۲۷ دی ۱۳۸۸
داشتن این دو چیز در کنار هم سخته، ولی اگر اولی رو داشته باشی بهطبع خیلی راحتتر میتونی دومی را هم داشته باشی. ولی مردم متفاوتن و هیچکس مثل دیگری نیست، خودم رو هم عرض خواهم کرد.
یکسری کلا دارن! یعنی هم دارن و هم دارن، که این افراد در دنیا خوشبخت و در آخرت خوشبختتر خواهند بود. در وصف همین گروه همین بس که هم خودشان، و هم خدایشان از آنها خشنود است و جایگاهشان فردوس الهیست!
یکسری اولی را دارن، دومی را ندارن؛ البته همونطور که گفتم اگر اولی رو شما داشته باشی، دومی خودش میتونه بیاد، یکم کمر همت را ببند (یا سفت کن، نمیدونم کدومشه) و برو جهت داشتن مورد دوم. موفق خواهی شد، نشدی هرچی خواستی فحش بده. (آینه!!)
بعضیها هستن که ندارن، ولی دارن؛ کلا به این افراد میگیم خوششانس (بیادبیتر هم داره که چون بچه میاد اینجا نمیگیم)، خیلی مهمه نداشته باشی ولی داشته باشی. باید ریشهیابی بشه دید این افراد چجوری دارن، و شانس چجوری در خونهشون را زده. این گروه حتی با فعالیت بیشتر میتونن به گروه بعدی هم خدمترسانی کنن و راهنماییشون کنن.
گروه آخر اسفلالسافلینای هستند در نوع خودشون، که هم اونو ندارن، هم اون یکی رو. وای وای وای، در دنیا اگر دچار عذاب الهی نشن و به فاک نرن در آخرت حتما به پَستترین مرتبههای جهنمی میرسن. زندگی دنیوی این افراد همهاش به گهی میگذره و اصلا راه نداره که یهلحظه احساس خوشبختی که گروه اول دارن، سراغشون بیاد؛ یا احساس امید موجود در گروه دوم؛ یا شاید احساس خوششانسی گروه سوم، مگر اینکه از بیانات گروه سوم که شانسی شانسی بدون داشتن اولی، دومی را دارن بهرهمند بشن و از این پستی نجات پیدا کنن. در غیر اینصورت از حیوان پستتر هستند، خدا شاهده!!
و نهایتا اینجانب جزء گروه چهارم هستم و بهاین علت که از زندگی شرمگونهی این افراد مطلع بودم، اطلاعات بیشتری از اونها تونستم در اختیار ملت قرار بدم تا حواسشون باشه هم خودشون اینجوری نباشن هم تا حد امکان از این افراد فاصله بگیرن.
شما چی، داری یا نه؟
برچسب ها: بدبخت, خوشبخت, داری, داشتن, نداری, نداشتن, چرتوپرت
فرستاده شده با موضوع بیربط به همهچیز | بدون نظر »
۲۲ دی ۱۳۸۸
یکسال پیش پسرکی هر روز توی دلش غر میزد و با خدای خودش صحبت میکرد، پسرک دنبال جواب سریع بود، خدا هم جوابش را نمیداد. پسرک بعضی روزها که خوشحال بود خدا را از یاد میبرد. وقتهایی که دلش میگرفت با خدا دردودل میکرد و خودش را برای او لوس میکرد، خدا جوابش را نمیداد. وقتهایی که از موضوعی ناراحت میشد به همه ناسزا میگفت، به خدا هم. فردایش هم سعی میکرد از دل خدا در بیاورد و برای او توضیح میداد که مشکلاتش خیلی زیاد شده بوده و چیزی غیر از خدا بر او مسلط شده و برای خدا شرط میگذاشت که اگر مشکلاتش حل بشود دیگر آن اتفاق نمیافتد.
شش یا شایدم هفت ماه پیش اتفاق بزرگی قرار بود بیفتد، پسرک استرس داشت. دیگر خوشحالی در زندگیاش نبود، پس همهاش بهیاد خدا بود، بیشتر اوقات با او دردودل میکرد و خیلی کمتر به او ناسزا میگفت. به خدا “نیاز” داشت. پس هرشب ساعتها با خدا اتمام حجت میکرد! مظلومنمایی هم باعث شده بود احساس کند خدا میخواهد بالاخره جوابش را بدهد. “اتفاق بزرگ” افتاد؛ پسرک از نتیجهی کار راضی بود، همهچیز باب میل او نبود ولی راضی بود، احساس میکرد بالاخره خدایش کمی هم بهاو محل گذاشته. تا چند هفته بعدش خبری از ناسزا گفتن و غر زدن نبود، فقط وقتی یاد خدا میافتاد لبخندی میزد و تشکر میکرد بهخاطر جوابی که از خدا گرفته بود.
زمان گذشت، آن چیزی که پسرک فکر میکرد لطف بزرگ خدا بوده برایش عادی شد، انگار از اول همهچیز همانشکلی بوده و سالها برای بهتر شدن ناله سر نمیداده، ناسزا نمیگفته، غر نمیزده و گریه نمیکرده. کمکم غر زدنها شروع شد. پسرک تازه فهمیده بود مشکلات خیلی بیشتر از آنچیزی هستند که او فکر میکرده و با حل شدن یک مشکل بزرگ انگار دهها مشکل کوچک و بزرگ دیگر از دل آن مشکل، بیرون آمده بود! کمکم نهتنها تشکرش را از خدا پس گرفت، بلکه توقعش خیلی بالاتر از قبل رفته بود و احساس میکرد خدا باید به همهی خواستههای خوب و بدش پاسخ بدهد.
پسرک لطف خدا را یادش رفته، هنوز کارش به فحش دادن و ناسزا نرسیده، ولی زیاد غر میزند. او فراموش کرده آنچه بهسرش آمده را، بهدرستی که لیاقتش خیلی کمتر از آنچیزی بوده که هست. و از خدایش چه بگویم؛ چقدر بزرگ است و چقدر صبور، بهدرستی که لیاقتش خدا بودن است اما لیاقت پسرک کمتر از یک بنده…
- دعا میکنم مرگم زمانی باشه که تازه خدا گرهای از مشکلم باز کرده باشه و در حال شکر کردنش باشم…
برچسب ها: بنده, توقع, خالق, خدا, رفع, سختی, صبر, غر, فحش, فراموش, لایق, لطف, لیاقت, مخلوق, مشکل, ناسزا, ناله, نیاز, پسر, پسرک
فرستاده شده با موضوع بیربط به همهچیز | بدون نظر »