیر این‌صورت از حیوان پست‌تر هستند، خدا شاهده!!

و نهایتا این‌جانب جزء گروه چهارم هستم و به‌این علت که از زندگی شرم‌گونه‌ی این افراد مطلع بودم، اطلاعات بیشتری از اون‌ها تونستم در اختیار ملت قرار بدم تا حواسشون باشه هم خودشون این‌جوری نباشن هم تا حد امکان از این افراد فاصله بگیرن.

شما چی، داری یا نه؟

  • Share/Bookmark

حفاظت شده: دـوـیرـپ

۲۶ دی ۱۳۸۸

این نوشته با رمز محافظت شده است. برای نمایش رمز خود را بنویسید:


  • Share/Bookmark

لحظات خوش دی‌ماه و خردادماه

۲۲ دی ۱۳۸۸

ماه‌های دی و خرداد همون‌طور که می‌تونه واسه یک دانش‌آموز و شایدم دانش‌جو یادآور امتحانات میان‌ترم و پایان‌ترم باشه، ممکنه برای یک فرد شاغل دو ماه معمولی از سال را تداعی کنه.

ولی خوب این پست طبیعتا با گروه اول که بنده هم جزئشم ارتباط داره، موضوع از این قرار هست که اولا باید بگم همیشه تا وقتی وارد ایام امتحانات نشدم و فقط یک برگه از برنامه‌ی امتحانات دارم احساس می‌کنم یک راه خیلی طولانی را باید طی کنم و عذاب سختی در همین دنیا در انتظارمه! ولی حقیقت اینه‌که وقتی وارد امتحانات می‌شی – یعنی اولین امتحان رو می‌دی – یهو می‌بینی زمان خیلی زودتر از اون‌چیزی که فکر می‌کنی برات می‌گذره و تا به‌خودت میای که ببینی چه گندی زدی نوبت رسیده به امتحان‌های آخر و باز تا بخوای گندی که زدی را جبران کنی امتحان‌ها تموم شده و کارنامه را دادن بهت! (جمله‌ی قبل بستگی به دانش‌آموز هم داره خُب!)

نکته‌ی دومی که می‌خوام در مورد این ایام بگم، لحاتِ خوشش هست. مطمئنا استرس امتحان و این‌که خوب بالاخره باید درس بخونی و ممکنه از درس خوشت نیاد، اون‌روز حالت خوب نباشه،‌ حوصله نداشته باشی، نفهمی، زیاد باشه و هزار دلیل دیگه باعث بشه که یه‌کم لحظات خوشت اتوماتیک زیر فشار امتحان پرس بشه! ولی حقیقت اینه‌که چند روزی در ایام امتحان‌ها هست که شاید اون روزهای سخت را هم جبران کنه، اون لحظات وقت‌هایی هستند که از جلسه‌ی امتحان برگشتی خونه و بسته به‌اینکه چقدر درس‌خون باشی از چند ساعت تا یک‌روز احساس آزادی عجیبی می‌کنی (به‌این دلیل می‌گم یک‌روز چون معمولا توی دبیرستان یک امتحان را که دادی امتحان بعدی فردا نیست، و حداقل یک روز کامل بینشون فاصله هست. حالا اگه کسی خیلی درس‌خون باشه بعد دو سه ساعت استراحت می‌ره سراغ درس امتحان بعدی، یکی هم مثل من درس را می‌گذاره واسه فردا و اون‌روز فقط استراحت می‌کنه…)

و این چند ساعت بهترین لحظات زندگی آدم می‌تونن باشن حتی، مثل الانِ من :)

پ.ن: من چند ساعت دیگه بیام این نوشته را بخونم گریه‌م می‌گیره که “لحظات خوش” تموم شده و باید درس بخونم :P

  • Share/Bookmark

خدا هست؛ خدا برای سختی‌ها هست.

۲۲ دی ۱۳۸۸

یک‌سال پیش پسرکی هر روز توی دلش غر می‌زد و با خدای خودش صحبت می‌کرد، پسرک دنبال جواب سریع بود، خدا هم جوابش را نمی‌داد. پسرک بعضی روزها که خوشحال بود خدا را از یاد می‌برد. وقت‌هایی که دلش می‌گرفت با خدا دردودل می‌کرد و خودش را برای او لوس می‌کرد، خدا جوابش را نمی‌داد. وقت‌هایی که از موضوعی ناراحت می‌شد به همه ناسزا می‌گفت، به خدا هم. فردایش هم سعی می‌کرد از دل خدا در بیاورد و برای او توضیح می‌داد که مشکلاتش خیلی زیاد شده بوده و چیزی غیر از خدا بر او مسلط شده و برای خدا شرط می‌گذاشت که اگر مشکلاتش حل بشود دیگر آن اتفاق نمی‌افتد.

شش یا شایدم هفت ماه پیش اتفاق بزرگی قرار بود بیفتد، پسرک استرس داشت. دیگر خوشحالی در زندگی‌اش نبود، پس همه‌اش به‌یاد خدا بود، بیشتر اوقات با او دردودل می‌کرد و خیلی کم‌تر به او ناسزا می‌گفت. به خدا “نیاز” داشت. پس هرشب ساعت‌ها با خدا اتمام حجت می‌کرد! مظلوم‌نمایی هم باعث شده بود احساس کند خدا می‌خواهد بالاخره جوابش را بدهد. “اتفاق بزرگ” افتاد؛ پسرک از نتیجه‌ی کار راضی بود، همه‌چیز باب میل او نبود ولی راضی بود، احساس می‌کرد بالاخره خدایش کمی هم به‌او محل گذاشته. تا چند هفته بعدش خبری از ناسزا گفتن و غر زدن نبود، فقط وقتی یاد خدا می‌افتاد لبخندی می‌زد و تشکر می‌کرد به‌خاطر جوابی که از خدا گرفته بود.

زمان گذشت، آن چیزی که پسرک فکر می‌کرد لطف بزرگ خدا بوده برایش عادی شد، انگار از اول همه‌چیز همان‌شکلی بوده و سال‌ها برای بهتر شدن ناله سر نمی‌داده، ناسزا نمی‌گفته، غر نمی‌زده و گریه نمی‌کرده. کم‌کم غر زدن‌ها شروع شد. پسرک تازه فهمیده بود مشکلات خیلی بیشتر از آن‌چیزی هستند که او فکر می‌کرده و با حل شدن یک مشکل بزرگ انگار ده‌ها مشکل کوچک و بزرگ دیگر از دل آن مشکل، بیرون آمده بود! کم‌کم نه‌تنها تشکرش را از خدا پس گرفت، بلکه توقعش خیلی بالاتر از قبل رفته بود و احساس می‌کرد خدا باید به همه‌ی خواسته‌های خوب و بدش پاسخ بدهد.

پسرک لطف خدا را یادش رفته، هنوز کارش به فحش دادن و ناسزا نرسیده، ولی زیاد غر می‌زند. او فراموش کرده آنچه به‌سرش آمده را، به‌درستی که لیاقتش خیلی کمتر از آن‌چیزی بوده که هست. و از خدایش چه بگویم؛ چقدر بزرگ است و چقدر صبور، به‌درستی که لیاقتش خدا بودن است اما لیاقت پسرک کمتر از یک بنده…

- دعا می‌کنم مرگم زمانی باشه که تازه خدا گره‌ای از مشکلم باز کرده باشه و در حال شکر کردنش باشم…

  • Share/Bookmark
RSS