۲ خرداد ۱۳۸۹
همهی کسایی که دیپلم دارن بدون شک تا حالا امتحانات نهایی سال سوم دبیرستان رو باید تجربه کرده باشن. امتحانهای آخرِ سال سوم با بقیهی سالها تفاوت داره و کلا همهچیزش یهجور دیگهست انگار!
نظم و مقررات خاص این امتحانها، اینکه همه ازش صحبت میکنن، اینکه همزمان میدونی همهی دانشآموزای سال سومی دارن امتحانی مثل امتحان خودت میدن، قوانین نوشتنش یا حتی نوع آدمهایی که مسئولش هستن اون رو از همهی امتحانهای دیگه متفاوت میکنه.
اولین امتحان نهایی رو دیروز دادم، مثل همهی امتحان نهاییهایی که تا حالا برگزار شده امتحان اول، دین و زندگی بود. صبح که میخواستم برم سر جلسه سعی کردم همهچیز رو ۳ ۴ بار چک کنم و بعد برم، کاری که موقع امتحانهای پایانترم سالهای دیگه اصلا انجام نمیدادم.
توی راه مدرسه، وقتی منتظر اومدن سرویس بودم چند تا دختر و پسر دیدم که کتاب دین و زندگی سوم دستشون بود و داشتن میخوندن و این باعث شد کمی از استرسم کم بشه! البته اون موقع استرس قابلتوجهی نداشتم.
هنوز کارت ورود به جلسهمو نگرفته بودم، ولی خیالم از بابت این موضوع یهجورایی خیلی راحت بود، چون حوزهی امتحانی، دبیرستانِ خودمون بود و کارتها هم دست مسئولین مدرسهی خودمون بود. کارتم رو گرفتم و انداختم گردنم. یهسری کارتهاشون رو مثل من انداخته بودن گردنشون، یهسری گذاشته بودن زیر لباسشون، یهسری هم انگار مدرکِ جرمه این کارتشون، قایمش کرده بودن تو کیفشون!
در حوزهای که ما امتحان میدادیم، بچههای مدرسهی خودمون بودن و بچههای مدرسهی نزدیک بهما که شعبهی دیگهای از مدرسهی خودمون هست، چندتاییشون هم دوستای قدیمیم بودن.
آقایی که بهنظر میرسید مسئول حوزهی ما باشه میکروفون رو بهدست گرفت و شروع کرد بهحرف زدن، هیکلش ترسناکبود، قیافهاش هم. کلا اعتراف میکنم همهی آرامشی که برای امتحان دادن توی وجودم بود، با نگاه کردن به چهرهاش ازم گرفته شد! یکسری نکات در مورد امتحانات گفت، مثل اینکه سوالات باید با خودکار آبی یا مشکی جواب داده بشه، ماشینحساب مهندسی ممنوعه، موبایل بردن سر جلسه تخلف (تقلب) حساب میشه و…
شمارهی من ۲۳۱ بود، توی سالن امتحانات مدرسه بود صندلیم و کلا جام بدک نبود. مسئول حوزه ۳ ۴ بار تا اون موقع تذکر داده بود که موبایل داشتن سر جلسهی امتحان تخلفه و از بچهها خواسته بود موبایلهاشون رو به قسمت امور دفتری مدرسه بسپرن. من این کار رو نکرده بودم… تا اینکه برای بار پنجم وقتی روی سکو ایستاده بود پشت میکروفون یهجور خاصی باز نداشتن موبایل رو تاکید کرد، احساس کردم مستقیم داره با من حرف میزنه! چند روز قبلش هم یکی از معلم فیزیکها تعریف کرده بود که سال گذشته موبایل یکی رو سر جلسه گرفته بودن و یکسال از امتحان محرومش کرده بودن؛ معطل نشدم… سریع پاشدم و رفتم سمت امور دفتری و گوشیم رو تحویل دادم. بعد که برگشتم دیدم یهسری از بچهها دارن یهچیزی مینویسن. یهکم هول کرده بودم از کسایی که ۴ طرفم نشسته بودن پرسیدم چیکار دارن میکنن؟! گفتن چیز خاصی نیست… ولی نمیدونم چرا احساس میکردم دارن بهم دروغ میگن!! آخه یهسری واقعا داشتن بالای برگههاشون چیزی مینوشتن… (بعدا فهمیدم گفته بودن بهتره اسم و فامیلتون رو بالای برگه بنویسید، ولی لزومی نداره. هرچند که ۵ دقیقه بعد از شروع امتحان از همه خواستن که اسمشون رو بنویسن!)
