تهران: شهر نفرین شده…

همونطور که قبلا گفتم، شنبه برای رفتن پیش دکتر از خونه یعنی اصفهان با ماشین راه افتادیم و خواستیم بریم نزد دکی جان که… مصــــیبت اندر مصیبت… انقلاب شد :D ملت شورش کردن… یه تریپ Resident Evil شده بود شهر خلاصه. علت اینکه عنوان را اینجوری نوشتم این نیست که واقعا نفرین شده ست و اینا (نگران نباشید تهران رو نفرین نکردم.. هاها). ولی دقیقا مثل این فیلم ترسناکها شده بود که میرن یه شهری بعد گم میشن و اینا! :D شرح این ماجرای پلیسی را اینجا می خوام بنویسم.

طبق گفته ی تویتر ما ساعت ۱۱:۱۸ دقیقه از شهر اصفهان خارج شدیم و در جاده ی اصفهان-تهران قرار گرفتیم! همه چیز خیلی خوب بود… حتی انقدر شاد و خوشحال بودم! که این عکس رو هم گرفتم!! البته اولش یه عکس گرفتم دیدم حجمش شده ۱ مگ! واسه همین کیفیت را تا می تونستم آوردم پایین تا این شد! باز تویتر میگه ۴:۴۳ رسیدیم تهران… در راه هم حدود یک ساعت یا یک ساعت و نیم استراحت کردیم که در یک مسجد (تقلب الله! :D ) و مجموعه ی مهتاب بودیم.

همه ی مشکلات از اینجا شروع شد که رسیدیم تهران! که در ادامه ی نوشته خواهم گفت…

وقتی وارد تهران شدیم من با موبایل وصل شدم به تویتر و اخبار را با صدای بلند واسه همه می خوندم. در تویتر کلی خبرگزاری و چیزهای دیگه را Follow می کردم. واسه همین اخبار را لحظه به لحظه داشتم! اخبار انتخاباتی خیلی داغ بود… احمدی نژاد با ۲ برابر رای جلوتر بود و خیلیها شوکه شده بودند. دیدم اخبار از این قراره که در تهران داره یک سری اعتراضات شروع میشه و… از شانس ما یکی از این ۴ ۵ جایی که اعتراض میکردن جایی بود که مطب دکتر بود!!

ما هم ماجرا رو ساده گرفتیم… رفتیم جلوتر دیدیم وای چقدر شلوغه… ترافیک که طبیعی بود ولی حدود ۱ کیلومتر جلوتر داشت دود غلیظی به وجود میومد! تازه داشت خوشم میومد :) البته دکتر تا ساعت ۶:۳۰ بودش و اون موقع هم ساعت حدودا ۵:۳۰ بود. خلاصه با هزار بدبختی خودمون را رسوندیم به خیابون بغلی مطب دکتر… از ماشین که پیاده شدیم دیدیم بالا سرمون دود سیاهی داره میره بالا! توجهی بهش نکردیم و خواستیم وارد اون خیابون فرعی بشیم که دکتر در اونجا بود… دیدیم همه دارن میدون به سمت ما :D همه می گفتن برگردین… نرین جلو. گفتیم چرا؟! گفتن اتوبوس آتیش زدن اینجا :( حالا شانس ما این اتوبوس دقیقا جلوی در ساختمانی بود که مطب دکتر دراونجا بود . دیگه واقعا به این نتیجه رسیدیم باید برگردیم. بابام گفت شما برید توی ماشین تا من برم جلوتر ببینم چه خبره… رفتیم توی خیابونی که ماشین پارک بود… دیدم ای وای همه ملت دارن فرار میکنن توی خیابون جلویی… بابام که اومد گفت بیخیالش باید شد چون انگار مرکز درگیری جلوی در اون ساختمان هست :D به مطب دکتر هم زنگ زدیم کسی بر نمیداشت (که بعدا فهمیدیم اونها هم زودتر در ساختمان را بسته بودن!)

تصمیم گرفتیم بریم یه کم بگردیم! و از اونجا دور بشیم… ولی هرجا می رفتیم سطل آشغال آتیش زده بودن و مردم تجمع کرده بودن… تا اینکه رسیدیم یکی از مراکز تجمعها یعنی میدون هفت تیر! ما هم که یه جورایی گیر افتاده بودیم با هزار مصیبت خودمون را رسوندیم به خیابان شریعتی که یک پارک درش بود! آخ جان اونجا خبری نبود… یه کم در پارک نشستیم و از بوفه ش بستی هندونه ای واسه خودم خریدم :D باز سوار ماشین شدیم و رفتیم دربند… اونجا اصلا خبری نبود. من هم توی این مدت که می خواستیم بریم اونجا اخبار لحظه به لحظه را از تویتر می خوندم واسه بقیه.

