همیشه این تویی که میروی، همیشه این منم که میمانم

۲ شهریور ۱۳۸۹

گرفته شده از INSIDE OUT. چون حرفش، حرفِ من بود. ولی من نمی‌تونستم در موردش بگم…:

همیشه موقع خداحافظی لال می‌شم… بجای آرزوی موفقیت کردن و امید دیدار، بجای تعریف از خاطرات خوب با هم‌دیگه و آرزوی روزهای خوش آینده، بجای توصیه و سفارش، و بجای هر حرف دیگه همین‌طور زل میزنم به چشم‌ها. انگار کسی ازم پرسیده باشه از چیزی شبیه مرگ، و من در جواب چیزی ندارم بگم جز فکر کردن به تمام زندگی قبل از اون. یه هیچ عجیبی احساس میکنم توی اون لحظه. هرچی قرار بوده باشه مال قبل از اون لحظه‌ست و حرف زدن موقع خداحافظی، با کسی که دوستش داری، انگار پوچترین کار دنیاست.

خداحافظی درست لحظه ایه که همه چیز مرجوع میشه به گذشته. و در مورد گذشته چی میشه گفت به کسی که به تو نزدیکه وقتی داری میری؟ خداحافظی یعنی
تمام.

و من امیدوارم که اونهایی که تو چشماشون زل میزنم و هیچ نمیگم، لااقل از چشمهام بخونن که اگه حرفی ندارم، بخاطر خلأ بزرگیه که توی خودم حس میکنم از فکر نبودنشون…

پ.ن: عنوان نوشته از شعر سید علی صالحی

یک زنگ ادبیات

۲۱ مرداد ۱۳۸۹
سر کلاس نشستم. زنگ آخره و دبیر ادبیات نشسته روی صندلی پلاستیکی کوتاهی که به صندلی نرمی که واسه‌ی دبیرها گذاشتن ترجیهش داده و تند تند نکات درس را می‌گه تا بچه ها بنویسن. زنگ آخر که ادبیات داریم اکثر هم‌کلاسی‌ها صندلی‌هاشونو میارن عقب کلاس تا بتونن نقاشی بکشن، به دوستشون SMS بدن، با موبایلاشون بازی کنن یا به هر نحوی سر خودشون رو گرم کنن. الان شمردم؛ یک‌سوم کلاس هم دارن نکاتی که معلم میگه رو می‌نویسن (که بعدا بقیه هم کتابهای این افرادو میگیرن تا نکات رو توی یه فرصت بهتر (!) بنویسن).
زنگ ادبیات به‌خودی خود خسته کننده هست، چه برسه به اینکه زنگ آخر باشه، آخرین روز هفته باشه، تابستون باشه و اولین روز ماه رمضان باشه.
معلم خودش متوجه شرایط دردناک و وخیم بچه‌ها هست و سرشو انداخته پایین و از روی کتاب خودش متن رو می‌خونه و آرایه‌هاشو با صدای بلند می‌گه تا بچه‌ها بنویسن، هر چند دقیقه یک‌بار نگاهی به وجنات بچه‌ها می‌ندازه، و جوری که انگار چندشش شده باشه باز سرش رو می‌ندازه پایین و ادامه‌ی نکات و آرایه‌ها رو می‌گه. البته تلاش زیادی هم می‌کنه که اون یک‌سوم باقی‌مونده هم بی‌خیال نوشتن نشن؛ مثلا یه تیکه از درس رو می‌خونه و میگه “فلانی می‌دونه دارم چی میگم”، بچه‌ها هم که انگار یکی مجبورشون کرده باشه، به حرفش می‌خندن. البته مطمئنم نصفشون نمی‌دونن دارن به‌چی می‌خندن و فقط از حرکات دیگران تبعیت می‌کنن تا تو چشم نباشن، خود معلم هم که کلی ذوق می‌کنه از حرفی که زده.
چند دقیقه یکبار ساعت رو نگاه می‌کنم، لعنتی جلو نمی‌ره که! خسته‌م. دلم می‌خواد با خودم حرف بزنم، نمی‌دونم تا کی، می‌خوام کارهای مزخرفی که این مدت انجام دادم رو توجیه کنم، دلم می‌خواد غرق بشم توی فکرهام، جوری که دیگه صدای معلم برام نامفهوم بشه. انقدر تو رویاهام فرو برم که صدای زنگ رو هم نشنوم و دوستم مجبور بشه بزنه به شونه‌م تا بفهمم کلاس تموم شده و باید برم خونه. حالمو درک نمی‌کنم. ۵۰ دقیقه دیگه مونده.
این مطلب رو سر کلاس نوشتم؛ این هم سرگرمی من بود، برسم خونه منتشرش می‌کنم، یه اسپم بیشتر!

ویروس‌کش مزاحم

۲ مرداد ۱۳۸۹

یک کامیک جالب در سایت The Doghouse Diaries دیدم در مورد نرم‌افزارهای آنتی‌ویروسِ مزاحم که همه‌ش با پیغام‌های بی‌وقفه‌شون می‌خوان کاربر رو مجبور کنن نسخه‌ی اصلی رو بخرن. البته این موضوع فقط در مورد آنتی‌ویروس‌ها نیست و هر برنامه‌ای که نسخه‌ی آزمایشی (Trial) داره، اگه این نسخه‌شو دانلود کنید، خدا می‌دونه روزی چندبار بهتون پیغام می‌ده که نسخه‌ی اصلی رو بخرید.

این کامیک رو به فارسی برگردوندم و می‌تونید در ادامه‌ی مطلب بخونید، نسخه‌ی اصلی رو هم می‌شه از اینجا دید. درضمن این سایت کلا کامیک‌های جالبی داره، وقت کردید ببینیدشون.

