کنکوری که می‌دهیم!

سال سوم دبیرستان که بودم همه‌ی هم‌کلاسی‌ها می‌خواستن واسه کنکور سال بعد بخونن. سال سوم که تموم شد بچه‌ها دو دسته بودن، کسایی که می‌خواستن از تیر ۸۹ آماده بشن واسه‌ی کنکور و کسایی که هیچ حسی به‌کنکور نداشتن. معلم‌ها می‌گفتن هرکس از الان شروع کنه به‌درس خوندن موفق می‌شه.

کلاس‌های تابستونه‌ی مدرسه رو رفتیم و تابستون تموم شد. دو هفته استراحت داشتیم و بعدش اول مهر می‌شد و شروع کلاس‌های پیش‌دانشگاهی (یا چهارم). اون موقع بچه‌ها دو دسته بودن، یه‌سری از کاری که توی تابستون کرده بودن راضی بودن و می‌خواستن در ادامه‌ی سال هم همون کار رو ادامه بدن، و گروه دیگه کسایی که از درس نخوندن یا نوع درس خوندنشون ناراضی بودن و می‌خواستن در ادامه‌ی سال اون کم‌کاری رو جبران کنن. معلم‌ها می‌گفتن هرکس از الان شروع کنه به درس خوندن هنوز هم موفق می‌شه.

ترم اول تموم شد، ماهِ دی بودیم و دو ماه مونده بود به پایان سال ۸۹. اون موقع بچه‌ها دو دسته بودن، یه‌سری هم‌چنان داشتن باقدرت درس می‌خوندن و یه‌سری دیگه حواسشون جمع درس‌های همون سال شده بود و کنکور یادشون رفته بود. معلم‌ها هم کنکور یادشون رفته بود.

یک هفته به‌عید مونده بود، کلاس‌ها در حال تموم شدن بود و داشتیم وارد سال ۹۰ می‌شدیم. اون موقع بچه‌ها دو دسته بودن، یه‌سری تصمیم گرفته بودن تا ۳ فروردین استراحت کنن و بعد واسه هر روزِ عیدشون برنامه‌ریزی کرده بودن و یه‌سری دیگه هم یا وسایلشون رو واسه مسافرت جمع می‌کردن یا به عیدی‌هایی که قرار بود جمع کنن فکر می‌کردن. معلم‌ها درس‌هاشون عقب بود و یه هفته بیشتر وقت نداشتن، برای همین سعی می‌کردن کنکور رو بی‌اهمیت جلوه بدن و کتاب رو زودتر تموم کنن، یه‌سری از معلم‌ها هم که خیلی منظم بودن و درسشون تموم شده بود می‌گفتن دیگه چیزی به کنکور نمونده، خودتون رو آماده کنید…

وارد سال جدید شدیم، نوروز ۹۰ فرا رسید. اون موقع بچه‌ها دو دسته بودن، یه‌سری صبح ساعت ۸ پا می‌شدن از خواب، درس می‌خوندن تا ۸ شب یه‌سری دیگه هم یا مسافرت بودن یا با کامپیوتر ور می‌رفتن یا هرشب مهمونی و خلاصه بد نمی‌گذشت بهشون. خبری از معلم‌ها نبود.

عید تموم شد، حدود سه ماه به‌کنکور مونده بود. اون موقع بچه‌ها دو دسته بودن، یه‌سری هم‌چنان داشتن درس می‌خوندن یه‌سری دیگه هم شروع کرده بودن به‌درس خوندن یا حداقل تصمیم به‌درس خوندن داشتن. خبری از معلم‌ها نبود.

امتحان‌های ترم دوم شروع شد، یک‌ماهی به‌کنکور مونده بود. اون موقع بچه‌ها دو دسته بودن، یه‌سری کنکوری واسه امتحان‌ها خونده بودن یه‌سری دیگه هم واسه قبولی درس خونده بودن. معلم‌ها آسته می‌رفتن آسته می‌اومدن.

ماهِ تیر شروع شد، ۹ روز به کنکور مونده بود. اون موقع بچه‌ها دو دسته بودن، یه‌سری درس خوندن رو گذاشته بودن کنار و داشتن یک مرور کلی روی درس‌هاشون می‌کردن و تست‌زنی‌شون رو قوی‌تر می‌کردن یه‌سری دیگه هم ساعت‌های درس خوندنشون از ۶ ساعت در روز زده بود بالا. معلم‌ها داشتن واسه کنکوری‌های ۹۱ سر کلاس‌های تابستونه‌شون حرف می‌زدن.

