آنچه در بیمارستان بر من گذشت – قسمت دوم

در قسمت اول نوشته‌ام تا اونجایی توضیح دادم که به اتاق عمل زفتم، و نهایتا بیهوش شدم، یعنی دیگه چیزی نفهمیدم از زندگی! وبرای مدت ۵-۶ ساعت مرده بودم تا اینکه دوباره در اتاق ریکاوری به هوش اومدم و بقیه‌ی زندگی که خیلی دردناک‌تر از قبل شده بود را ادامه دادم.

در این مطلب قصد دارم ماجراهای بعد از بیرون اومدن از اتاق عمل تا الان که دارم این‌ها رو می‌گم، را بنویسم!

این رو هم باز بگم که چون وضعیتی که نشستم زیاد خوب نیست، ممکنه این نوشته غلط املایی‌هایی داشته باشه!

هیچی حس نمی‌کردم خوب! ساعت ۹ صبح حدودا بیهوش شده بودم و ساعت ۳ بعد از ظهر از اتاق عمل انداختنم بیرون! طبق گفته‌ی دیگران ۱ ساعت در اتاق ریکاوری بودم و اولین کسی بودم که رفته بودم داخل اتاق عمل، خیلی‌ها بعد از من رفته بودن داخل و برگشته بودن! ولی نهایتا من بعد از ۶ ساعت در داخل اتاق عمل بودن، اومدم بیرون.

وقتی برای اولین بار در ریکاوری به هوش اومدم فقط یک سری صدا می‌شنیدم، از جمله صدای آه و ناله‌ی خودم :D کمی که بیشتر فهمیدم کجام یک عبارت را هم تکرار می‌کردم: “درد دارم”… هر صد بار که این رو می‌گفتم یک پرستار بهم می‌گفت الان خوب میشه (مسکن زده بود فکر کنم). هرچی بیشتر به هوش می‌اومدم بیشتر سعی می‌کردم با صدا درد خودم را کمتر کنم!

در دو سمتم هم دو نفر دیگه بودن، سمت راستی را پرستارها همش صداش می‌زدن، نمی‌دونم بهش چی می‌‌گفتن! آقا نمی‌دونم چی‌چی! ولی اون جوابی نمی‌داد و خواب بود. بعدا فهمیدم اون تومور مغزی داره…

کم‌کم صدام داشت خیلی بلند می‌شد، درد داشت روانیم می‌کرد. عصبانی بودم که کسی جوابمو نمی‌ده، می خواستم پا شم بکوبونم تو کله‌ی اون‌هایی که جوابم را نمی‌دن… ولی فقط با صدای بلند می‌گفتم درد دارم، خیلی درد دارم و…

نهایتا از اتاق آوردنم بیرون، یه‌کم هم چشم‌هام رو باز کرده بودم. وقتی اومدم بیرون مامان و بابا رو هم دیدم که بهم لبخند زده بودن. یکدومشون ازم پرسید حالت خوبه؟ با سخاوت تمام گفتم: “نه”! دور و برم را نگاه می‌کردم… انگار مسکن کمی اثر کرده بود و دردم با این که هنوز آزار دهنده بود، کمتر شده بود. یکی از سخت ترین قسمت‌های بیمارستان جابه‌جا شدن مریض از این تخت به اون تخت هست! هم می‌ترسی، هم درد داری و خیلی مشکله که خودت را از روی اون برانکارد ببری روی تخت خورد… ولی مجبوری!!

اون روز همش در واژه‌ی “درد” خلاصه شد… مسکن‌های معمولی که اصلا اثری روی من نداشت. فقط آمپول مورفین که یک نوع ماده‌ی مخدر هست حالم رو ۳ ۴ ساعت بهتر می‌کرد که اونم محدودیت استفاده داشت و فقط ۳ ۴ بار در ۲ روز و نیمی که اونجا بودم بهم داده شد.

شب‌ها برای یک بیمار دیوانه کننده هستند، نمی‌دونم فلسفه‌اش چیه! ولی هر درد و مرضی شب که میشه یا خودش را نشون می‌ده یا دقیقا ۱۰ برابر (یا بیشتر!) میشه… خدا نصیب کسی نکنه :D هنوز هم شب‌ها برام دیوانه کننده است.

روز بعد دکتر اومد بالای سرم و پانسمان پام رو باز کرد، آخه از انگشت پام تا زانو گچ بود و زانو به بالا فقط پانسمان و کش بود! چون پلاتین توش گذاشته و این چیز کم‌یاب و گرون از گچ خیلی محکم‌تر استخوان را نگه میداره. دکتر ابراز خوشحالی می‌کرد از عمل! تازه فهمیدم چند‌تا عمل روم انجام داده… یکیش روی زانوم – یکیش روی ران – یکیش مچ پا – و یک عمل زیبایی! :D

وقتی پانسمان را باز کرد و زخمم را دیدیم نزدیک بود حالم بد بشه یک بخیه‌ی طولانی از زانو تا ران، تازه ازش داشت خون هم میومد :-S ولی خوب عادی بود!

وقتی دوباره روی زخمم را پوشوند خیلی احساس بهتری داشتم چون یه هوایی به پام هم خورده بود و حداقل می‌دونستم اون زیر چه خبره! دکتر بهم گفت اگر اون کاری که گفته بود، یعنی تکون دادن انگشت‌های پام و شل و سفت کردن (یا منبسط و منقبظ کردن!) پا را انجام بدم فردا مرخصم می‌کنه! البته بعد از اینکه دکتر خودش زخمم را دوباره پانسمان گذاشت و رفت یک پرستار اومد دو تا لوله‌ای که توی پام بود و ازش خون می‌اومد :دی رل برداره (که وقتی در آورد انقدر حالم بد شد که نزدیک بود همونجا بالا بیارم!) پام خونی شد و دوباره پانسمان‌ها را عوض کردن. توی این فرصت هم چند تا عکس از پام بدون پانسمان گذاشتیم که بسی خاطره‌انگیز خواهد شد در آینده!