تا رسیدیم دربند متوجه شدیم بعد از قطع شدن SMS ها توی این چند روزه حالا موبایلها کلا قطع شده بود و نمیتونستیم زنگ بزنیم به دایی جان که بپرسیم از کدوم مسیر باید بریم خونشون… البته توی پارک که موبایلها قطع نبود بهشون زنگ زدیم و گفتن من هم توی دفتر گیر افتادم :D

کمی در دربند گذشت! تا خواستیم برگردیم دیدیم وضعیت شهر ده برابر بدتر شده. واقعا از هر طرفی که می رفتی می گفتن برگرد اگه نمی خوای ماشینتو بیارن پایین! ما هم ماشینمون را ۲ روز بود خریده بودیم و خلاصه ماشینی نیست که راحت بشه از کنار داغون شدنش گذشت (هیوندای آزرا) – واسه همین سعی می کردیم اصلا سمت آتیش سوزیها نریم… حدود ۱ ساعت دور خودمون می چرخیدیم!

خونه دایی توی خیابون جردن بود… و به هرکس می گفتیم چجوری بریم جردن می گفت نرو اونجا ماشینو آتیش میزنن :D یک سوپر مارکت پیدا کردیم که بغلش هم ۲ ۳ تا تلفن عمومی بود. یک کارت گرفتیم و زنگ زدیم خونه دایی و گفتن تونستن برن خونه و به ما هم آدرس دادن که از کجا باید بریم خونشون… رفتیم، ولی همه راههای منتهی به جردن را بسته بودن! :D شاید ۱۰ ۲۰ تا راه مختلف را رفتیم (توی اون ترافیک عذاب آور). دیگه ساعت از ۱۲ گذشته بود و بابا خیلی خسته بود. دوباره خواستیم زنگ بزنیم دایی که اینبار یک صدای زشتی در تلفن عمومی میگفت “تلفن ها در حال حاضر مسدود است و فقط می توانید از شماره های اضطراری استفاده کنید”… حدود ۱۰ تا تلفن عمومی را در جاهای مختلف تست کردیم همشون همین پیغام رو میدادن.

تازه فهمیدیم واقعا دیگه هیچ راه ارتباطی با دایی نمونده… موبایل کامل قطعه و تلفن عمومی هم نمیشه استفاده کرد. باز یه کم چرخ زدیم و بابا که خیلی خسته بود توی یک کوچه کنار سفارت ترکیه (نزدیک پل رومی) ایستاد و پشتی صندلیش را خوابوند! گفت من دیگه خسته شدم و صبر کنید یه کم شهر آرومتر بشه…

ولی من و مامان ایده ی جالبی به ذهنمون رسید… مزاحم یک خونه که همونجا بود شدیم! :D البته می دونستیم که بیدار هستن چون همون موقع یک سری آدم رفته بود داخلش و چراغهاشون هم روشن بود. زنگ خونشونو زدیم و ماجرا رو براشون شرح دادیم، که ما بعد از ظهر اومدیدم تهران و الان می خواییم بریم خونه ی یکی از اقوام ولی همه ی راهها نا امن هست و آتیش زدن، موبایل هم قطعه و تلفن عمومی هم نمیشه استفاده کرد.

ازشون خواستیم ببینن میشه با تلفن خونشون زنگ بزنیم خونه ی دایی یا نه… دستش درد نکنه کمکمون کرد و زنگ زدیم دایی… اون هم که کلی کلافه شده بود (چون گفته بود من سر خیابون جردن با ماشین منتظرتون می مونم! و یه جورایی علف زیر پاهاش سبز شده بود) به ما گفت همونجا بمونیم تا بیاد… حدود ۱۵ دقیقه بعد دایی رسید پیش ما…

هورااااا ما نجات پیدا کردیم… ساعت ۲ شب رسیدیم خونه دایی و خیلی خسته بودیم. ولی خوشحال از اینکه نجات پیدا کردیم lol :D

اونشب فهمیدم GPRS را هم قطع کردن. بعدش که وصل شد فهمیدم Twitter, Facebook و Friendfeed هم فیلتر شده.