شب کنکور فرا رسید. اون موقع بچه‌ها دو دسته بودن، استرس یه‌سری رو خیلی آزار می‌داد و یه‌سری دیگه رو کمتر. به‌نظر می‌رسه اون شب معلم‌ها بی‌استرس خوابیده باشن.

۹ تیر رفتیم سر جلسه‌ی کنکور. همه‌ی بچه‌ها سر جلسه‌ی کنکور بودن. کنکور رو هم با هم تموم کردن. الان کنکورمون تموم شده. بچه‌ها… دو دسته هستن! یه‌سری استرس ۱۵ مرداد رو دارن تا نتایج کنکور بیاد یه‌سری دیگه هم دارن از تابستون لذت می‌برن…

هنوز ۱۵ مرداد نشده.

من امسال کنکور دادم…

حماسه‌ی برگه‌های سفید

چهارشنبه‌ی همین هفته بود. دبیر دیفرانسیل دو فصل از کتاب درسی رو تدریس کرده بود و می‌خواست امتحانی از این دو فصل بگیرد. از شنبه‌اش که بچه‌ها این موضوع را فهمیده بودند همه ماتم گرفته بودند که برای امتحان چه کنند، من هم چنین حالتی داشتم!

جزوه‌ی دبیر خوب نبود؛ غلط داشت. هیچ‌کس هیچ‌کدام از مثال‌های جزوه را درست نمی‌فهمید، بگذریم…

کسی تا صبح روز امتحان صدایش در نیامد؛ صبح امتحان کلاس دیدنی بود، هرکس وارد کلاس می‌شد به بقیه می‌گفت: “شما چیزی از جزوه‌ش متوجه شدید!؟” تقریبا هرکس که می‌آمد و این جمله را به‌شکلی تکرار می‌کرد بقیه امیدوار می‌شدند که تنها آن‌ها مثل خر توی گل گیر نکرده‌اند!

نمی‌دانم اولین‌بار چه‌کسی این ایده را مطرح کرد که برگه‌ها را سفید بدهیم؛ ولی هرچه بود به دل همگان نشست! همه باجدیت براین باور بودند که باید برگه‌ها را سفید داد تا مسئولین مدرسه بدانند که ‘آقا‌جان ما این معلم را نمی‌خواهیم، مال خودتان!’ بچه‌ها انقدر جدی در مورد این کار حرف می‌زدند که کسانی هم که روز قبلش با هزاربدبختی رفته بودند جزوه‌ی معلم‌های دیگر را گرفته بودند قبول کرده بودند که برگه‌هاشان را بدون پاسخ تحویل بدهند.

ساعت سوم، ساعتی بود که کلاس می‌خواست حماسه‌ای از خود به‌جای بگذارد! زنگ استراحتِ قبل از امتحان که به‌صدا درآمد تقریباً کسی از کلاس بیرون نرفت، همه در کلاس نشسته بودند و در حال تمرین برای اجرای نقشه‌مان بودند. ساعتی را مشخص می‌کردند تا همه همزمان برگه بدهیم. یک‌سری هم معتقد بودند باید یکی به‌عنوان رهبر گروه (!) اول از همه برگه‌اش را بدهد و بقیه هم در پی او این کار را انجام دهند. ایده‌ها متنوع بود و هر ایده‌ی جدید روحیه‌ی تازه‌ای به بچه‌ها می‌بخشید. تا دلتان بخواهد بچه‌ها برای خواهر و مادر و عمه‌ی آن‌کسی که با دیگران همراه نشود فحش گذاشتند و با هر فحش جدید، انگار خیال همه راحت‌تر می‌شد.

اما من، می‌خواستم هرطور شده این امتحان را بدون‌پاسخ تحویل معلم بدهم، فقط هم یک دلیل داشتم: تجربه‌اش کنم…! از آنجائیکه شدیداً علاقمند هستم به قانون ‘هرچیزی را تجربه کن’ خیلی برایم زور داشت حالا که سال آخر دبیرستان است و از سال دیگر به یک محیط جدید وارد خواهم شد، برای یک‌بار هم که شده برگه‌ای را سفید تحویل ندهم. از اول دبیرستان تا همان موقع بارها و بارها ایده‌ی سفید دادن برگه به‌میان می‌آمد ولی تنها دلیلش درس نخواندن یک‌سری از بچه‌ها بود که به‌نظرم دلیل موجهی نبود. ولی این‌بار یک دلیل خیلی خوب برای این کار داشتم، آن هم این بود که من چیزی از درس متوجه نشده‌ام که بخواهم جوابی به سوال‌ها بدهم. خلاصه کنم صحبتم را، این‌جور حرف‌ها بود که من را از هرکس دیگری مصمم‌تر کرده بود برای اینکه برگه‌ام را سفید بدهم؛ از خودم مطمئن بودم.