امتحان شروع شد، فکر کنم همهی سال سومیها که امتحان دین و زندگی خرداد ۸۹ رو داده باشن این رو قبول کنن که امتحان نسبت بهسالهای گذشته “یهجوری”تر بود! نمیشه گفت سخت بود، مثلا خواسته بودن سوالاتشو مفهومیتر کنن. بعضی سوالها خیلی کلی بود و کلا با یک مقایسهی ساده با سوالهای سالهای گذشته میشد به خوب نبودن سوالها پی برد.
امتحانم تموم شد و از جلسه اومدم بیرون، حس میکردم از یک منطقهی ممنوعه اومدم بیرون. تا بیستودوم خرداد که آخرین امتحان نهایی سال سومم رو خواهم داد باز باید اتفاقاتی که افتاد، شبیهشون رو، تجربه کنم.
در ضمن، یهچیز رو خیلی دوست داشتم بعد از امتحان، که همه سومیها از همهی مدرسهها از سر یک امتحان هماهنگ اومده بودن. احساس میکردم همه دارن همدیگهرو درک میکنن. کلا حس جالبی داشت که قبلا، بعد از هیچ امتحانی درکش نکرده بودم.
برچسب ها: 89, امتحان, امتحان هماهنگ, برگه, حوزه, خرداد, دین و زندگی, دینی, دیپلم, مدرسه, مسئول, نهایی, هماهنگ, پایان سال, کتبی, کشوری
فرستاده شده با موضوع درس و مدرسه، زندگی روزمره | ۴ نظر »
۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۹
بعضی چیزها رو بایــــــد خودم تجربه کنم، بدون اینکه اهمیت بدم نظر دیگران چی هست، یا اینکه بقیه در مورد من و اون کارم چه چیزی خواهند گفت. بایـــــد خودم برم جلو و حسش کنم تا بفهمم چقدر خوب یا بده، هیچ محدودیتی هم نباید جلوم رو بگیره. چون تا وقتی خودم از نزدیک اون رو درک نکنم، نمیتونم درست در موردش اظهار نظر کنم. اگه هم چیزی بگم، ناقصه، اشتباهه… وقتی تجربهش کردم، با خیال راحت در موردش حرف میزنم، فکرم هم کمتر مشغول میشه. من عاشق تجربه کردن چیزهای جدید هستم، و امروز این حس خیلی بیشتر از قبل شده!
پ.ن: اول که مطلب رو نوشتم همهی ضمیرها، دوم شخص مفرد بود! ولی بعدا هرچی “ت” بود تبدیل شد به “م”!
برچسب ها: اشتباه, اهمیت, بد, تجربه, حس, خوب, درک, دیگران, ضمیر, عاشق, عاطفه, محدودیت, ناقص
فرستاده شده با موضوع زندگی روزمره | ۲ نظر »
۱۰ فروردین ۱۳۸۹
کلا بر این عقیده هستم که در ایام تعطیلی سال جدید، در خونه بودن و عید دیدنی و اینجور مسائل کار بهدردبخوری نیست و چه بهتر که آدم چند روز قبل از عید وسایلش رو جمع کنه و به یک سفر چندروزه بره. بهمن اینجوری واقعا خیلی بیشتر خوش میگذره تا اینکه خونه بشینم و روزها رو بشمرم تا ۱۳ فروردین هم برسه و بعد باز برم مدرسه!
نوروز امسال هم از ۲۸ اسفند تا همین امروزی که این مطلب رو مینویسم به یک مسافرت خیلی خوب رفتم که واقعا باید بگم خوش گذشت و اگه انتخابش دست خودم بود، دوست نداشتم بهاین زودیها از اونجا برگردم. (وطنپرستیت کجا رفته؟!)