اون شب واقعا مزخرف و باحال بود :D یکشنبه هم دکتر نمیرفت مطب، یعنی فقط روزهای زوج اونجا بود. واسه همین اون روز فقط رفتیم یه کم بیرون گشتیم! دوشنبه هم صبحش رفتیم مجتمع پایتخت و The Sims 3 و Windows 7 RC1 رو خریدم بعلاوه ی یک موس لیزری جدید. اونجا بود که فهمیدم یک تکنولوژی بالاتر از موس Optical هم اومده و اون لیزره! :D

بعدش هم رفتیم دکتر… به منشی ماجرا رو گفتیم و قبول کرد که همون روز برم نزد دکتر… اتفاقا اولین مریضی بودم که رفتم داخل :دی خیلی حال کردم. اون هم گفت چهارشنبه هفته ی دیگه ساعت ۶ برم بیمارستان و ۸ من رو عمل می کنه :P و به همین جهت هم سه شنبه هفته ی دیگه باز میریم تهران… امیدوارم اون موقع وضعیت شهر بهتر شده باشه.

حدودا ساعت ۶:۳۰ هم تونستیم از شهر خارج بشیم که بیاییم اصفهان… قبلش رفتیم خونه دایی و از مادربزرگ که اونجا بودن خداحافظی کردیم و کلی هم توی ترافیک گیر کردیم تا بتونیم بیاییم بیرون از شهر! (چون اون روز تظاهرات طرفداران موسوی بود در میدون انقلاب و همه جا یه جورایی شلوغ بود). البته وضعیت شهر توی این ۲ روز بهتر که نشد هیچ، بدتر هم شد و درگیری ها شدید تر شده بود. ملت همش بوق میزدن و تجمع میکردن… انقدر هم یگان ویژه و پلیس ضد شورش دیدم حالم دیگه بد شده بود. ولی بالاخره سالم رسیدیم اصفهان :D  تویتر میگه که ما کی رسیدیم خونه!

اینها هم عکسهایی هست که با موبایلم گرفتم… زیر هر عکس توضیحات هست. بابت اندازه هم دیگه حوصله ندارم دونه دونه کوچیکشون کنم ولی همینجوری هم میشه دید دیگه :دی نشد هم روی عکس کلیک کن بزن View Image :دی

وقتی رسیدیم نزدیک مطب دکتر و از ماشین پیاده شدیم تازه فهمیدم بالا سرمون پر دوده!

وقتی رسیدیم نزدیک مطب دکتر و از ماشین پیاده شدیم تازه فهمیدم بالا سرمون پر دوده!

همه داشتن از خیابونی که منتهی بود به ساختمانی که دکتر اونجا بود برمیگشتن

همه داشتن از خیابونی که منتهی بود به ساختمانی که دکتر اونجا بود برمیگشتن

خیابان روبرویی جایی که ماشین را پارک کرده بودیم خیلی شلوغ بود.

خیابان روبرویی جایی که ماشین را پارک کرده بودیم خیلی شلوغ بود.

اولین نشانه های آتش سوزی در شهر - سطل آشغال ها به آتیش کشیده شده بود!

اولین نشانه های آتش سوزی در شهر - سطل آشغال ها به آتیش کشیده شده بود!

دو نفر داشتن این رو میکندن! بعد از انداختنش ملت همه هووو کشیدن!

دو نفر داشتن این رو میکندن! بعد از انداختنش ملت همه هووو کشیدن!

سطل آشغالها و چیزهای دیگه که آتش زده شده بود را وسط خیابون گذاشته بودند

سطل آشغالها و چیزهای دیگه که آتش زده شده بود را وسط خیابون گذاشته بودند

میدان هفت تیر خیلی شلوغ بود... مردم شعار میدادن

میدان هفت تیر خیلی شلوغ بود... مردم شعار میدادن

عکس دیگه از میدان هفت تیر: جمعیت به سمت ما میومدن

عکس دیگه از میدان هفت تیر: جمعیت به سمت ما میومدن

نرده های وسط خیابون کنده شده و به میون آتش انداخته شده

نرده های وسط خیابون کنده شده و به میون آتش انداخته شده

آتــش!

آتــش!

یکی از چند ساختمانی که در محدوده ی میرداماد آتیش گرفته بود

یکی از چند ساختمانی که در محدوده ی میرداماد آتیش گرفته بود

  • Share/Bookmark

No related posts.

برچسب ها: , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

درج یک پاسخ