زنگِ امتحان زده شد، همه رفتند سر جلسه‌ی امتحان؛ پوزخند‌زنان! کسی برای انتخاب جای مناسبِ تقلب کردن ندوید. همه آرام رفتند سمت سالن امتحانات. تعیین کردیم که رأس ساعت ۱۱:۵۰ همه با هم برگه‌هایمان را بدهیم! امتحان ساعت ۱۱:۴۰ شروع شد. معلم ابتدا ۳ سوال را که مشکل داشتند را برایمان گفت تا تصحیح کنیم ولی به‌نظر می‌رسید کسی زیاد به‌آن حرف‌های او اهمیتی نداد. همه به‌جای اینکه نگاهشان به برگه باشد، یکدیگر را نگاه می‌کردند و نیششان باز بود!

امتحان شروع شد، هرکسی انگار سعی داشت به‌شکلی نشان دهد که ‘آقاجان من چیزی روی برگه نمی‌نویسم‌ها’! این‌طوری خیال هم را راحت می‌کردیم شاید. من ۵ دقیقه را صرف نگاه کردن به سوال‌ها کردم. پنج دقیقه‌ی دیگر مانده بود تا همه برگه‌هایشان را بدهند. شروع کردم به نقاشی کشیدن روی چرک‌نویسم. همه همچنان سعی داشتند ثابت کنند که کوچک‌ترین توجهی به جواب دادن به سوالات ندارند.

ساعت ۱۱:۵۰ شد، ساعتی که قرار بود برگه‌ها را بدهیم، کسی از جایش تکان نخورد. ساعت ۱۲ شد. معلم خواست یک غلط دیگر را به‌اطلاعمان برساند؛ این‌بار احساس کردم چندنفری حواسشان جمع گفته‌های اوست. بقیه هم از فرصت استفاده کردند تا با اشاره، از بقیه بخواهند تا اولین کسی باشند که برگه‌شان را می‌دهند!!

توی دلم آشوب بود، اگر یک‌بار توی زندگی‌ام هدفِ مشخصی داشتم، حالا بود! تصمیمم خیلی جدی‌تر از آنچه بود که بتوان تصور کرد. باید برگه‌ام را سفید می‌دادم! همان موقع یکی از بچه‌ها پا شد تا برگه‌اش را بدهد، معلم با تعجب پرسید: تمام شد؟! جواب داد: بله! معلم گفت: تا پایان وقت امتحان زمان مانده، بشین! از ساعت ۱۱:۵۵ تا ۱۲:۱۰ که این اتفاق افتاد فقط و فقط داشتم به‌این فکر می‌کردم که شابد باید خودم اولین نفری باشم که برگه‌اش را می‌دهد… حاضرم شرط ببندم اگر ساعت ۱۲:۱۰ اولین دانش‌آموز برگه‌اش را نمی‌داد، صبر من ۲ ۳ دقیقه بعدش تمام شده بود و اولین نفر خودم بودم!

همان موقع اولین دانش‌آموز برگه‌اش را آورد سمت دبیر، با روی خندان! انگار باری از روی دوشم برداشته شد. دومین دانش‌آموز هم با فاصله‌ی ۱ دقیقه برگه‌اش را تحویل داد. دیگر کسی بلند نشد! انگار همه یادشان رفته بود که چه حرف‌هایی زده‌اند. معطلش نکردم، نفرِ سوم من بودم. نخندیدم، فقط برگه را به دبیر تحویل دادم و از سالن رفتم بیرون. وقتی داشتم به‌سمت کلاس می‌رفتم دیدم ۷ ۸ تا دیگر از بچه‌ها پشت سرم پاشده‌اند، خیالم راحت شد… ولی دیگر کسی از جایش پا نشد. همین بودیم! ۱۰ نفر به گفته‌شان عمل کردند، بقیه همه‌چیز یادشان رفته بود.

یک‌سومِ کلاس سرِ حرفشان ماندند. هرچند که بقیه‌ی کلاس هم که سر جلسه مانده بودند نصفشان گفتند چیزی روی برگه ننوشته‌اند. ولی باز هم ترسیدند، به حرفشان عمل نکردند، قبول نیست!