سفری که اینبار داشتم، به جزیرهای کوچک در جنوب هند بود، یعنی سریلانکا؛ کشوری با طبیعت دستنخورده و مردم خوب که واقعا ارزش دیدن رو داشت و فکرش رو نمیکردم انقدر از بودن درش لذت ببرم. سریلانکا یکسالی میشه که از حملههای گروه تروریستی “ببرهای تامیل” در امان هست چون فعلا این گروه از بین رفته و اعضای اصلیش از بین رفتن، با این حال در این مدت کوتاه توریستهای خیلی زیادی رو به خودش جذب کرده، بهخاطر ساحلهای خوب و طبیعت بکرش و بهخاطر آثار و بقایایی که بعضی از اونها مربوط به هزاران سال پیش میشه و بهخاطر موجودات و پدیدههایی که شاید هیچجای دیگه نشه دیدشون.
من هم بهنحوی سعی کردم از همهی دیدنیهایی که میشد استفاده کنم. شنا در اقیانوس هند و استخر زیر تابش شدید آفتاب، رفتن به مناطقی که انگار تا حالا دست آدمیزاد بهشون نرسیده بود، سافاری در جنگل و دیدن فیلهای وحشی از فاصلهی ۵ متری که برام ارزشش خیلی بالاتر از لمس فیلهای تربیتشده داشت، یا حتی دیدن لئوپارد (پلنگ) که هیچ قفسی نداشت و با وقار خاصی از کنارم عبور کرد… فکر کنم نیاز به توضیح نباشه که چقدر مهمتر هست وقتی یک حیوان وحشی و درنده رو بتونی در یک محیط جنگلی بدون هیچ حفاظی ببینی تا اینکه در باغوحش و از پشت میلهها نگاهش کنی! یا اینکه فیلی رو ببینی که اگه درست باهاش برخورد نشه هیچجور نمیشه کنترلش کرد تا اینکه یک فیل تربیت شده رو از نزدیک ببینی و حتی سوارش بشی… و خیلی کارهای “خاص” دیگه…
بههر حال، اگه بخوام همهی اتفاقاتی که افتاده رو توضیح بدم نیاز به زمان زیادی هست چون هرلحظه از مسافرت اتفاقی بود که چندین صفحه میشه در موردش حرف زد. فقط همین رو بگم که خوشحالم که عید رو تونستم جایی برم که واقعا احساس کنم بهیک مسافرتِ خوب رفتم تا خستگیهای سالِ قبلش رو فراموش کنم و بهتر بتونم خودم رو برای شروع سال جدید آماده کنم.
در هر صورت، امروز ساعت ۶ صبح مسافرت بهطور کامل تموم شد و این رو وقتی کاملا متوجه شدم که مسئول پارکینگ فرودگاه جواب سلامم رو نداد!
و البته من هم ممنوعالخروج شدم و تا وضعیت خدمت نظاموظیفهام مشخص نشه نمیتونم جایی برم… حالا کو تا مسافرت بعدی!!
پ.ن: اولش تصمیم داشتم هر روز اتفاقاتی که در سفر میافته رو بنویسم و بعد یکجا در یک مطلب منتشر کنم ولی وقتی وارد جو مسافرت شدم، منصرف شدم. حالا که برگشتم باز دارم بهاین فکر میکنم که چهخوب میشد اگه این کار رو انجام میدادم!! بههرحال میتونست بهعنوان یادگاری از سفر باشه تا شاید چند مدت دیگه خاطرات رو تازه کنه؟! کلا خیلی دوست داشتم بیشتر در مورد سفر بنویسم، ولی فعلا حالش رو ندارم، چرا دروغ بگم
برچسب ها: 89, آفتاب, اتفاق, اقیانوس هند, باغوحش, ببرهای تامیل, بکر, ساحل, سافاری, سریلانکا, شنا, طبیعت, عید, فرودگاه, فیل, لئوپارد, مسافرت, نوروز, وحشی, وطنپرستی, کشور, گرم
فرستاده شده با موضوع زندگی روزمره | بدون نظر »
۲۳ اسفند ۱۳۸۸
خوب همونطور که از عنوان این مطلب پیداست، این نوشته یک مطلب کاملا دومنظوره بهحساب میاد
امروز بیستوسوم اسفند اولا تولد هفدهسالگی خودمه؛ دوما تولد یکسالگی پارسیکده!