اون روز دایی‌جان هم که در تهران زندگی می‌کنه اومد عیادتم یک دسته‌گل خوشگل هم آورده بود با کمپوت آناناس و از این چیز‌ها که برای عیادت مریض می‌آرن! :P

اون شب باز خیلی درد داشتم. به این امید بودم که پرستار ساعت ۱۱ شب بیاد و بهم مورفین بزنه! ولی گفتن دکتر فقط واسه روز اول مورفین تجویز کردن و دیگه اجازه نداریم مورفین بزنیم، داشت گریم می‌گرفت. با قرص و این چیز‌ها شب را نمی‌تونستم بگذرونم! یکی دو ساعت هم با لپ‌تاپ کار کردم و کارتون ماداگاسکار را دیدم! اولش خیلی خوب بود ولی هرچی جلوتر می‌رفت دردم بیشتر می‌شد تا اینکه به مادرم گفتم لپ‌تاپ رو جمع کنه از جلو چشمام، ممکن بود بزنم خورد کنم همه چیز را!

خلاصه که شب افتضاحی بود، صبح تازه زنگ زدن دکتر و اون گفت اشکالی نداره یک مورفین بهم بزنن… ولی چه فایده که همه دردها شب بیشتر می‌شه و توی روز باز می‌شه کمی تحمل کرد درد را…

اون روز جمعه بود و خدا را شکر که دکتر اون روز می‌اومد بیمارستان… آخه خیلی دکتر‌ها جمعه‌ها نمیان بیمارستان و مریض مجبوره یک روز بیش‌تر توی محیط دردآورد بیمارستان زندگی کنه. به‌خدا قسم بیمارستان خودش یکی از عوامل درد بر‌انگیزه!

دکتر گفت مرخص هستم و گفت باید دو هفته دیگه تازه شروع کنم به خم کردن زانوم، گفت روی پام فشار نیارم حالا و گچ پام رو هم ۶ هفته‌ی دیگه باز کنم. گفت بیا پیش خودم واسه اون کار چون می‌خوام ببینم وضع پات هم چجوریه!

حالا همه ناراحتیم این شده بود که چجوری راه برم! دکتر به پرستار سفارش کرده بود که تمرینم بدن به راه رفتن و من از دردش می‌ترسیدم. ولی خیلی هم درد نداشت و چون زانوم خم نشد خیلی مشکلی واسم پیش نیومد و یک دور، دور راهرو راه رفتم با عصا! فهمیدم کار زیاد سختی نیست.

باید ساعت ۱ مرخص می‌شدیم که البته ۲ از بیمارستان خارج شدیم! صندلی عقب ماشین نشستم، فکر نمی‌کردم انقدر دردم کم بشه تو ماشین! چون حرکت می‌کرد شاید درد زیاد توش حس نمی‌شد!؟ خلاصه که شروع بدی نداشت پس احتمالا تا آخرش خوب بود. قبل از اینکه از تهران خارج بشیم بابا یک پشتی هم واسم گرفت تا بهش تکیه بدم.

در مورد هزینه‌ی بیمارستان که صحبت کردیم فهمیدم ازمون حدود ۳ میلیون پول گرفتن!! اینجور که بابا می‌گفت ۱میلیون و چهارصد هزار تومنش فقط برای اون پلاتین عزیز توی پام بوده! خلاصه که پول خیلی زیادی بود، اگه ۲ شب توی بهترین هتل دنیا هم می‌خوابیدم ازم ۳ میلیون نمی‌گرفتن :D

این‌بار در مجموعه‌ی مهتاب توقف کردیم و هم کنتاکی خریدم هم همبرگر تا تلافی وقتی داشتیم می‌رفتیم به سمت بیمارستان، باشه :D

انصافا  توی ماشین خیلی درد نداشتم، البته خود ماشین هم راحت بود و تاثیر داشت مطمئنا!

ساعت ۹ شب رسیدیم خونه،‌ یه کم اذیت شدم تا از پله ها برم بالا و وارد خونه بشم… ولی هرچی بود دیگه رسیده بودم خونه و خوشحال بودم. شب اول می‌خواستم اینترنت هم بیام و بابا کمکم کرد تا لپ‌تاپ را بگذاریم روی تختم و باهاش کار کنم، دو سه تا تویت هم کردم! ولی خیلی درد داشتم و خوابیدم. هرچند که توی شب هزار بار از خواب بیدار شدم و داد می‌زدم! البته این کار هنوز هم که ۳ شبه اومدم خونه ادامه داره! واقعا شب‌ها دیوانه می‌شم!

الان حالم خیلی بهتره، مثلا پای میز کامپوتر می‌شینم، البته با اعمال شاقه (شاغه؟ :دی) و اصلا وضعیت خوبی ندارم، همین الان کیبورد روی پامه و گردنم درد گرفته! ولی چه کنم که اینترنت و کامپیوتر از هزاران مسکن برام بهتره و وقتم باهاش بهتر می‌گذره!

۶ هفته دیگه طول می‌کشه تا من به زندگی عادی برگردم! البته به زندگی با گچ و این‌جور چیزها هم عادت دارم، اولین تجربه‌ام نیست که! فعلا همه چیز را می‌تونم تحمل کنم جز درد عذاب‌آوری که شب‌ها دارم…

به امید بهتر شدنم…

  • Share/Bookmark

No related posts.

برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , ,

یک پاسخ برای ”آنچه در بیمارستان بر من گذشت – قسمت دوم“

درج یک پاسخ