آنچه در بیمارستان بر من گذشت – قسمت اول

الان حالم خیلی بهتره‌.انرژی خیلی بیشتری دارم. می‌تونم بعضی از کارهای روزمره‌ام را دوباره از سر بگیرم. آرامش بیشتری دارم. اگه شب‌ها انقدر درد نداشتم هم وضعم خیلی بهتر بود…

قبلا در مورد اینکه چهارشنبه‌ی هفته‌ی گذشته قرار بود تحت عمل جراحی قرار بگیرم چیزهایی گفتم! از روز سه‌شنبه که رفتیم سمت بیمارستان (در تهران) دیگه دسترسی به اینترنت نداشتم تا دو شب پیش، که ترجیح می‌دم جداگانه در موردش صحبت کنم؛ همینجا البته! در این مطلب قصد دارم نسبتا کامل در مورد بلایایی که بر سرم اومد بنویسم! تا یک روز بخونم و خدا را شکر کنم که گذشت…

قبل از هر چیزی بگم که الان در وضع بدی دارم تایپ می‌کنم و با اینکه حالم بهتر از روزهای قبله، ولی هنوز هم آرامش کافی ندارم! احتمالا عکسی از وضعیت خودم و کیبورد در این نوشته خواهم گذاشت. در کل این را گفتم که به این نتیجه برسیم که ممکنه در این نوشته غلط‌های املایی‌ وجود داشته باشه و از اونجایی که ممکنه حوصله نکنم نوشته را بخونم، شاید رفع هم نشه بعضی‌هاش، این هم از این!

شب ساعت ۱۰:۳۰ از اصفهان خارج شدیم، قبل از رفتن بابا برام کباب گرفته بود که بخورم حال بیام (!) چون دیگه از اون موقع چیزی نباید می خوردم چون صبح عمل باید می‌شدم.  من بودم و مادر و پدرم، در بین راه شروع کردیم به صحبت کردن در مورد بیمارستان و عمل و اینجور چیزها… من قبلا ۴ – ۵  بار تجربه ی عمل شدن داشتم که آخرینش مربوط می‌شد به ۴ یا ۵ سال پیش! راستش یادم نبود که قبلا که عمل کرده بودم چقدر درد داشتم، اصلا درد داشتم؟! سوال می‌پرسیدم ازشون. اون‌ها هم سعی می‌کردن با شوخی جوابمو بدن! از غذاخوری که دوستش داشتم، یعنی مجموعه مهتاب در بزرگراه خلیج فارس (قم-تهران) رد شدیم، دلم لک زده بود واسه کنتاکی‌هاش،‌ آخه هفته‌ی پیش خورده بودم کنتاکیش را و خیلی چسبیده بود. ولی نمی‌تونستم غذایی بخورم، یا بهتر بگم هیچ چیزی نمی تونستم بخورم، جز آب… این یعنی اول بدبختی!!

رسیدیم تهران، ساعت ۴ صبح بود. دلم نمی‌خواست زودتر برم بیمارستان، اصلا دلم نمی‌خواست! ولی کسی بهم توجهی نکرد :D ، با GPS موبایل نوکیا ان نود و پنج هشت گیگابایت :D که کاملا برنامه GPS‌ام را مجهز کرده بودم دنبال بیمارستان گشتیم. راحت پیدا شد و رفتیم سمت بیمارستان. ماشین رو پارک کردیم و پیاده شدیم. در بیمارستان بسته بود! در اورژانس را که زدیم مسئولش  در رو باز کرد. نامه‌ی دکتر را بهش نشون دادیم و گفت که ساعت ۶ پذیرش می‌کنن! گفت الان می‌تونین توی لابی (؟!) بشینین. ما هم رفتیم داخل، کل مبل اونجا بود. به خودم گفتم عمرا روی این‌ها تا ساعت ۶ دوام بیارم.

“بقیه ی ماجرا بعد از خوردن شام!…”

اول رفتم دست‌ها و صورتم را شستم و بعد اومدم کمی روی مبل‌ها نشستم… مادرم اصرار می‌کرد کمی استراحت کنم تا خستگی از تنم بره بیرون. ولی قبول نمی‌کردم. نق می‌زدم! می‌گفتم ماشین به این خوبی، جادار، راحت! چرا نریم توی همون ماشین استراحت کنیم؟ ولی کسی توجهی نمی‌کرد بهم :D البته نیم ساعت بعدش انقدر از کار با موبایل و نگاه کردن در و دیوار خسته شده بودم که یواشکی دراز کشیدم روی مبل و استراحت کردم، نخوابیدم البته و حواسم جمع بود به محیط. البته اونجا کسی هم نبود؛ هیچ‌کس نبود! همه‌ی اتفاقات داشت در طبقات بالاتر به وقوع می‌پیوست. جایی که چندین بیمار از بی‌خوابی رنج می‌بردن. البته این چیز‌ها رو اون موقع درک نمی‌کردم. (در واقع وقتی خودم توی اون شرایط قرار گرفتم تازه یادم اومد چه جوری بوده!)

