۲۳ اسفند ۱۳۸۸
خوب همونطور که از عنوان این مطلب پیداست، این نوشته یک مطلب کاملا دومنظوره بهحساب میاد
امروز بیستوسوم اسفند اولا تولد هفدهسالگی خودمه؛ دوما تولد یکسالگی پارسیکده!
خودم ۱۷ ساله میشم و خیلی خوبه و از این حرفها!! کلا خیلی از روز و ماه تولدم خوشم میاد. یهجورایی چون آخرین روزهای ساله انگار همه آماده میشن واسه تبریک گفتن تولد من (واسه نوروز یعنی!!) و هم اینکه مدرسه تعطیل میشه که خودش یهجور کادوی تولد از طرف مدرسه هم بهحساب میاد
خلاصه اینکه انگار همه دارن آماده میشن واسهی یک شروع دوباره و من هم سالشمار زندگیم دوباره صفر میشه؛ مثل سال جدید که با اومدنش انگار همهچیز رو “صفر” میکنه و همهی این اتفاقهایی که در اصل بهواسطهی شروع سال نو میافتن من رو متقاعد میکنن که کل جهان برام یهجشن تولد حسابی گرفته! (اعتماد بهنفس کاذب!!!)
مطلب دومی که میخوام بگم تولد یکسالگی پارسیکده (البته پارسیکدهی روی وردپرس) هست. توی این یکسال یکی از بهترین تجربههای اینترنتیم در زمینهی وبلاگنویسی را داشتم و مطمئنم حالا حالاها انرژی دارم برای پر کردن فضای وب از مطالب نهچندان مفید خودم! البته متاسفانه و متاسفانه و متاسفانه! الان بیشتر از دو ماه هست که وبلاگ فیلتره و همچنان (!!) دارم تلاش میکنم رفع فیلترش کنم و امید دارم که خیلی زود پارسیکده رفعفیلتر میشه تا دوباره به رشد خوبی که داشت ادامه بده. ولی بههرحال انقدر بهاین کار علاقه دارم که باوجود مشکلات اخیر سایت، هنوز از کارم دلسرد نشدم. (دقت داشته باشید “هنوز” دلسرد نشدم!
)
دوست دارم با رعایت یهجور سنت که حتما باید در مورد عید صحبت بشه، این کار رو هم انجام بدم ولی فکر کنم سال جدید نیاز به یک مطلب جدید داره پس میگذارم وقتی بهعید نزدیکترتر (!) شدیم نطقی در موردش انجام میدم!!
برچسب ها: 17, اسفند, تبریک, تجربه, تولد, جهان, دلسرد, سال, سال نو, سن, سنت, صفر, علاقه, عید, فیلتر, نوروز, وبلاگ, پارسیکده
فرستاده شده با موضوع در مورد پارسیکده، مربوط به خودم | بدون نظر »
۲۱ اسفند ۱۳۸۸
بعضی وقتها انقدر زندگی خوبه و همهچیز همونجوری پیش میره که میخوام که برای مدت کوتاهی هم که شده همهی اتفاقات بد از یادم میره و خوبِ خوب زندگی میکنم.
مشکل اینجاست که نباید به هیچچیزی بیش از حد امیدوار شد، هر چیز خوبی بعد از یه مدتی تموم میشه، و اتفاقات بد هم. دل بستن و وابستگی خانهخراب کنه، جوری که همهی اون لحضات خوب که برات بهوجود اومده را میتونه توی چند لحظه نابــود کنه.
چیزی که باعث میشه این مطلب را تایپ کنم، فهمیدن همین نکته هست و بس. بههیچ چیز نباید وابستگی پیدا کرد، اگه یک مکان باشه، یا حتی یک کتاب باشه و یا یک نفر. اون مکانی که بهش وابسته میشی رو یکروز باید برای همیشه ترک کنی، کتابی که بهش دل میبندی بعد از یک مدت مطالبش کهنه و از رده خارج میشه و کسی که بهش علاقهمند میشی تنهات میگذاره.
هیچچیز همیشه دوستداشتنی نمیمونه، پس باید جوری دوستش داشته باشم که وقتی دیگه نیست بتونم تحمل کنم…
برچسب ها: آدم, انسان, بد, خوب, دوست, دوستی, عاطفه, عطف, محبت, مدت, مشکل, مکان, نفر, وابستگی, پایان
فرستاده شده با موضوع مربوط به خودم | بدون نظر »
۱۶ بهمن ۱۳۸۸
بار اول بود، استرس زیاد و نگرانی از خرابکاری حالم را بدتر از اون چیزی که بود میکرد.