من خوشحال بودم؛ بالاخره تجربه‌ش کردم. لذت‌بخش بود… 🙂

فردا صبح نتیجه‌ی این حماسه‌مان را خواهیم دید، یا ما به‌لعنتی می‌رویم یا معلممان!

پ.ن: من غلط بکنم دیگه اینجوری بنویسم بابا اه 😀

یک زنگ ادبیات

سر کلاس نشستم. زنگ آخره و دبیر ادبیات نشسته روی صندلی پلاستیکی کوتاهی که به صندلی نرمی که واسه‌ی دبیرها گذاشتن ترجیهش داده و تند تند نکات درس را می‌گه تا بچه ها بنویسن. زنگ آخر که ادبیات داریم اکثر هم‌کلاسی‌ها صندلی‌هاشونو میارن عقب کلاس تا بتونن نقاشی بکشن، به دوستشون SMS بدن، با موبایلاشون بازی کنن یا به هر نحوی سر خودشون رو گرم کنن. الان شمردم؛ یک‌سوم کلاس هم دارن نکاتی که معلم میگه رو می‌نویسن (که بعدا بقیه هم کتابهای این افرادو میگیرن تا نکات رو توی یه فرصت بهتر (!) بنویسن).
زنگ ادبیات به‌خودی خود خسته کننده هست، چه برسه به اینکه زنگ آخر باشه، آخرین روز هفته باشه، تابستون باشه و اولین روز ماه رمضان باشه.
معلم خودش متوجه شرایط دردناک و وخیم بچه‌ها هست و سرشو انداخته پایین و از روی کتاب خودش متن رو می‌خونه و آرایه‌هاشو با صدای بلند می‌گه تا بچه‌ها بنویسن، هر چند دقیقه یک‌بار نگاهی به وجنات بچه‌ها می‌ندازه، و جوری که انگار چندشش شده باشه باز سرش رو می‌ندازه پایین و ادامه‌ی نکات و آرایه‌ها رو می‌گه. البته تلاش زیادی هم می‌کنه که اون یک‌سوم باقی‌مونده هم بی‌خیال نوشتن نشن؛ مثلا یه تیکه از درس رو می‌خونه و میگه “فلانی می‌دونه دارم چی میگم”، بچه‌ها هم که انگار یکی مجبورشون کرده باشه، به حرفش می‌خندن. البته مطمئنم نصفشون نمی‌دونن دارن به‌چی می‌خندن و فقط از حرکات دیگران تبعیت می‌کنن تا تو چشم نباشن، خود معلم هم که کلی ذوق می‌کنه از حرفی که زده.
چند دقیقه یکبار ساعت رو نگاه می‌کنم، لعنتی جلو نمی‌ره که! خسته‌م. دلم می‌خواد با خودم حرف بزنم، نمی‌دونم تا کی، می‌خوام کارهای مزخرفی که این مدت انجام دادم رو توجیه کنم، دلم می‌خواد غرق بشم توی فکرهام، جوری که دیگه صدای معلم برام نامفهوم بشه. انقدر تو رویاهام فرو برم که صدای زنگ رو هم نشنوم و دوستم مجبور بشه بزنه به شونه‌م تا بفهمم کلاس تموم شده و باید برم خونه. حالمو درک نمی‌کنم. ۵۰ دقیقه دیگه مونده.
این مطلب رو سر کلاس نوشتم؛ این هم سرگرمی من بود، برسم خونه منتشرش می‌کنم، یه اسپم بیشتر!

دغدغه‌ی بزرگ جلسه‌ی امتحان، ساعت برنارد

همیشه وقتی‌ سر جلسه‌ی امتحان نشستم، اگه مثلا زمان امتحان یک ساعت باشه حداقل ۵ دقیقه به چیز‌های خیلی بی‌ربط به امتحان فکر می‌کنم. یکی از این فکرها که از اول دبستان تا حالا باهام بوده، نگه داشتنِ زمان هست!

اون دورانی که تازه مدرسه می‌رفتم و قبل‌ترش یه کارتون توی تلویزیون بود که خیلی دوستش داشتم. “ساعت برنارد” کارتونی بود که هروفت می‌دیدمش پای تلویزیون میخ‌کوب می‌شدم. برنارد یک ساعت عجیب داشت که هرموقع به‌مشکل برمی‌خورد زمان رو نگه می‌داشت، این‌جوری هر فعالیتی که توی دنیا در حال انجام بود متوقف می‌شد، برنارد کارش رو انجام می‌داد و دوباره دکمه‌ای که روی ساعت کوچولوش بود رو می‌زد تا همه‌چیز به‌حالت عادی برگرده. نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت اون قسمتش که می‌خواست چند تا جعبه رو از اتاقش که طبقه‌ی بالا بود ببره توی پارکینگ خونه و با استفاده از ساعتش این کار رو خیلی راحت انجام داد رو یادم نمی‌ره!