ساعت ۶ شد، کسی نیومد. ۶:۳۰ شد! کم‌کم داشتن میومدن… یک مرد اومد توی قسمت پذیرش و رفتیم سمتش، اطلاعات ازم می‌خواست. البته اطلاعاتم رو داشتن، چون قبلا دوبار توی همین بیمارستان بستری شده بودم. اون پاسمون داد به اورژانس… ۱۰ دقیقه‌ای اونجا بودیم و یه کم سوال ابتدایی ازم پرسید اون مرده. بعد پاسم داد سمت آزمایشگاه! ولی درس بسته بود، نشستیم روی صندلی‌ها تا بیاد، ۱۵ دقیقه‌ای طول کشید و بالاخره اومدش! ازم خون و ادرار گرفت! بعد که داشتم از آزمایشگاه میومدم بیرون فهمیدم اونجا آزمایش مدفوع هم می‌گرفتن پس خدا را شکر کردم که واسه من زیاد جدی عمل نکرده :P

نهایتا هم یکبار دیگه پاس داده شدم سمت اورژانش و بعد گفتن برید به بخش!! تازه داستان می‌خواست شروع بشه. بخش ۴ در طبقه ی ۴ مخصوص بیماری‌های ارتوپدی بود و من هم رفتم اونجا. اتاق شماره‌ ۴۱۲، خدا را شکر که یادم نرفته! کم‌کم داشتم جنب و جوش را در محیط بیمارستان حس می‌کردم، همه از خواب بیدار شده بودن! اولین کاری که ازم خواسته شد این بود که موهای اون قسمت از پام که می‌خواست جراحی کنه را با این ماشین‌ها بریزم پایین! البته با اون درست نشد و نهایتا با تیغ موهای ریز‌تر را هم ترتیبشونو دادیم!

قدم بعدی پوشیدن لباس بود، کم‌کم داشت خاطراتم یادم میومد… ولی هنوز قسمت‌های دردناکش یادم نیومده بود. سِرم به دستم وصل شد. بابام ازم خواست کمی روی تخت بیمارستان استراحت کنم، قبول کردم چون خسته بودم. ولی هنوز ۱۵ دقیقه نشده بود که پرستار وارد اتاق شد: “علی بیا بریم”… وای تنم لرزید. دفعات قبلی کلی طول می‌کشید تا بیان دنبالم ولی مثل اینکه این‌بار اولین عمل جراحی روز بودم! هیچ صدایی نمی‌اومد، یعنی همه ساکت بودیم… باید روی  ویلچیر می‌نشستم، نه این‌که بدون اون نتونم برم اتاق عمل، ولی طبق گفته‌ی خود پرستار، یکی از قوانین اتاق عمل اینه که با پای خودت نباید بری اون‌جا. البته قبلا هم همیشه با برانکارد می‌رفتم اونجا… این هم واسه‌ی تنوع بود!

مامان و بابا هم داشتن دنبالم می‌اودن، دم آسانسور که ایستادیم بابام به آرامش دعوتم کرد :D خیلی خودم را کنترل می کردم و لبخند ملیحی هم زدم و گفتم باشه. دم اتاق عمل هم که کمی ایستادیم با پدر و مادر خداحافظی کردم و گفتم منو دعا کنن… لبخند آرامش بخشی بهم زدن و در بسته شد… اینجا دیگه همه چیز سبز بود، محیط تازه‌ای برام نبود، گفتم که قبلا ۴ ۵ بار اومده بودم اتاق عمل که همه ی این ۴ ۵ بار عملشون مربوط به یک مشکل بوده!

منشی اونجا ازم اسمم را پرسید و یه سری چرت و پرت گفت گه یادم نیست. اطرافم ۱۰-۲۰ نفری ایستاده بودن که نصفشون توجهشون به من بود. رفتم به اتاق عمل شماره ی ۱، از همه ی اتاق‌ها عقب‌تر بود، البته قبل از اینکه بریم از روی ویلچیر پا شدم و روی برانکارد خوابیدم.

وارد اتاق عمل شدیم، باز رفتم روی تخت عمل… بالا سرم اون چراغ‌های ۸تایی معروف اتاق عمل بودن… کم‌کم همه داشتن می‌اومدن پیش من! یکی داشت جای دستهام رو درست می‌کرد، یکی دیگه جای زیر سرم را درست کرد… یکی از این چیز فلزی‌ها که ضربان قلبو نشون میده (!) بهم وصل کرد… یه چیزی گذاشتم به شستم… یکی که انگار دکتر بود خودش ازم در مورد پام و سوابق جراحیم سرال می‌کرد! چمی‌دونم! یکی هم داشت موهای ران و زانوی پام را با دقت بیشتری می‌برد چون هیچ مویی نباید به پا باشه واسه عمل توی یک نقطه…

حدود ۱۰ دقیقه‌ای همینجوری ملت بالای سرم مشغول کار بودن :دی داشت خاطرات بیشتری واسم زنده می‌شد! گوشه‌ای از دردها هم تازه داشت یادم می‌اومد، ولی انصافا آرامش داشتم… بسم الله می‌گفتم توی دلم :D البته بین اون آدم‌ها دکترم را ندیدم. قبلش پرستار گفته بود من رو می‌برن اتاق عمل و آماده می‌کنن تا خود دکتر هم بیاد.

خلاصه، یکی بهم گفت نفس عمیق بکش و دیگه هیجی نفهمیدم. خیلی سریع بود، قبلا ۵ ۶ ثانیه طول می‌کشید تا بیهوش بشم این‌بار خیلی سریع بود!

بقیه‌ی ماجرا را بعدا تعریف خواهم کرد الان ساعت ۱۱:۳۰ هست و اصلا هم وضعیت خوبی واسه ی تایپ کردن ندارم، پس ترجیها جیش بوس لالا تا قسمت بعدی را فردا بگم که مربوط می‌شه به داستان‌های بعد از عمل :P

قسمت دوم اضافه شد.

  • Share/Bookmark

No related posts.

برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , ,

۲ پاسخ برای ”آنچه در بیمارستان بر من گذشت – قسمت اول“

  1. [...] قسمت اول نوشته‌ام تا اونجایی توضیح دادم که به اتاق عمل زفتم، و نهایتا [...]

  2. نام شما* می‌گه:

    خوش به حال بابات که تو خاطراتت جایگاهی داره…………

    [پاسخ]

درج یک پاسخ