مشاهده ادامه مطلب »

Film.FM – فیلم‌های رایگان همه در یک‌جا

۲۵ تیر ۱۳۸۹

سایتی مثل YouTube را در نظر بگیرید که می‌شه در اون هر فیلمی رو مشاهده کرد، با این تفاوت که در این سایت فقط فیلم‌های سینمایی قرار داده می‌شه. Film.FM سایتی هست که در اون می‌تونید به منبع بزرگی از فیلم‌های سینمایی جهان، که مثل YouTube به‌شکل Streaming قابل دیدن هستند دسترسی داشته باشید.

فیلم‌ها در قسمت‌های مختلف بر اساس ژانر، بازیگران، زبان، سال تولید و موارد دیگه دسته‌بندی شدن و قابل جست‌و‌جو هستند. وقتی فیلمی رو انتخاب می‌کنید، فیلم از یک سرور شروع به اجرا شدن می‌کنه، اگر با یک سرور مشکل داشتید می‌تونید اون را از جاهای دیگه مشاهده کنید.

سایت کاملا به‌روز هست و شاید همه‌ی فیلم‌های پرطرفدار و جدید رو می‌شه درش پیدا کرد. تنها مشکلی که ممکنه باهاش مواجه بشیم مشکل مسدود شدن اکثر سرویس‌هایی هستند که فیلم‌ها ازشون دانلود می‌شه که ممکنه وقتی می‌خواید یک فیلم رو اجرا کنید، باهاش روبرو بشید که برای حلش اگر چند بار ویدئو‌ها را از سرورهای دیگه ببینید، ممکنه بالاخره سروری رو پیدا کنید که هنوز مسدود نشده باشه و بتونید با استفاده از اون فیلم رو ببینید.

در ضمن، دیدن فیلم با این سایت نیاز به اینترنت پرسرعت داره… چون فیلم همزمان دانلود و اجرا می‌شه.

دغدغه‌ی بزرگ جلسه‌ی امتحان، ساعت برنارد

۳۰ خرداد ۱۳۸۹

همیشه وقتی‌ سر جلسه‌ی امتحان نشستم، اگه مثلا زمان امتحان یک ساعت باشه حداقل ۵ دقیقه به چیز‌های خیلی بی‌ربط به امتحان فکر می‌کنم. یکی از این فکرها که از اول دبستان تا حالا باهام بوده، نگه داشتنِ زمان هست!

اون دورانی که تازه مدرسه می‌رفتم و قبل‌ترش یه کارتون توی تلویزیون بود که خیلی دوستش داشتم. “ساعت برنارد” کارتونی بود که هروفت می‌دیدمش پای تلویزیون میخ‌کوب می‌شدم. برنارد یک ساعت عجیب داشت که هرموقع به‌مشکل برمی‌خورد زمان رو نگه می‌داشت، این‌جوری هر فعالیتی که توی دنیا در حال انجام بود متوقف می‌شد، برنارد کارش رو انجام می‌داد و دوباره دکمه‌ای که روی ساعت کوچولوش بود رو می‌زد تا همه‌چیز به‌حالت عادی برگرده. نمی‌دونم چرا هیچ‌وقت اون قسمتش که می‌خواست چند تا جعبه رو از اتاقش که طبقه‌ی بالا بود ببره توی پارکینگ خونه و با استفاده از ساعتش این کار رو خیلی راحت انجام داد رو یادم نمی‌ره!

به‌هرحال، این‌که ساعت برنارد و توقف زمان و جلسه‌ی امتحان چه‌ربطی به زندگی من دارن مربوط می‌شه به یه‌جور آرزو که از بچگی داشتم!

وقتی می‌نشستم سر جلسه‌ی امتحان و شروع می‌کردم به جواب دادن به سوال‌ها، وقت‌هایی که چند تا از سوال‌ها رو بلد نبودم یا توی درستی جوابم شک داشتم سریع می‌رفتم توی فکر اینکه کاش یک ساعت برنارد داشتم تا بتونم باهاش زمان رو نگه دارم! اونجوری می‌تونستم خیلی راحت برم سراغ برگه‌های بقیه‌ی بچه‌های کلاس، جواب‌هاشونو نگاه کنم و وقتی جواب درست را روی برگه‌ی خودم نوشتم، باز دکمه‌ی ساعتم رو بزنم! حتی همه‌ی جزئیاتش رو هم واسه خودم بررسی می‌کردم، انگار همون لحظه ساعت دستم بود و فقط لازم بود یه نقشه‌ی درست‌و‌حسابی بکشم تا همه‌چیز خوب پیش بره! بچه‌ها رو توی حالتی که همه مثل مجسمه شدن، یا معلم رو وقتی داره قدم می‌زنه و در همون حالت خشک شده تجسم می‌کرد و کلی ذوق می‌کردم واسه خودم!! حتی کسایی که می‌خواستم از رو دستشون تقلب کنم رو هم واسه خودم نشون می‌کردم! :)

هنوز هم بعضی وقت‌ها که سوال‌ها رو بلد نیستم یاد اون آرزوی قشنگم میفتم! شاید دیگه نتونم مثل اون‌موقع همه‌ی شرایط و حالات رو تجسم کنم واسه خودم. ولی یک تفاوت عمده داره وقتی الان به‌فکر ساعت برنارد میفتم! اونم اینه‌که وقتی یکم بهش فکر می‌کنم به‌خودم می‌گم: “اگه دیشب درست خونده بودی الان مثل بز اینجا ننشسته بودی تا از این فکرهای چرند به‌سرت بزنه!!”

RSS