دردها انواع مختلفی دارن، بعضی دردها لحظهای به وجود میان ولی در طول چند ساعت شخص را آزار میدن، بعضی دیگه همون لحظه فقط بهوجود میان و نهایتا بعد از چند ثانیه از بین میرن، همینجوری بهنظرم میشه درجه بندیش کرد به انواع دیگهی دردهای معمولی، زیاد، خیلی زیاد و…؟!!
تا الان سه روز، و به عبارتی ۳ جلسه هست که مشرف میشیم به فیزیوتراپی، اصولا مناسب هست برای خم کردن زانو یا دست (بعد از عمل جراحی که مدتی با اون قسمت از بدن کار نشده)، یا رفع دردهایی که ناشی از مشکلاتی مثل آرتروز هست. ولی مشکل این هست که هر روز آنچنان دردی حس میکنم که مطمئنا ۱۰ مرتبه قویتر از درد “خیلی زیاد” هست. چون زانوی مبارک بنده بعد از عمل جراحی که روشون انجام شده مشکلاتی در خم شدندش به وجود اومده و شاید ۶۰ – ۷۰ درجه خم میشه. (تازه نه بهراحتی)
مشکل از جایی شروع میشه که بعد از گرم کردن زانو، مالیدن یک سری پمادیجات روی اون و دادن شوک به کل پا (با برق)، میرسیم به غول مرحلهی آخر بازی! یعنی خود جناب دکتر… وای زانوم درد گرفت بهش فکر کردم. میاد کنارم میایسته و ازم میخوام به پشت بخوابم. بهم میگه با کمک اون پام زانومو تا جایی که میتونم خم کنم. بعد از ۵ ثانیه یکدفعه خودش دستش رو میگذاره پشت پام و تا جایی که میتونه فشار میده…
از زانوم چندین بار صدای “تقتق” میاد که دیوانم میکنه. با تمام وجودم داد میزنم و شروع میکنم به گریه کردن. پدرم که باهام به اونجا میاد دستامو میگیره و دلداری میده، التماس میکنم و از اون مرد میخوام که کارشو متوقف کنه، بهم میگه دیگه زانومو خم نمیکنه و همونجا نگه داشته. ولی مهم اینهکه در زانوم درد خیلی زیادی بهوجود اومده. در کمتر از ۱۰ ثانیه اندازهی یک ظرف اشک ناخواسته از چشمام میاد و عرق میکنم. هنوز به داد زدنم ادامه میدم تا وقتی که پامو ول کنه و بگذاره روی تخت. بعدش هم غر میزنه و میگه باید پات بیشتر از اینها خم بشه! گریهام قطع نمیشه چون درد پام هنوز خیلی آزار دهندهست.
بابامو تهدید میکنم که فردا دیگه نمیام اینجا و ترجیح میدم زانوم بیشتر از ۸۰ – ۹۰ درجه خم نشه (هرچند که اون ۹۰ درجه هم تا چند دقیقه بعد از خم شدن زانو توسط دکتر، دووم نمیاره!) با صدایی که زیاد هم بلند نیست، به دکتر بیادبی میکنم تا دردم تسکین پیدا کنه!
خلاصه اینکه کار ما تموم میشه و پدرم وقت میگیره واسه جلسهی فردا، همون ساعت و همون موقع. از وقتی میشینم توی ماشین دچار استرس شدیدی میشم، واسهی فردا! حتی مادر و پدرم هم از حرفهام این موضوع را متوجه میشن و مادرم ابراز نگرانی میکنه و ازم میخواد انقدر در موردش فکر نکنم. ولی نمیشه… نمیشه… نمیشه…
تا فردا دیگه آرامش ندارم، شب خواب فیزیوتراپی رو میبینم، روز به دردی که در فیزیوتراپی کشیدم فکر میکنم، فرداش به دردی که در انتظارمه فکر میکنم، و هرچه به جلسهی فیزیوتراپی نزدیکتر میشم احساس ترس عجیبی وجودم را فرا میگیره. فعلا که ۳ روزه این شده نحوهی زندگی جدید من! واقعا ازش بیزارم. دوست دارم همین الان از خواب بیدار بشم و ببینم این ۳ روز را داشتم خواب میدیدم و از فردا دیگه قرار نیست برم فیزیوتراپی. ای کاش زودتر تموم بشه
شما هم همین الان میتونید ۴ ۵ بار زانوتون را خم و راست کنید و بعد خدا را بهخاطر همین موضوع که شاید واسهی بعضیها خیلی ساده باشه، شکر کنید.
No related posts.
برچسب ها: استرس, خم, درد, درد زیاد, دکتر, زانو, شکنجه, فریاد, فیزوتراپی, پا, پزشکی, گریه