به‌هرحال، این‌که ساعت برنارد و توقف زمان و جلسه‌ی امتحان چه‌ربطی به زندگی من دارن مربوط می‌شه به یه‌جور آرزو که از بچگی داشتم!

وقتی می‌نشستم سر جلسه‌ی امتحان و شروع می‌کردم به جواب دادن به سوال‌ها، وقت‌هایی که چند تا از سوال‌ها رو بلد نبودم یا توی درستی جوابم شک داشتم سریع می‌رفتم توی فکر اینکه کاش یک ساعت برنارد داشتم تا بتونم باهاش زمان رو نگه دارم! اونجوری می‌تونستم خیلی راحت برم سراغ برگه‌های بقیه‌ی بچه‌های کلاس، جواب‌هاشونو نگاه کنم و وقتی جواب درست را روی برگه‌ی خودم نوشتم، باز دکمه‌ی ساعتم رو بزنم! حتی همه‌ی جزئیاتش رو هم واسه خودم بررسی می‌کردم، انگار همون لحظه ساعت دستم بود و فقط لازم بود یه نقشه‌ی درست‌و‌حسابی بکشم تا همه‌چیز خوب پیش بره! بچه‌ها رو توی حالتی که همه مثل مجسمه شدن، یا معلم رو وقتی داره قدم می‌زنه و در همون حالت خشک شده تجسم می‌کرد و کلی ذوق می‌کردم واسه خودم!! حتی کسایی که می‌خواستم از رو دستشون تقلب کنم رو هم واسه خودم نشون می‌کردم! 🙂

هنوز هم بعضی وقت‌ها که سوال‌ها رو بلد نیستم یاد اون آرزوی قشنگم میفتم! شاید دیگه نتونم مثل اون‌موقع همه‌ی شرایط و حالات رو تجسم کنم واسه خودم. ولی یک تفاوت عمده داره وقتی الان به‌فکر ساعت برنارد میفتم! اونم اینه‌که وقتی یکم بهش فکر می‌کنم به‌خودم می‌گم: “اگه دیشب درست خونده بودی الان مثل بز اینجا ننشسته بودی تا از این فکرهای چرند به‌سرت بزنه!!”

امتحان نهایــی

همه‌ی کسایی که دیپلم دارن بدون شک تا حالا امتحانات نهایی سال سوم دبیرستان رو باید تجربه کرده باشن. امتحان‌های آخرِ سال سوم با بقیه‌ی سال‌ها تفاوت داره و کلا همه‌چیزش یه‌جور دیگه‌ست انگار!

نظم و مقررات خاص این امتحان‌ها، این‌که همه ازش صحبت می‌کنن، این‌که هم‌زمان می‌دونی همه‌ی دانش‌آموزای سال سومی دارن امتحانی مثل امتحان خودت می‌دن، قوانین نوشتنش یا حتی نوع آدم‌هایی که مسئولش هستن اون رو از همه‌ی امتحان‌های دیگه متفاوت می‌کنه.

اولین امتحان نهایی رو دیروز دادم، مثل همه‌ی امتحان نهایی‌هایی که تا حالا برگزار شده امتحان اول، دین و زندگی بود. صبح که می‌خواستم برم سر جلسه سعی کردم همه‌چیز رو ۳ ۴ بار چک کنم و بعد برم، کاری که موقع امتحان‌های پایان‌ترم سال‌های دیگه اصلا انجام نمی‌دادم.

توی راه مدرسه، وقتی منتظر اومدن سرویس بودم چند تا دختر و پسر دیدم که کتاب دین و زندگی سوم دستشون بود و داشتن می‌خوندن و این باعث شد کمی از استرسم کم بشه! البته اون موقع استرس قابل‌توجهی نداشتم.