ولی بالاخره تونستم، فکر هم میکنم که خوب انجامش دادم. اتفاقات خودش اونجوری که باید میافتاد، شکل گرفت و من فقط اون چیزی که باید انجام میدادم را عملی کردم، بدون اینکه از قبل چندین ساعت روش فکر کنم. فقط یکبار، بارِ اول بود! دیگه هرچهقدر هم انجامش بدم مثل بار اول اون استرس و نگرانی دوستداشتنی رو نداره.
برچسب ها: استرس, اول, حرف, دوستداشتنی, صحبت, نگران
فرستاده شده با موضوع مربوط به خودم | ۲ نظر »
۲۲ دی ۱۳۸۸
ماههای دی و خرداد همونطور که میتونه واسه یک دانشآموز و شایدم دانشجو یادآور امتحانات میانترم و پایانترم باشه، ممکنه برای یک فرد شاغل دو ماه معمولی از سال را تداعی کنه.
ولی خوب این پست طبیعتا با گروه اول که بنده هم جزئشم ارتباط داره، موضوع از این قرار هست که اولا باید بگم همیشه تا وقتی وارد ایام امتحانات نشدم و فقط یک برگه از برنامهی امتحانات دارم احساس میکنم یک راه خیلی طولانی را باید طی کنم و عذاب سختی در همین دنیا در انتظارمه! ولی حقیقت اینهکه وقتی وارد امتحانات میشی – یعنی اولین امتحان رو میدی – یهو میبینی زمان خیلی زودتر از اونچیزی که فکر میکنی برات میگذره و تا بهخودت میای که ببینی چه گندی زدی نوبت رسیده به امتحانهای آخر و باز تا بخوای گندی که زدی را جبران کنی امتحانها تموم شده و کارنامه را دادن بهت! (جملهی قبل بستگی به دانشآموز هم داره خُب!)
نکتهی دومی که میخوام در مورد این ایام بگم، لحاتِ خوشش هست. مطمئنا استرس امتحان و اینکه خوب بالاخره باید درس بخونی و ممکنه از درس خوشت نیاد، اونروز حالت خوب نباشه، حوصله نداشته باشی، نفهمی، زیاد باشه و هزار دلیل دیگه باعث بشه که یهکم لحظات خوشت اتوماتیک زیر فشار امتحان پرس بشه! ولی حقیقت اینهکه چند روزی در ایام امتحانها هست که شاید اون روزهای سخت را هم جبران کنه، اون لحظات وقتهایی هستند که از جلسهی امتحان برگشتی خونه و بسته بهاینکه چقدر درسخون باشی از چند ساعت تا یکروز احساس آزادی عجیبی میکنی (بهاین دلیل میگم یکروز چون معمولا توی دبیرستان یک امتحان را که دادی امتحان بعدی فردا نیست، و حداقل یک روز کامل بینشون فاصله هست. حالا اگه کسی خیلی درسخون باشه بعد دو سه ساعت استراحت میره سراغ درس امتحان بعدی، یکی هم مثل من درس را میگذاره واسه فردا و اونروز فقط استراحت میکنه…)
و این چند ساعت بهترین لحظات زندگی آدم میتونن باشن حتی، مثل الانِ من
پ.ن: من چند ساعت دیگه بیام این نوشته را بخونم گریهم میگیره که “لحظات خوش” تموم شده و باید درس بخونم
برچسب ها: استحرات, استرس, امتحان, خرداد, خوب, خوش, دانشآموز, دانشجو, درس, دی, زمان, لحظات, لحظه, ماه, مدرسه
فرستاده شده با موضوع مدرسه، مربوط به خودم | بدون نظر »
۱۷ آذر ۱۳۸۸
که با این کارت من میرم توی آسمونها… فقط لطفا از هر کدومش یهکم، خیلی بیجنبهام. فکر و خیال ذهنمو پر میکنم، اون موقع کار دست خودم و خودت میدم…
پ.ن: دربارهی ساحرهی ذهن من 
برچسب ها: حرف, خنده, دل, ساحره, من, نگاه
فرستاده شده با موضوع مربوط به خودم | بدون نظر »