خودم ۱۷ ساله میشم و خیلی خوبه و از این حرفها!! کلا خیلی از روز و ماه تولدم خوشم میاد. یهجورایی چون آخرین روزهای ساله انگار همه آماده میشن واسه تبریک گفتن تولد من (واسه نوروز یعنی!!) و هم اینکه مدرسه تعطیل میشه که خودش یهجور کادوی تولد از طرف مدرسه هم بهحساب میاد
خلاصه اینکه انگار همه دارن آماده میشن واسهی یک شروع دوباره و من هم سالشمار زندگیم دوباره صفر میشه؛ مثل سال جدید که با اومدنش انگار همهچیز رو “صفر” میکنه و همهی این اتفاقهایی که در اصل بهواسطهی شروع سال نو میافتن من رو متقاعد میکنن که کل جهان برام یهجشن تولد حسابی گرفته! (اعتماد بهنفس کاذب!!!)
مطلب دومی که میخوام بگم تولد یکسالگی پارسیکده (البته پارسیکدهی روی وردپرس) هست. توی این یکسال یکی از بهترین تجربههای اینترنتیم در زمینهی وبلاگنویسی را داشتم و مطمئنم حالا حالاها انرژی دارم برای پر کردن فضای وب از مطالب نهچندان مفید خودم! البته متاسفانه و متاسفانه و متاسفانه! الان بیشتر از دو ماه هست که وبلاگ فیلتره و همچنان (!!) دارم تلاش میکنم رفع فیلترش کنم و امید دارم که خیلی زود پارسیکده رفعفیلتر میشه تا دوباره به رشد خوبی که داشت ادامه بده. ولی بههرحال انقدر بهاین کار علاقه دارم که باوجود مشکلات اخیر سایت، هنوز از کارم دلسرد نشدم. (دقت داشته باشید “هنوز” دلسرد نشدم!
)
دوست دارم با رعایت یهجور سنت که حتما باید در مورد عید صحبت بشه، این کار رو هم انجام بدم ولی فکر کنم سال جدید نیاز به یک مطلب جدید داره پس میگذارم وقتی بهعید نزدیکترتر (!) شدیم نطقی در موردش انجام میدم!!
برچسب ها: 17, اسفند, تبریک, تجربه, تولد, جهان, دلسرد, سال, سال نو, سن, سنت, صفر, علاقه, عید, فیلتر, نوروز, وبلاگ, پارسیکده
فرستاده شده با موضوع در مورد پارسیکده، زندگی روزمره | بدون نظر »
۲۱ اسفند ۱۳۸۸
بعضی وقتها انقدر زندگی خوبه و همهچیز همونجوری پیش میره که میخوام که برای مدت کوتاهی هم که شده همهی اتفاقات بد از یادم میره و خوبِ خوب زندگی میکنم.
مشکل اینجاست که نباید به هیچچیزی بیش از حد امیدوار شد، هر چیز خوبی بعد از یه مدتی تموم میشه، و اتفاقات بد هم. دل بستن و وابستگی خانهخراب کنه، جوری که همهی اون لحضات خوب که برات بهوجود اومده را میتونه توی چند لحظه نابــود کنه.
چیزی که باعث میشه این مطلب را تایپ کنم، فهمیدن همین نکته هست و بس. بههیچ چیز نباید وابستگی پیدا کرد، اگه یک مکان باشه، یا حتی یک کتاب باشه و یا یک نفر. اون مکانی که بهش وابسته میشی رو یکروز باید برای همیشه ترک کنی، کتابی که بهش دل میبندی بعد از یک مدت مطالبش کهنه و از رده خارج میشه و کسی که بهش علاقهمند میشی تنهات میگذاره.
هیچچیز همیشه دوستداشتنی نمیمونه، پس باید جوری دوستش داشته باشم که وقتی دیگه نیست بتونم تحمل کنم…
برچسب ها: آدم, انسان, بد, خوب, دوست, دوستی, عاطفه, عطف, محبت, مدت, مشکل, مکان, نفر, وابستگی, پایان
فرستاده شده با موضوع زندگی روزمره | بدون نظر »