هنوز کارت ورود به جلسه‌مو نگرفته بودم، ولی خیالم از بابت این موضوع یه‌جورایی خیلی راحت بود، چون حوزه‌ی امتحانی، دبیرستانِ خودمون بود و کارت‌ها هم دست مسئولین مدرسه‌ی خودمون بود. کارتم رو گرفتم و انداختم گردنم. یه‌سری کارت‌هاشون رو مثل من انداخته بودن گردنشون، یه‌سری گذاشته بودن زیر لباسشون، یه‌سری هم انگار مدرکِ جرمه این کارتشون، قایمش کرده بودن تو کیفشون!

در حوزه‌ای که ما امتحان می‌دادیم، بچه‌های مدرسه‌ی خودمون بودن و بچه‌های مدرسه‌ی نزدیک به‌ما که شعبه‌ی دیگه‌ای از مدرسه‌ی خودمون هست، چند‌تاییشون هم دوستای قدیمیم بودن.

آقایی که به‌نظر می‌رسید مسئول حوزه‌ی ما باشه میکروفون رو به‌دست گرفت و شروع کرد به‌حرف زدن، هیکلش ترسناک‌بود، قیافه‌اش هم. کلا اعتراف می‌کنم همه‌ی آرامشی که برای امتحان دادن توی وجودم بود، با نگاه کردن به چهره‌اش ازم گرفته شد! یک‌سری نکات در مورد امتحانات گفت، مثل اینکه سوالات باید با خودکار آبی یا مشکی جواب داده بشه، ماشین‌حساب مهندسی ممنوعه، موبایل بردن سر جلسه تخلف (تقلب) حساب می‌شه و…

شماره‌ی من ۲۳۱ بود، توی سالن امتحانات مدرسه بود صندلیم و کلا جام بدک نبود. مسئول حوزه ۳ ۴ بار تا اون موقع تذکر داده بود که موبایل داشتن سر جلسه‌ی امتحان تخلفه و از بچه‌ها خواسته بود موبایل‌هاشون رو به قسمت امور دفتری مدرسه بسپرن. من این کار رو نکرده بودم… تا این‌که برای بار پنجم وقتی روی سکو ایستاده بود پشت میکروفون یه‌جور خاصی باز نداشتن موبایل رو تاکید کرد، احساس کردم مستقیم داره با من حرف می‌زنه! چند روز قبلش هم یکی از معلم فیزیک‌ها تعریف کرده بود که سال گذشته موبایل یکی رو سر جلسه گرفته بودن و یک‌سال از امتحان محرومش کرده بودن؛ معطل نشدم… سریع پاشدم و رفتم سمت امور دفتری و گوشیم رو تحویل دادم. بعد که برگشتم دیدم یه‌سری از بچه‌ها دارن یه‌چیزی می‌نویسن. یه‌کم هول کرده بودم از کسایی که ۴ طرفم نشسته بودن پرسیدم چیکار دارن می‌کنن؟! گفتن چیز خاصی نیست… ولی نمی‌دونم چرا احساس می‌کردم دارن بهم دروغ می‌گن!! آخه یه‌سری واقعا داشتن بالای برگه‌هاشون چیزی می‌نوشتن… (بعدا فهمیدم گفته بودن بهتره اسم و فامیلتون رو بالای برگه بنویسید، ولی لزومی نداره. هرچند که ۵ دقیقه بعد از شروع امتحان از همه خواستن که اسمشون رو بنویسن!)

امتحان شروع شد، فکر کنم همه‌ی سال سومی‌ها که امتحان دین و زندگی خرداد ۸۹ رو داده باشن این رو قبول کنن که امتحان نسبت به‌سال‌های گذشته “یه‌جوری”‌تر بود! نمی‌شه گفت سخت بود، مثلا خواسته بودن سوالاتشو مفهومی‌تر کنن. بعضی سوال‌ها خیلی کلی بود و کلا با یک مقایسه‌ی ساده با سوال‌های سال‌های گذشته می‌شد به خوب نبودن سوال‌ها پی برد.

امتحانم تموم شد و از جلسه اومدم بیرون، حس می‌کردم از یک منطقه‌ی ممنوعه اومدم بیرون. تا بیست‌ودوم خرداد که آخرین امتحان نهایی سال سومم رو خواهم داد باز باید اتفاقاتی که افتاد، شبیهشون رو، تجربه کنم.

در ضمن، یه‌چیز رو خیلی دوست داشتم بعد از امتحان، که همه سومی‌ها از همه‌ی مدرسه‌ها از سر یک امتحان هماهنگ اومده بودن. احساس می‌کردم همه دارن هم‌دیگه‌رو درک می‌کنن. کلا حس جالبی داشت که قبلا، بعد از هیچ امتحانی درکش نکرده بودم.